X
تبلیغات
زرافه خوش لباس

زرافه خوش لباس

روزنوشت مي‌نويسم تا روزهاي زندگيم در حافظه ديجيتال زنده بماند

احساس مي كنم اينروزها دارم خيلي ساده زندگي مي‌كنم. وسط همه شلوغي ها مي نشينم  به پسر املا مي گويم. صدايم را عين اخبارگوها مي كنم و ادا در مي آورم. زندگيم سرو سامان خوبي دارد كه شايد زياد پايدار نباشد. اخبار اقتصادي را كه گوش مي كنم حس مي كنم در زمان قحطي بايد زندگي كنيم و بعد به خودم مي گويم همه نسل هايي كه در جنگ هاي جهاني زندگي كردند هم آدم بودند - نه كه ما زمان جنگ را نديديم!  جدا از وضعيت پولي و عدم رونق اقتصادي كه در كل حس مي شود احساس بي نيازي مي كنم و اين براي خودم هم عجيب است. البته كلا هر وقت خبر گوش مي كنم يك حسرت ته نشين شده اي دارم كه چرا مهاجرت نكرده ام و اين يك حس خيلي بيخودي است كه وجود دارد. خيلي وقت است سينما و تئاتر نرفته ام اما پاي يك فيلم ايراني عهد بوق به نام  "دختر شيريني فروش" مي نشينيم و با شوهرم بلند بلند مي خنديم.

كاري كه مي كنم يك جور پردازش زبان فارسي است كه برايم ساده اما زياد است. درست مثل شاطري كه صبح تا شب جلوي تنور نان مي پزد. و بعضي نانها سوخته يا خمير در مي‌آيند.

ديگر ورزش نمي كنم و تا مي توانم مي خوابم. چنان سرم را روي بالش مي گذارم كه انگار در بهشتي هستم كه زير پايم جوي شير و عسل جاري است. موقع رانندگي بي خيالم و در كوچه هايي كه چپ و راست ورود ممنوع و يكطرفه شان را عوض مي كنند جولان مي دهم و به سر كوچه كه مي رسم شك مي كنم كه بالاخره ورود ممنوع آمده ام يا نه. بعد از اينكه مسواك مي زنم هوس كشك و لواشك مي كنم و اين يك چالش بزرگ در زندگيم است. به شكلات هايي كه براي عرفان آورده‌اند ناخنك مي زنم و منتظر روزي هستم كه سر آنها دعوايمان شود. روي ترازو ديگر نمي روم و عدد روي آن برايم خنده دار است البته هر روز به پسرم تذكر مي دهم كه كمتر بخورد و او هم نامردي نمي كند و ته هرچي خوراكي هست را يكجا در مي آورد.


روزهاي لَخت خوبي است و چون هفت هشت ساعت كار مداوم در آن است، زود و مثلا هدفدار پُر مي شود و خيلي زود مي رسم به همان بالش رويايي....

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اردیبهشت1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

پسرم آنقدر بزر گ شده است كه خودش رفت توي مغازه هديه اش را انتخاب كرد و با كارت اعتباري اش خريد . مثل مردها كارت را در جيب پشتي اش گذاشت و به خانه كه رسيد گفت:

مامان چشماتونو ببندين .....

بستم........وقتي باز كردم يك فرشته كوچولو ديدم. مجسمه ظريفي كه در دستانش گل هاي صورتي بود.

من در دلم احساس فروتني مي كردم كه من كه براي تو كاري نكرده ام مامان!

و در آسمان سير مي كردم كه مادري چيست كه از من يك فرشته ساخته است.

بر دستهاي همه مادران اين سرزمين بوسه مي زنم.

به خصوص بر دست ناتوان ورم كرده مادرم.

مامان عزيزم! چشم انتظار روزي مي نشينم كه دوباره با دستهاي قوي و پرمهرت مهرباني ارزاني كني.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 فروردین1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 


 

یک ایرانی محقق روز دوشنبه ۱۴ آوریل  از طرف کاخ سفید بالاترین نشان تحقیقاتی دانشمندان و مهندسین جوان را به خود اختصاص داد. خانم پروفسور مونا جراحی در مراسمی که دیروز بعد از ظهر در کاخ سفید برگزار شد، نشان «استعداد برتر حرفه ای جوان سال» را از رئیس جمهوری اوباما به دلیل تحقیقات و انجام پروژه های خلاقانه در گسترش و صنعتی کردن فناوری «تِراهِرتز» دریافت کرد. فناوری «تِراهِرتز» در صنایع پزشکی، دارویی و ماشین آلات کاربرد دارد.

خانم پروفسور جراحی تنها ایرانی تبار حاضر در بین ۱۰۲ استعداد برتر سال بودند که مفتخر به گرفتن این نشان شدند. تنها چند ساعت پس از دریافت این نشان در گفتگوی اختصاصی با آرش اعلایی از صدای آمریکا در مورد روند گرفتن این نشان و همچنین دلایل موفقیت خود گفت:
همان طور که گفتید محققین جوان ، اساتید جوان در اوایل کار حرفه ای شان، از بین آنها عده ای از طریق مراکز تحقیقاتی یا بعضی از ادارات و سازمانهای دولتی که بودجه تحقیقات را تامین می کنند ، بعضی هاشان کاندیدا می شوند، براساس فعالیتهایی که کردن و نتیجه کارهاشان. اون کاندیداها طی پروسه های طولانی توسط کمیته های مختلف، دوباره کارشان بررسی می شود و از بین آنها در نهایت لیست برنده های این جایزه توسط اداره علوم و فناوری پرزیدنت اوباما انتخاب می شوند.
بخشی از این گفتگو  چنین است: شما می توایند نسخه کاملتر این مصاحبه به همراه معرفی کامل فناوری «تِراهِرتز» را در برنامه ویژه مجله «دو نقطه صفر» در روز ۲۵ آپریل  در تلويزيون صداي امريكا تماشا کنید.

اين خلاصه اي از خبر بود و خاطر نشان مي شود مونا جراحي در دهه هفتاد دانش آموز مدرسه ما (مدرسه نمونه مردمي نرجس) بود و خواهرش مريم هم با ما همكلاس بود. او پس از فارغ التحصيلي از برق دانشگاه صنعتي شريف مانند بسياري مغزهاي ديگر شامل حال "فرار مغزها" شد و خوب اين هم شد نتيجه اش:

شنيدن اين خبر هيجان خاصي داشت و يكبار ديگر موفقيت استعدادهاي برتر ايراني را نشان مي دهد.

اين موفقيت را به او و خانواده محترمش و همچنين بچه هاي مدرسه نرجس تبريك ميگم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 فروردین1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مي گويد نخود در دهانت خيس نمي خورد يعني يك حرف را چند ثانيه بيشتر نگه نمي داري. با من هم صحبت نمي شود. مي گويد راستي فلاني گفت:....بعد مي گويد: نه............هيچي ...به تو نميشه حرف زد.

مي خواهم در يك "كارگاه رازداري" ثبت نام كنم. براي نگه داشتن حرفهاي ناگفته و نمك زدن آن تا نپوسد. مگر مي شود. خاصيت حرف به بيان كردن ان است. اينهمه صلاح و مصلحت به چه درد مي خورد. خوب يا بد من اينجوري بار نيامده ام. اين يك خاصيت را ندارم.

حرف هايمان شده بيا، برو، يه چيز بيار بخوريم، اجاره پاركينگ چقدر بود؟، بچه برو بخواب و همين مكالمه هاي سرد و قراردادي.

بيشتر از هر چيز "حرف"كم داريم. بيشتر از هرچيز در خانه سكوت عميق و سنگين داريم كه حاضريم به مزايده بگذاريم.

خانه هاي شلوغ كه صدا به صدا نمي رسد برايم يك آرزوست.

هي ي ي ي ي

زندگي با دو مرد از يك جنس (پدر و پسر) با دلهايي سر به مهر به اندازه همه حرفهاي دنيا ، سخت است.

شانس من پدر و پسر عين هم درآمده اند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 فروردین1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 


تند تند بگم كه براي همون پروژه پرسش و پاسخ خودكار قرآني، مشغول ساختن فريم (قاب) براي افعال فارسي براي برچسب گذاري معنايي هستيم. بايد آرگومانهاي اصلي و فرعي يك فعل را درآوريم و نوع آنها را هم مشخص كنيم كه مثلا انسان است يا جاندار يا خدا يا شي بي جان يا ... و اين بخش براي من تا حدودي سخت است.

اين همكارمون داشت براي آرگومانهاي  فعل "دستور دادن" مثال نقض مي آورد كه يعني غير از انسان هم مي تواند مورد دستور قرار بگيرد كه من پقي زدم زير خنده :

آخه ميگه مثلا: خدا به باكتري ها دستور داد....

خداييش آخه خدا اين مدلي به باكتري ها دستور! مي دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 


مقداري گوشت سردست و گوساله مخلوط چرخ مي شود و با درايت با ميزان متناسبي پياز آغشته مي شود و هنرمندانه به سيخ گرفته مي شود و مي رود روي آتش كنار باغ. باغي كه هنوز درخت هايش درست حسابي بيدار نشده اند. دو سه تا زردآلو شكوفه كرده و در همان يك دانه اتاق، ابزاري مثل پتو، بخاري برقي، بخاري هيزمي و از همه بيشتر پتو در زير و رو مي چسبد.

مثل چلو كبابي هاي خيلي حرفه اي ، كباب را توي بشقاب و سپس پلو را روي آن مي ريزم تا سرد نشود و اين نهار مي شود همه انگيزه روز جمعه....

گربه خاكستري هم كه بابا تشخيص داد حامله است تا چشم برگرداني مي‌آيد و روي پادري جا خوش مي كند. جالب است مي خواهم از كنارش رد شوم خودش را جمع مي كند و به من راه مي دهد كه رد شوم! او هم از نهار تكه اي نصيبش مي شود و بعد مي رويم روي علف هاي سبز و فرش پهن مي كنيم و خواب زير آسمان آفتابي در ظهر جمعه در زير پتو..........

 

اگر بخواهيم باغ، باغ بشود بايد هر هفته برويم. اين را سرپرست خانوار مي گويد. هم او كه با اخم و تخم از ثبت نام در طرح هدفمندي يارانه ها انصراف داد. جمعه هم برايمان كار تعريف كرده است .

خودم هم كه فرياد خالي فريزرم درآمده مقدار متنابهي كدو و بادمجون و لوبيا گرفتم و درست كردم و بسته بندي كردم.

 من مطمئنم اگر صدايم درآيد. انجمن حمايت از حقوق زنان اقدامي حمايتي برايم مي كند. شايد اصلا بروم در بي.بي. سي. مصاحبه كنم. اين فكر در ترافيك طبقه دوم اتوبان صدر به نظرم رسيد وقتي از شنيدن گزارش فوتبال در ماشين سرسام شدم و اتوبان هم آسانسور نداشت كه برگرديم روي زمين و موجودات مذكر در اتوموبيل اصرار داشتند كه بفهمند كي به كي توپ را پاس داده و همين لجبازي ها....

من گرفتار سستي بهاري انقدر به پتو و كباب ارج مي نهم كه اگر يه كمي ديگر فكر كنم شعر هم برايش مي گويم. خاطرنشان مي شود جمعه با انجام فعاليت هاي بسياري تمام شد و هنوز چيزي نفهميدم كه يك هفته ديگر شروع شد. شكر خدا سلامتي باشد و همين روزمرگي ها ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 فروردین1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 


يك تسبيح فيروزه اي دانه درشت كه يكي از همكلاسي هايش از سفر مكه سوغاتي آورده پاره شده و بابايش دارد با حوصله دانه هاي آنرا نخ مي كند.

ازش پرسيدم: تو هم دوست داري بري مكه؟

گفت: اوهوم...خيلي دوست دارم

رو به بابايش گفتم: ماكه براي عمره ثبت نام كرده ايم. خب برويم حج اين "بچه" خونه خدا رو ببينه( و با لحن بچه گانه اي ادامه دادم:)... "خدا " رو ببينه

جدي گفت:

خدا همه جا هست. 

گفتم: پس براي چي مي خواي بري مكه؟

گفت:  مي خوام برم "عبادت" كنم.

 و من به سينه كوبيدم كه مادر به قربون عبادتت بره آخه............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 


بايد علاقه ام را به خوراك  وخواب و وقت‌كُشي كمتر كنم تا شادتر زندگي كنم.

اين وقت كشي در فضاي واقعي (ولگردي) و در فضاي مجازي (وبگردي)  اين وقت كشي هاي بي هدف بايد موقوف شود.

لوس بازي بايد موقوف شود. كاش مي شد نياز عشق ورزيدن را كور كرد.  

كمي سخت است. بايد راه فرار از مسئوليت ها  بسته شود.

دلم يك نظم ارتشي تمام عيار مي خواهد.

دلم يك "بابا"ي با جَنَم  در درونم مي خواهد مثل آقاي اژدري كه بچه هايش را به سلابه كشيده بود.  

بايد ميزان محبت هاي احمقانه و بي دريغ را كم كنم و اجازه قضاوت بيخودي به كسي را ندهم  و تابع قانون "هرچيز حسابي " دارد شوم.

بايد وصله پينه هاي ناجور چسبيده به زندگي ام را بِكَنم و دور بريزم........... يك دوووووووووور واقعي

بايد جدي تر زندگي كنم. سه قدم – سه سال دارم تا چهل سالگي و ديگر بايد بزرگانه رفتار كنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 فروردین1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 


امروز فول آف انرژي ام. 

عيد كش آمده بود و روزهايش را ديگر دوست نداشتم. 

امروز دو كبوتر چاق و چله و يك درخت پر از شكوفه هاي صورتي "بِه" ديدم.

صبح بهاري... ظهر بهاري....عصر بهاري و شب هاي بهار بي نظيرند.

حياط همسايه ها از بالكن ما ديدني است. همه چيز سبزِ سبزِ با طراوت است. پيچ هاي سبز از نرده هاي فلزي همسايه بالا  رفته‌اند

خودم خوبم. 

نامهرباني ها و كشمكش ها جزئي از زندگي هستند كه پذيرفته ام و احساس مي كنم خيلي پوست كلفت شده‌‌ام. هرچه هم سعي مي كنم يك برخورد محكم غرورآميز بكنم نمي شود. فهميده ام كه خيلي ضعف دارم و نهايتِ عكس العمل ام بي محلي است. خيلي نامردي است كه ناگاه ورق بر مي گردد و تو مي بيني بازيچه اي بيش نبوده اي....

عروسي تنها برادرم خيلي بيش از آنچه تصور مي كردم خوش گذشت. لااقل به من كه يكي از شب هاي آرزوهايم را مي گذراندم. حاشيه هاي عروسي جذابتر از خودش بود. من صداي دف و طبل و تمپو و شيپور وداريه ودنبك راكه شادي به پا كرده بود دوست داشتم. و دختركي كه در لباس عروس با آن تور بلند يك دنيا شوق زندگي در چشمانش موج مي زد...

   و حرفهاي خاله زنكي  هم شايد نمك ماجرا بود. اينكه لباس كي قشنگ بود و موهاي كي ملنگ بود و كجا فلان چيز كج بود و كجا بيسارچيز صاف بود. همه چيز گفتني نيست. از هزار بار آرايشگاه رفتن براي امور مختلف كه مرا تا چند ماه تا وقتي كه واجب نشود از اين مكان دور كرد....از تصادف خنده دار صبح روز عروسي تا ژيپون سه طبقه دامن سبز ننه بهار....خدايا چقدر خنديديم...

ولي نتيجه داستان آنجا كه قصه به سر مي رسد و كلاغه به خونه اش نمي رسد ، 

يك پيوند ابدي {به جرات مي گويم} بين آنها بود كه انقدربهشان خوش گذشته بود كه مي گفتند باز هم مي خواهيم عروسي بگيريم !

رفتند دنبال زندگي شان و مامانم در خانه است كه گاهي بهانه پسرش را مي گيرد و بايد صبورانه درمان دست آسيب ديده اش را ادامه دهد. هزار بار افسوس خوردم كه دستِ مامانم...دستِ مامانم و چاره اي نيست جز صبر  و ما هم مانديم با زندگي خودمان با عيدي كه در خانه گذشت و اولين سال بود كه مسافرت نرفتيم و به ميزان قابل توجهي مهمان داري كرديم و در كل بد نبود.

نقطه عطف روزهاي عيد پختن كله پاچه بره اي بود كه جلوي پاي عروس و داماد كشته بودند. بعله به همين خشونت ...لواسون بوديم و همراهاني كاربلد داشتيم كه اين مهم را به انجام رساندند و به جرات مي گويم 

كله پاچه به اين خوشمزگي تا حالا نخورده بودم. 

 مي گويند "خواب" ذخيره نمي شود اما من تا توانستم گوشه پتوي مخمل را چسبيدم و خوابيدم تا سالي" بيدار" و پر از حواس جمع را آغاز كنم. 

راستي بعد از مدتها دوري از تلويزيون وطني  ارتباط خاصي با سريال پايتخت برقرار كردم. خانواده مازني كه مثل مهره هاي تسبيح هواي هم را داشتند و گره بدبختي ها و حسادت ها يكي يكي وا مي شد. وقتي نقي مي گفت: "فدايي داري..." انگار از عمق وجود دل آدم گرم مي شد.

راستي يك صحنه ديدم كه داشتم دق مي كردم. آب سد لتيان تقريبا خالي بود و نگاه كه مي كردي اون ته در عمق آب جمع شده بود. خدا كند كه باز هم باران بيايد. كمي بااحتياط تر آب مصرف كنيم. 

و اين بود خلاصه اي از آنچه در نوروز 93 گذشت .... 

+ نوشته شده در  شنبه 16 فروردین1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

شاخه هاي پر از شكوفه آدم را سرشار از زندگي مي كنه اما اين باعث نميشه كه يادم بره سال 92 سال سختي بود. از نظر كاري ساختار سازماني مون طي كش و قوس هاي زياد و اتفاقات عجيب و غريب و حتي با به ميان آمدن ديوار و ا.سلحه به يك ساختار سازماني دوقلو تبديل شد كه هنوز خودمون هم درست نمي دونيم به كجاي اين دو تا تعلق داريم. در محيط كار شش بار در دو ساختمان جابجا شديم و الان چشم بسته در سه سوت براتون سيستم باز مي كنيم و دوباره مي بنديم. مديرامون يه جور نامربوطي عوض شدن و هنوز هيچ چيز معلوم نيست.

سال 92 دويديم و دويديم ولي تقريبا به هيچ جا نرسيديم. از نظر مالي چيزي توش درنيومد از بس گراني بود و بحران بود و كسادي...

بيماري كوفتي خفته يكبار ديگر سري بلند كرد كه من هنوز هستم و اگر دلم خواست وسط كار هاي بهمن ماه گردنت را مي گيرم و دير بجنبي به زمين ات مي زنم. اين شد كه همه چيز را ول كردم و باهاش گلاويز شدم و دوباره ديدم تنهايي نمي شود كمك خواستم و دوباره داستان تكراري و طولاني كه ولم كند و بي خيالم شود و مي خواهم در سال 93 نيرويي بگيرم و براي سركوبش اين بار محكم تر بلند شوم ببينم چي از جانم مي خواهد اين مار خاكستري كه گاه و بيگاه زهرش را در زندگي خودم و عزيزانم فرو مي كند.

در سال 92 به يك اجماع رسيدم و خوشحالم و اينكه بالاخره تصميمم را قطعي كردم كه مادر يك بچه باشم . هديه اي كه خدا به من داد و هنوز از لحظه لحظه هاي وجودش از بطنم گرفته تا وقتي كه دنيا آوردمش تا الان كه رشد سريعش را مي بينم و هيچوقت تصور نمي كردم چنين نازنيني داشته باشم (مادر خودشيفته!!) و لذت مي برم و با خودِ خدا عهد كرده ام برايم نگهش دارد كه باليدنش را روز به روز ببينم.

در سال 92 آستينم تا اينجا ...تا همين بالاي بازويم بالا بود و در كار خير بود ودانستم خير رساندن به اين راحتي ها هم نيست بايد از خيلي چيزهاي استراتژيك خودت بگذري آرامش ات را سلب كني و  ريسك كني و انرژي بگذاري و صابون همه چيز را به تنت بمالي تا بلكه كار نيكويي به انجام برسد ولي ديدن دلهاي شاد به همه اين سختي ها مي ارزد. تجربه سخت و نصفه كاره اي است كه اميدوارم نتيجه اش خوب باشد. 

اين آخرهاي سال 92 بريده ام. حتي به زور شام درست مي كنم و در اصل از زيرش در مي روم نمي دانم فيزيكِ بدن من چه وقت مي خواهد بفهمد سال ، 365 روز است و آخرش انقدر گند نزند!

خوش بين هستم كه سال 93 سال بهتري است. هرچه باشد سال اسب است و من مثل "سهراب" اعتقاد دارم كه "اسب حيوان نجيبي است" و البته كبوتر هميشه زيباست.

راحتم چون بالاخره ياد گرفته ام زندگي كنم كار كنم نيكي كنم دلي را نيازارم و ببخشم ، باشد كه خدا نيز مثل هميشه همراهمان باشد.

خدايا چرخش سال جديد طبيعت را براي همه بندگانت نيكو گردان.

آمين يا رب العالمين.


عيد همگي مبارك

و آنهايي كه نوشته هايم را مي خونيد دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1392ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر