زرافه خوش لباس

میان ماه من تا ماه گردون ...

 کاش شنبه صبح وقتی که موهایم را با ذوق کوتاه کرده بودم و زیر مقنعه فرو می کردم و در شیب خیابان ظفر پایین می آمدم ، کاش حالِ همان شنبه صبح را نگه می داشتم و می کردم توی قوطی. بعد هر از گاهی که بیحال می شدم سرم را توی قوطی فرو می کردم و بو می کشیدم و تازه می شدم. تو آمده بودی و من حسِ "بی همگان به سر شود ...............بی تو به سر نمی شود" را داشتم.

فردا عید فطر است. ماه رمضون هم با تمام روزهای بلند و کرخ و شب های با صفایش تموم شد و روسیاهی اش به ذغال موند. با این تن نحیف ( که ترازو از من می ترسد!) فقط توانستم دو روز روزه بگیرم. روزه سوم را حدودای ظهر، چار دست و پا با شکلاتهایی که از دست عرفان لای لباسها قایم کرده بودم شکستم. نفهمیدم که چطور نتوانستم.

کم طاقتی من ارثیه فامیلی است و این هم نزدیکترین بهانه. اما سرم را که بر مهر می گذارم و سجده می کنم در نجوایی خدایم را در آسمانها می بینم و این ایمان برایم بهترین است.

 دو سه روز تعطیلی نطلبیده هم به عید فطر اضافه شده که هنوز علتش معلوم نیست. اما به هر حال تعطیل است. خیلی بی برنامه و خیلی الکی که باید برایش هدفی تعیین کنم. اول اینکه خوش بگذرد که رمز موفقیت هر تعطیلی است. بعد اینکه خوش اخلاق باشم و به مهمانهایم که بهر امیدی آمده‌اند، مهربانی ارزانی کنم که بهترین خدمات است. راستی آیفون طلایی ام را هم راه بیندازم و حظی ببریم. 

مدت زیادی است که سفر نرفته ام. انگار سفر از من می گریزد و من از آن . و این برای من که چمدان بازنکرده دوباره توی راه بودم کمی غیر عادی است. خدا دوباره سرگشتگی جاده – روی زمین یا روی هوا- را  قسمت کند.

عیدتان مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مرداد1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

امشب بعد از یک هفته که از سفر چین آمده‌ای کنار سوغاتی هایی که رنگ و رویشان آدم را جذب می کند نشسته ایم و تکه های فیلم و عکس هایت را نگاه می‌کنیم.

  • گل های رز قرمزی که درشتی و طراوت شان را تا بحال ندیده‌ام،  یک جورِ خوبی روی میز شام جای گرفته‌اند.
  • در شهر، روزهای آفتابی با آدمهایی که هر کدام تکه های رنگی شادی را با لباس‌ها و چترهایشان این طرف و آن طرف می‌برند.... به نظر می‌رسد نظم زندگی برقرار است.
  • شاید لنز دوربینِ تو در چند روز گردشگری در پکن چیزهای خوب را دیده اما من اگر دنبال همین لحظه های رنگی و آرام در شهر خودم باشم، خون به جیگر نمی شوم آیا؟

خودت می‌گفتی فکر نمی‌کردم یک شهر آسیایی پرجمعیت صنعتی اینطور باشد. اینجا نمی دانم حس من حسادت است یا تاسف اما آرزومندی با طعم تلخ گزنده ای که به همراه دارد هنوز در دلم هست. حتما خاکستری‌های زیر پوست شهر را در عکس‌هایت نیاورده‌ای.

  • زنانی پیر که زندگی را هر لحظه زندگی می کنند. زنی که یک ماهی نیست که همسرش را از دست داده اما در نگاه به رقص دخترکان در لباس های پفی رنگی، شادی در چشم‌هایش هست و می‌خندد.

 زنی که جیغ هایش ظاهرا اپرای برجسته ‌ای است و پروفسور هم هست و از اوباما هم جایزه گرفته.

زن دیگری با قد دراز در خیابان با لباسی که دراز و یکسره است که درازی اش را دوچندان نشان می دهد و معنای "زرافه خوش‌لباس" را با پوزخندی در ذهنم تداعی می‌کند، که کیف حصیری اش را در دست گرفته و با دلی آرام منتظر است که از خیابان رد شود...............................

کمی به هراسِ زنانِ سرزمینم، فکر می کنم. دلم می خواهد سرم را بگذارم و اندکی بمیرم...

این جماعت چشم بادامی با زندگی همراه با منطقِ کار و آرامش دارند زندگی می‌کنند. و این برداشت تو بود از چیزی که دیدی و حس من بود از دریچه تصویرها.

و اینجا در شهر من ، آدمها هرکس کلاه خود را چسبیده که باد نبرد و هراسی که در چشمهای همه‌مان هست.

همین ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مرداد1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

دیشب نشستم سر چله کشی دار قالی. نخ هام تموم شد اما کل دار پر نشد. خانوم قالیبافی مان هم زنگ زد و قبل از اینکه بگه چرا نیومدی کلاس همه چیز رو انداختم گردن ماه رمضون و کار و گرما و .....

باید بهش بگم نمی خوام این دار بشه یک استرس جدید. نمی خوام برام سرعت و جلورفتن با زمان مهم باشه. می خوام برام یه پناهگاه باشه برای وقتی حوصله کاری ندارم. برای وقتی که تلویزیون در اختیار مردهای خانه است و من برنامه اش رو دوست ندارم. برای وقتی که حال ِ هیچ کار مثبتی ندارم. برای وقتی که حرفها و فکر ها توی مغزم چرخ می زنند و آزارم می دهند. برای با خودم تنها شدن. برای دستهایم را به کار گرفتن و برای پوست انداختن و نو شدن. من قالی‌بافی را برای تابلوی "گلهای تنهایی" نمی خواهم. اصلا هنوز نمی دانم قرار است تمام شود یا نه. نمی دانم کی قرار است به این گل های پریشان برسم.

آیا دست هایم سبز خواهند شد؟

لاکی گفت اسم این نقش، دِپرسی (depress) است نباف. گفتم نه. این دار برای فاصله های خالی تنهایی من است در خانه و در کنار گلدان که بنشینم و پایم خواب رود و آرام شوم. یک تنهایی شیرین که در آن غم نیست حوصله هست. صبر هست و امید هست.

باید با خانوم قالی بافی مان تماس بگیرم و بگویم نخ های چله تمام شد. چه کنم؟

*. اسم تابلویی که قرار است ببافم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

از لیست همه کارهایی که نوشته بودم  باید انجام دهم، فقط "آب دادن به گلدان‌ها" تیک خورده بود.

خسته بودم. خانه چند بار دور سرم گیج خورده بود.

 عکس دختر رؤیاهایم را از دیوار اتاقی با پرده‌های صورتی پایین آوردم.

چند تا اسم هم برایش گذاشته بودم و هیچکدام را دوست نداشتم. چقدر اسم گذاشتن برای دختر رؤیاها سخت است.

اصلا... اسمشو بذار "عمقزی"*....

و حالا باید باز هم  به همین زندگی روزمره در روزهای داغ تابستان ادامه دهم.

همین که در رؤیا موهای دخترکی را ببافم، خودش خوب است.

 

 

*. یاد وبلاگ مامان فراز بخیر ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

الان حس من مثل بازیکن های تیم آرژانتینه تو بازی ایران-آرژانتین. البته من الان فقط اسم لیونل مسی رو یادم میاد. بقیه رو با بیوگرافی و تاریخچه بازیها و ....، از سیر تا پیاز ، عرفان بلده ، من بلد نیستم.

آهان داشتم می گفتم همون بازی رو تصور کنید. من 20 روزی وقت داشتم که دو تا بخش از مقاله رو آماده کنم و بفرستم. از آنجایی که هیچ زوری بالا سرم نبود این مدت به بطالت  و بهت زدن به چند سطر گذشت. البته از آن بهت های فلسفی که شب امتحان یک فصل از کتاب رو یه روز میخونی و بقیه اش رو تو در دو ساعت مجبوری در مغزت فرو کنی...خاطرتون که هست...

خلاصه من باید تو این دو روز باقیمانده، یعنی در وقت اضافه Goal  بزنم.

باید بتوانم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

  1. انقدر خوشم میاد از آدمهایی که در لحظه زندگی می‌کنند. وقتی فوتبال می بینند فقط فوتبال می بینند وقتی سریال می بینند فقط سریال می بینند  و وقتی کار می کنند فقط کار می کنند حتی اگر از اون کار لذت نبرند.من این روزها این تمرکز رو فقط در حال بستنی خوردن دارم.
  2. انقدر خوشم میاد از آدمهایی که وقتی حوصله حرف دیگری را ندارند یه جوری بهش حالی می کنند که بلند شود، کاسه کوزه اش را جمع کند و برود. من این قدرت را تقریبا میشه گفت ندارم.
  3. انقدر خوشم میاد از آدمهایی که وقتی یکی باهاشون درددل می کنه به جای اینکه در نقش مشاور راه حل های کذایی بدهند مستقیم بهش بگن این تصمیمی که می خوای بگیری خیلی مهمه و بهتره با یک مشاور مشورت کنی. من متاسفانه این قدرت را اصلا ندارم و دارم چوبش را می خورم.
  4. اینروزها در معرض این موارد هستم  و به شدت باید روی آنها کار کنم .
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

برگ تقویم را به امروز می رسانم.

این جمله از امام حسن (ع) را نوشته است. به نظرم معنای عجیبی دارد.

اندیشه شخص شناخته نمی شود، مگر وقت غضب

به خاطر بسپرم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

عصر جمعه میان علفزارها که از گرمای هوا خشک شده‌اند و رنگ کاهی گرفته اند، راه می رویم. من که هوای صاف می خواستم و آسمان آبی و یک لکه ابر پس چرا انقدر بی قرارم. صدای دعای سمات از مسجد ده به گوش می رسد. کنار آب جویی می نشینیم. یک شاخه دراز محکم از علفها می کشم بیرون و توی آب فرو می برم. لاکی میخنده و می گه: داری ماهی می گیری؟

خودم را به خُلی می زنم و میگم: آره.

چقدر بودن لاکی و عرفان و ر. خوب است. ر. با صدایی که یک رگ خاصی دارد یکدفعه میان شعرهایش برایم می خواند:

اگر از خاک من گندم برآید                از آن گر نان پزی مستی فزاید

.

.

.

مَیا بی دَف به گورم، ای برادر           که در بزم خدا غمگین نشاید*

 

 

در این عصر جمعه دیوانه می شوم. تمام آموزه های دویست سال پیشم زنده می شوند. به لاکی میگم:

می دونی عصر جمعه مرده ها رو عذاب می کنن...

میگه: ولمون کن بابا... حالا انقدر میگی از لای علفها روح سرگردان بیاد بیرون ...

بعد یاد دیشبش می افتیم که از زامبی گفتن عرفان چقدر خندیدیم.

چقدر بودن با اینها خوب است. و منِِ دیوانه لولی‌وش را آرام می کند.

شب که می شود توی راه، تمام غلط های زندگی ام را می گیرم و خط می زنم و خودم را رد می کنم. علی با خونسردی که فکر می کنم بزرگترین نعمت زندگی اش است، میگه: اوووووه چه چیزهایی یادت می مونه......

.

.

دوباره یک روز به آسمان خواهم خندید . به همین زودی ها....

 

*. از غزل های دیوان شمس

+ نوشته شده در  شنبه 21 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

رفته بودم دندانپزشکی. پسربچه حدود 5 ساله ای بر روی صندلی انتظار نشسته بود و مادرش پیش دکتر بود. پسربچه تپلی که شلوارک گل منگلی پوشیده بود و با تبلت درون دستش ور می رفت و در حین بازی از دهانش صداهای عجیب غریب در می آورد. یاد بچگی های عرفان افتادم که وقتی کارتون می دید حتی تو جمع بلند بلند می‌خندید و موقع بازی هم از دهانش صدا در می آورد. هنوز هم با وجود حرفهای قلمبه سلمبه ای که می زند اینها هست،ولی خیلی کمتر.... پسرها دیر بزرگ می شوند، خوشبختانه...

آهان پسرک در دندانپزشکی را می گفتم. برایش لبخند زدم. بعد اخم کردم یکجوری که بفهمد ازش خوشم اومده و این یک نوع تعامل بین ما بود. متوجه شده بود. خیلی سریع نگاهش را از تبلتش برداشت و رو به من گفت: گیر دادی ها....به من گیر نده...

حساب کار دستم آمد. فکر کردم اگر زمان ما بود و یکی از پنجره ماشین به ما زبان درازی می کرد برایش قر و قَمیش می آمدیم. احتمالا کش و قوس می آمدیم و رویمان را می کردیم اونور و یه جوری دالی می کردیم تا چراغ قرمز تمام شود. یا می ترسیدیم که چرا یک نفر غریبه به ما توجه می‌کند و خودمان را به صندلی می چسباندیم. اما بچه های حالا...رک و راست ...آدم بزرگه خودش بیشتر می ترسد که به حریم خصوصی بچه وارد شده ...نه؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

من به مهماني دنيا رفتم،
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.

وقتی به یقین می رسم آرام می شوم. مثل صورت بی رنگ و لبهای خشک مادرم که ذکر

می گوید.

وقتی به ته کوچه شک می روم، پایم می لرزد، سیاهی است که با یک فندک پیزوری روشنش می کنم. خودم را آرام می‌کنم اما درونم چیزی می‌جوشد.

این "هوای خنک استغنا" خوب چیزی است. اصلا بی نیازی خوب چیزی است. چیزی که از  درون نَفَسم فرار می‌کند. برای "دیگران" ماندن و زندگی کردن سخت است. سخت تر از آنچه فکرش را بکنی. یک فکری بکن. دهه چهارم هم دارد می گذرد.

پ.ن. سهراب از دل من می گوید.

دسته بندی شده در: حرفهایی برای خودم

+ نوشته شده در  شنبه 14 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر