فردا تولد یازده سالگی پسرم است. به دلایل مختلف اعم از خستگی، دل مُردگی، سنت فسیل ایام محرم و صفر و دیگر قضایا بهش گفته بودم امسال تولد نمی گیریم. به پسری که عمق نگاهش و شفافیت درک او نشان از شانزده سالگی داد. اشک در چشمانم جمع می شود. چرا...چرا انقدر زود بزرگ شد که بابایش او را حامی من گذاشته و رفته. زیر یوغ حمایتش یک چتر رنگین کمانی می بینم. 

عزیزم می خواهم فردا برای تولدت ژله رنگین کمانی درست کنم. شاید یک کیک کوچولو هم گرفتیم. سه تایی مثلث عشق بنا کنیم و این خوشی سه گانه مان را به هیچکس ندهیم. فهمیدی.. هیچکس

امروز از آدمها بدم می آید. و خوشحالم که در مثلث جادویی عشق مان کسی وارد حریم خصوصی مان نمی شود. 

باید خانه را جمع و جور کنم.

این کار تکراری هرروزه را امشب سریع تمام کنم. برای بستن ژله هفت رنگ وقت زیادی ندارم.

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در چهارشنبه 21 آبان1393 و ساعت |
سیلاب اشکهایم و و روح زخمی ام را نمی توانم اینجا جمع و جور کنم.

آمده ام که بمانم و تسلیم نشوم.

با بدنی زخمی از بی وفایی دور و بری ها خودم فقط خودم باید اراده کنم که بمانم.

گوشه غار تنهایی خزیده ام 

تا ببینم چه می شود.

 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در چهارشنبه 21 آبان1393 و ساعت |
به حرف مردم گوش نکردم و هر کاری عقلم گفت کردم. احساسم افسار بریده است اما تا حد امکان مهارش می کنم.

خونه مامانم اینا تا اطلاع ثانوی پا نمی گذارم. از بس مادر من، اهل تجزیه تحلیل های چرند است. در همه کتابهای مقدس و غیر مقدس نوشته: به مادرو پدرت احترام بگذار. احترام می گذارم .....میتی کومون....اما سرسنگین....

عرفان -بچه مثبتی اش- انقدر زیاد بود که نخواست پنجشنبه را تعطیل کند. چهارشنبه از کرببلای یزد برگشتند و غذای بین راهی- "گلاب به روی" -شان کرد.

خودم تنهایی تا پنجشنبه ماندم و خیلی شیک به احساسم بها دادم و در راستای خوش لباسی، خیاط خوبی هم آنجا پیدا کردم.

اما خبر روز :" دوری و دوستی"

یکسال بود یزد نرفته بودم و قوم شوهر مرا بسیار تحویل گرفتندی و عزت تِپان کردندی.

با دخترهای جاری گشت و گذارهای باحالی داشتیم.

خواهر شوهرم خوب بود و میزان قابل توجهی "سرحالی" به من تزریق کرد.

خوش گذشت: عااااااااااااالی...

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در شنبه 17 آبان1393 و ساعت |
دوباره: محرم آمد و عیدم عزا شد.

صبح ها در اداره زیارت عاشورا می روم.

روضه امروز دلم را خون کرد از بس از "علی اصغر" شش ماهه گفت و هی خواند: "گلِ پژمرده .....مادر"

اگر زنی مادر هم نشده باشد همین قدر پژمرده می شود.

مقام محترم صدا و سیما:

شما را به خدا سوگند می‌دهم.

انقدر سرِ بریده از نوار غزه، جنازه رزمندگان هر جا مثلا مصر

و انقدر شهید و جانباز .....

نشان ندهید. مادران این مرز و بوم دل ندارند. پژمرده‌اند. خیلی پژمرده ....

شاید اینجا مادری نشسته باشد که بعد از سالها یک پلاک و اندکی استخوان از پسر ارشد 16 ساله اش را چندین سال قبل برایش آورده اند و با دیدن هر کدام از این تصویر ها، وووووووووووووووووووو  می کشد و داغش تازه می شود.

انقدر مردم را به رگبار مسلسل تصویرتان نبندید و از عاطفه پاکشان، سوء استفاده نکنید و بگذارید احساس مادران پژمرده هوایی بخورد.

یعنی آنجا هیچ متخصص روانشناسی تصاویر خبر و .... را فیلتر نمی کند؟

خبرگزاری های دیگر هم خبر می دهند اما نه این اندازه خونین.

یکی از رسالت های شما دیوانه کردن زن ها است، عایا؟؟؟

.

.

می خواهم در این محرم به دیدارش بروم. به دیدار یک مادر پژمرده که با سیلی صورتش را خیلی خوب، سرخ نگه داشته است. کاش از او یادبگیرم.

خواهر شوهر نازنینم...

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در شنبه 10 آبان1393 و ساعت |
دو روز هست که زبانم با چای داغ یا حین آشپزی با تست غذای داغ ،سوخته و بیچاره ام کرده است. اول بی حس بود اما الان یک زبان قرمز چاک چاک در دهان دارم و باید غذای نیمه سرد - نیمه داغ بخورم و مزه لذیذ غذاها را نمی فهمم و هر خوردنی که در دهان داشته باشم ، خیلی اذیت می شوم.

ببینید "زخم زبان" چقدر بد است. کسی که این ضرب المثل را ساخته حتما یک دورهء مداوم ، نمی دانم چند روزه را گذرانده است. من که فعلا زبانم زخم است و نباید ، درشت بگوید اما شما دوست عزیز "زخم زبان" نزن .

 

عاقا نزن لطفا

می دانم گاهی خیلی مزه دارد که دل کسی را با حرفی بشکنی تا اذب شود، یا بسوزانی تا خیال آزرده ات ، راحت شود اما طبق قانون عمل و عکس‌العمل ناراحتی اش به خودت برمی گردد یا یک عمر با کسانی که مجبوری تحمل شان کنی، طرفِ حساب می‌شوی و .....

زبان نرم و منصفانه "سخن گفتن"خیلی بهتر است. خیلی بهتر است .

حدیث بالا : قال مونا علیه الرحمه!!!!!

والد درون معمولا زخم زبان می زند. گوش به فرمان کودک درونت باش. 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در چهارشنبه 7 آبان1393 و ساعت |
در جمع آوری های شبانه ی کمد لباس اتاق عقبی یک جعبه نفیس پیدا شد.

درون آن یک "کیف پول" و یک "کمربند مردانه" چرم قهوه ای قرار داشت.

نوشته ها و جعبه گرد و خاکی ، حاکی از آن بود که این ابزار ایتالیایی است و کپی چینی نمی باشد.

وقتی یک زن با مردی کوچک و مردی بزرگ زندگی می کند، خیلی چیزها مردانه -زنانه ندارد به جز عطر ....

یعنی گاهی می شود جوراب های عرفان را پوشید و شلوار جین های همسر را نیز هم.

لذا

در راستای خوش لباسی ، کیف و کمربند را بقول امروزی ها "سِِت" کردم و حظی بردم.

خبر امروز چه بود؟

پیدا کنید پرتقال فروش را ؟

بفرمایید پرتقال نوبرانه...

این یکی دیگر مال "باغ میوه غول دار" نیست.

آهان خبر روز این بود:

مرکبات بخورید سرما نخورید.

 

 

پ.ن. عرفان اسم باغمون را گذاشته "باغ میوه غول دار"!!!!!

شاید مرکبات هم در آنجا به عمل آید.

خدا را چه دیدی؟!!!

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در دوشنبه 5 آبان1393 و ساعت |
در سایه پاییز دل انگیز

همه دل به فنا رفت

با سوز غم‌انگیز دلم تا به کجا رفت 

 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در یکشنبه 4 آبان1393 و ساعت |
درون ام ، آتشفشانی برپاست. خوشبختانه سوپاپ اطمینان اش را کنترل کردم.

پاییز.......................

کاش بمانی و زود نروی.

برگ سبز درختان بارانزده و لایه ای از مه و برف در کوهها، هوای ابری ام را تازه کرد.

باران ببار و...................

پاییز بمان

همینطور ترد و نازک و دوست داشتنی

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در سه شنبه 29 مهر1393 و ساعت |
نزدیک نشوید. نه سرما خورده ام و نه به چیزی آلرژی دارم.

فک کنم ویروس هاری گرفته ام.

از بس همه احوالم را می پرسند  نگرانند.

موبایل ام خاموش است. هر وقت دوست داشتم در دسترس قرار می گیرم.

شما به خودت نگیر....

از دوری خشایار شا دلتنگ نیستم هنوز

ولی "بد" گاز می‌گیرم.

فاصله جانبی را حفظ کنید لدفن

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در یکشنبه 27 مهر1393 و ساعت |

 

پنج شنبه صبح

  • صبحانه ، جارو ، گردگیری، جمع‌آوری، صبحانهء بچه

و فرستادن او به مدرسه

  • بردن خاله جون و دخترخاله به آرایشگاه

و انتظار برای تحویل گرفتن ایشان و میل نمودن

1 عدد بستنی و تارت میوه

  • ناهار ؟
  • تولد آقایان

عرفان اینا تو مدرسه همدیگر رو به فامیلی صدا می‌کنند

امشب هم، "هم"  تولد" محمد مهدی آقایان" بود ، "هم" تولد "سروش

.....و دوباره مصیبت عظما

این وسط  جبرانی کلاس زبان هم بود.

ایشان را به تولد آقایان رسانده و منتظرم تابیرون بیاید که به کلاس زبان برسانم.

چند روزی است منگوله طلایی کفش کالج مشکی ام لق شده است.

در این بدو بدو ها یکیش افتاده. اون یکی را هم کندم

 کفشهایم خنده دار شده اند!

 

کودک نه ببخشید نوجوان را از کلاس تحویل گرفتم و پرسیدم چه خبر؟

 

میگه:

تو فوتبال .....آقای آقایان را رد کردم ......لایی کشیدم .......رسیدم به خود آقایان

توپ رفت  تو گل ................Goal

 

  • و کلام آخر

تولد بی تولد!

مگه تا چند سالگی برای بچه تولد می گیرند.

مردیم از تولد بازی ..................

اونهم در آستانه محرم –صفر

واه

.

.

.

آخیش راحت شم.

هوا تاریک است و درختها با موسیقی باد می‌رقصند.

پ.ن. ببخشید که پست طولانی بود. 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در شنبه 26 مهر1393 و ساعت |