زرافه خوش لباس

میان ماه من تا ماه گردون ...

در راه پله ها که سر و صدا می آید، خیال می کنم باز هم دزد آمده. همسایه ی طبقه پنجمی دختری سفیدروی و سبز چشم است که برای خداحافظی از ماشین پیاده می شود. از دست آزارهای خانه روبرویی خانه را فروختند و رفتند. عروس و داماد دیگری می آیند. و من فقط به خودم فکر می کنم که اینجا ماندنی هستیم و اینکه ای کاش همسایه ی جدید ماشین بزرگ نداشته باشد تا -پارکینگ -قوزی دیگر برایم نشود. با همین فکرها شب می شود. تن خسته را ولو می کنیم و تلویزیون می بینیم. هر شب.

در مذاکرات پنج به علاوه ی یک هی به دوربین لبخند می زنند و کاری از پیش نمی برند.

 سریال "شهریار" را می بینیم. خیلی پر احساس و پرمایه است. چرا قبلا ندیده بودم. ایرج میرزا و شهریار بحثی شنیدنی دارند. اینکه خیلی دیر فهمیدم به ادبیات علاقه دارم خیلی حسرت دارد.

سریالی هم هست که هر شب مرا بیدار نگه میدارد. "گذر از رنج ها" . و دختری کوهی که در مسیر زندگی از ییلاق های گیلان به شهر می آید و باسواد می شود و به جوان معلمی دلبسته می شود و ...... حالا در اواسط زندگی باید شوهر بیمارش را مداوا کند و ....این گذر از رنج ها برایم مثل مسیر زندگی پر چالش است. و شاید امروز هم برای من در میانه زندگی، وقت مدارا کردن و آزمون است و فرصت خطا نیست. شب خیلی زود به خواب می روم. یکی از بستگانِ تازه گذشته را در خواب می بینم که روی سنگ قبرش، چارزانو نشسته، خوشحال است و با یک سینی چای از  کسانی که به مزارش آمده اند پذیرایی می کند.

من، افتاده در خط زمان، لحظه ی بین نفس ها را درک می کنم و به باقی عمرم امید دارم.

 

شعر عنوان از سهراب

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اسفند1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

عرفان را برده بودم دکتر. تب داشت. وقتی دکتر داشت نسخه می نوشت دیدم یک قوطی دارو روی میزش است

که رویش نوشته " قرص لاغری" . از دکتر پرسیدم آیا این دارو برای چاقی موثر است؟ او هم گفت: برای بعضی ها موثر بوده. گیاهیه ، ضرری نداره . می تونید امتحانش کنید.

از داروخانه قرص گیاهی لاغری را گرفتم در حالیکه عرفان به لباسم آویزان بود و می گفت: نخر، من نمی ذارم قرص الکی بخورین.

هر چی براش توضیح دادم که الکی نیست و اصلا من عاشق قرصم و اینا ... فایده نداشت.

تو خیابون "گوله گوله" اشک می ریخت و می خواست قرص را از کیف من در بیاورد و بندازد سطل آشغال!!

قهر کرد و رفت عقب ماشین نشست. خانه که رسیدیم بروشور آن را خواند و وقتی فهمید عناصری مثل زیره و ... دارد خیالش کمی راحت شد. قیافه ی قرص هم -ببخشید- مثل پشکل بز، مجموعه ای از گیاهان خرد شده بود.

گفتم: من که همه‌جا زیره و گوشکوب ندارم و بالاخره خندید.

اینکه خودم را ول می کنم ولی اون مواظبمه برام دلچسبه...خیلی دلچسب

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اسفند1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

کفشهای کتونی سفید پسر را که از خودم به او به ارث رسیده بود و  یکیشان دهان باز کرده بود و پاره شده بود، با آشغال ها پشت در گذاشتم.

صبح شاکی شده که من فقط تو اونها راحت بودم و فقط با اون کفشها می تونستم تو دروازه وایستم و خوب بازی کنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اسفند1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

زندگی هایمان - گورخری- شده. گاه سیاه گاه سفید.... دکتر بهم امید داد و گفت شاید حمله بیماری دیگر تکرار نشود... شاید دوسال دیگر ..............شاید....و نخواست بگوید شاید همین فردا.

هیچ چیز قطعی نیست و با همین شایدها جلو می رویم. با آدمها می سازیم چون حوصله رویارویی نیست .

تو نشسته ای و فیلمهای تکراری دوربین مداربسته را چک می کنی که بلکه دزد انباری را بشناسی و من توان یاری ندارم. از دل گنده ای و بی خیالی ات هم خسته ام. و دلم می خواهد زبان باز بکنم و به دزده بگویم که دستگاه های شرکت را که خوش خوشانه در انباریِ بی در و پیکر گذاشته بودی و دیگر هم نمی توانی نمونه اش را داشته باشی،بیاورد و معادلش آهن قراضه بگیرد. اهل معامله شده ام. در این دنیای وانفسا....

بله دیگر نمی توانی نمونه اش را از خارج وارد کنی و کجاست آن احمقی که می گوید تحریم ها اثر نداشته است. لابد بر سیب زمینی پیاز اثر نداشته است.

.

.

سال دیگر را می خواهم بیشتر برای خودم باشم. با چیزهای ساده. می خواهم بیشتر به جنگل بروم. به خانه های روستایی. به جنگل های گیلان. به جنگل های بکرِ  "زیراب" و نفس کشیدن کنار تنه های درختان کهنسال.

می خواهم بنشینم و به آوای جنگل گوش دهم. دنبال سادگی.... دوستی های آسان

رو به خداوندی که کنار ابرها خانه دارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 بهمن1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

بعضی ها اصالتشان به این است که هیچ تغییری در خود ایجاد نکنند. یعنی این اصالت تو حلقم!!!

برای استارت خانه تکانی فرش را به قالیشویی فرستادم. یک غلط زیادی.....سیستم مشتری مدار قالیشویی اینگونه بود که برای بردن فرش هر وقت دلش می خواست می آمد و برای تحویل دادن فرش هم همینطور. این شد که یک جمعه کامل در خانه ماندیم تا بیاید و یک روز طلایی هم مجبوری،مرخصی گرفتم تا هر وقت در مسیرش قرار گرفتیم فرشمان را بیاورد بدون اینکه یک بازه زمانی بدهد...حتی....و داستان به همین سادگی نبود. این وسط، دعوای مفصلی با هموطن آذری راننده قالیشویی کردم که آستانه تحملم درید و فریاد خشم بود که بر سرش فرود می آمد. نهایتا برای رفع عذاب وجدان انعام تپلی دادم که شر ماجرا کم شود. خلاصه این مدل کسب و کار را ندیده بودم.

اینجا تهران است . به سال نو نزدیک می شویم. به ترافیک عجیب خیابانها و هرج و مرج آدمها و زیر و رو کردن خانه ها و به عبارتی پدرمان درآمده است تا توپ نوروزی دَر شود و بگویند:

آغاز سال یکهزار و سیصد و نود و چهار هجری شمسی....

 

پ.ن. یک روز هم در باشگاه موهایمان ریخت تا به یک نفر ثابت کنیم "پدر در آمدن" فحش و توهین به پدر طرف مقابل نیست و یک عبارت است به معنای داغون شدن و این حرفا .... پووووووووووووووووووووف

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 بهمن1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

هیچی دوست قدیمی نمیشه.

آدم باهاش خیلی راحت شوخی می کنه و تمام سوء سابقه ها و حسن سابقه هامون هنوز کف دستمونه.

من و ه دوچشم با اختلاف 12 روز عروسی کردیم. اون الان 3 تا بچه داره 2تا پسر دبیرستانی که صداشون دو رگه شده و یک دختر دبستانی که یه جور خوبی به باباش رفته. یه جذابیتی داره در حد لالیگا.....

میگم خوش بحالت که دور سفره 5 نفر می شینید و میگه ای بابا ...یکوقتها دیوانه ام می کنند.

دیشب نامزدی خواهرش منو دعوت کرده بود. اینروزها دوست صمیمی و فامیل به زور آدم رو عروسی شان دعوت می کنند.

مامانم رو برداشتم و رفتم. همون سالها مامانش سرطان گرفت و رفت.

و روزهای که داشتیم و روزهایی که به هم وفا دار موندیم.

یه روز از دانشگاه پیاده رفتیم درکه. بهار بود و رودخونه پرآب. یک هندونه از وانتی خریدیم. محجوبانه و با ابروان برنداشته، رفتیم نشستیم زیر درخت. تازه امتحان داده بودیم. عقل مهندسی مان را روی هم گذاشتیم و با یک خط کش پلاستیکی هندونه رو نصف کردیم و با تمام صورت، رفتیم تووی هندونه ی نوبرونه. چه مزه ای داشت...

و حالا هرکدام ، گرفتار زمانه یک گوشه ای افتاده ایم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 بهمن1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مادرش فروغ فرخزاد و پدرش پرویز شاپور بود. دو آدم نامی در ادبیات معاصر این سرزمین.

نامش کامیار است.سه ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند و پدرش هیچگاه نگذاشت کامیار، مادرش را ببیند. فروغ، بعدها از جذام خانه فرزندی را به سرپرستی پذیرفت که می گویند بسیار شبیه کامیار بوده است. کامیار برای تحصیل به انگلستان رفت مدتی آنجا ماند و برگشت.

الان 61 ساله است. و هر روز چون نوازنده ی دوره گرد در پارک قیطریه گیتار می زند.درآمدش پولهایی است که عابران در کلاه می اندازند و چون آوازش را به انگلیسی می خواند زیاد مخاطب ندارد. در این سن و سال تازه دوست دارد برود خارج و در تونل های مترو ، غریب آواز دلتنگی بخواند...

 

من از 16 سالگی با کتاب فروغ فال می گرفتم و حافظه جوانی ام پر از شعرهای و بود. یک زن پر از احساس سیاه و سفید زنانگی و زندگی. فروغ در شعرهایش یک چیزهایی را می بیند که همه ما دیده ایم ولی توان گفتنش را نداریم. جرات فروغ برای بیان احساسان زنانه اش در آن زمان ستودنی است چرا که از بیم دیگران خودش را سانسور نمی‌کند. 

فیلمی که از کامیار شاپور در پارک قیطریه تهیه شده، خیلی درد دارد.

کاش دست های سازش و عطر نوازش مادر از هیچ بچه ای گرفته نشود.

 

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 بهمن1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

یک مستند دیدم از جدال زرافه ها. خیلی دردناک بود. حیوان، وحشی شده است.با آن گردن درازش که فکر می کنی از آن بالا درختها را می بیند و به ابرهای آسمان نزدیکتر است. با همان گردن دراز که عضلات قوی دارد به گردن زرافه دیگر می کوبد. او هم مقابله به مثل می کند. آنقدر می زنند تا همدیگر را زخمی می کنند. از زیر پوست نارنجی، خون، فوران می کند خیلی دردناک است. آخر زرافه پیر می افتد. و آن یکی بی رحمانه لگد می زند. و با تن خونی زیر غروب آفتاب ، هم جنس اش را می گذارد و می رود.

..

.

دنبال دست نوازش می گردم. کنارم پیدایش می کنم اما زیادی خونسرد است.

باد سردی می آید. بی رحم است. من هم بی رحم شدم.خشمم را در خاک فرو کردم. له اش کردم زرافه پیری را که مرا پیش تر زیر پاهای زخمی اش له کرده بود.

 

زندگی بسیار کوتاه تر از آن است که وقتم را با کسی بگذرانم که شادی درونم را نابود می کند و  مرا ناامید می کند.

+ نوشته شده در  شنبه 11 بهمن1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

امسال مه و خوشید و فلک دست به دست هم دادند که من در تیم والیبال نباشم.

یعنی اتفاق های لحظه آخری انقدر بد بود که فقط پیام " هیچ چیز ارزش ندارد تو خودت را ناراحت کنی"

باعث شد بی خیال شوم و دلخوری ام را با مربی مطرح نکنم و بگم اصلا بی خیال من که از اول نمی خواستم بروم.

این را داشته باشید.

دیدید در یک سازمان وقتی می خواهند یکنفر را برکنار کنند و محترمانه اینکار را بکنند تا دلش زیاد نشکند میگن: جناب مشاور و به سمت مشاور می نشانند  که معلوم نیست مشاوره اش به چه دردی می خورد!

حالا قصه من است. بچه های تیم از بس مرا دوست دارند و از بس گوگولی مَگولی اند رفته اند رایزنی کرده اند و مرا گذاشته اند:" سرپرست تیم"

و تازه امروز خبر داده اند که باید بیایی.

یک مسابقه هم در شرایط "بی سرپرستی" داده اند و دو-هیچ بُرده اند و من باید در مسابقات بعدی‌شان باشم.

یک کسی برای صورت من شکلک بگذارد. تلخندی میزنم و می گویم باشه.

یک سرپرستی ازتون بکنم اونورش ناپیدا!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 بهمن1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

برایم شعرهای خیام خواند:

خيام اگر ز باده مستي خوش باش
با ماهرخي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستي است
انگار که نيستي چو هستي خوش باش



و این یکی


اين قافله عمر عجـب ميگذرد
درياب دمي کـه با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را که شب ميگذرد

.

پیرمردی که معمولا همیشه در پارک هست. با لباس ورزشی . تقریبا همه محلی ها و کسانیکه در ورزش صبحگاه پارک شرکت می کنند، او را می شناسند. شنیده بودم که برخی به او "دکتر" می گویند. گاهی می زند زیر آواز...

هر بار پیاده روی می رفتم به او سلام می کردم . بدم نمی آمد با او هم صحبت شوم که این بار پیش آمد. پرسیدم: پزشک هستید؟ گفت: دکترِ گیاهی است. افسر نظامی بوده و کارت ملی اش را نشان داد: متولد 1307 از طالقان. گفت دو سال دیر برایم شناسنامه گرفته اند. به قول خودش 90 ساله است.باورم نمی شد. هوش و حواسش از من بهتر بود. دندانهای ریز و سالمی داشت. و اگر نی‌نی چشمانش را نگاه نمی کردی می گفتی 60-70 ساله است.

گفت 3 تا از دوستانش که اهل الکل و زن بارگی بوده اند الان در سالمندان خیابان بالایی "پوشکی" شده اند. زیاد به دین اعتقادی نداشت و از اخلاقیات می گفت.

صافِ صاف ایستاده بود و حرف می زد تا او را دعوت به نشستن کردم.

یک کوله بار انرژی مثبت بهم داد بعلاوه تجربه هایش.

 گفت شما که از دور می آمدی گفتم چه دختر خوش تیپ و زیبایی!!

آخه من اون گرمکنِ سرخابی را پوشیده بودم!

لیسانس روانشناسی هم داشت.و در یک کلام گفت: از آنها که اذیتت می کنند کم کم فاصله بگیر می خواهد فامیل باشد یا دوست یا همکار. اگر "عامل" به کاری نبوده ای هیچوقت خودت را سرزنش نکن و این حرف برایم خیلی می لرزید.

گفت همیشه به آنچه داری راضی باش و پایین تر از خودت را نگاه کن.

گفت بار زیادی روی دوش ات سوار نکن.

و گفته هایش مثل حرفهای یک پدربزرگ مهربان دنیا دیده خوب بود.

گفت ممنون که اجازه دادی کنارت بنشینم و گفتم من پیر ها را و تجربه هایشان را دوست دارم.

یکجا در کتابی نوشته بود انسان سالم: کودک، طبیعت و سالمندان را دوست دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 بهمن1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر