زرافه خوش لباس

میان ماه من تا ماه گردون ...

بهار است و زمین معجزه زایش را در کوه و دشت به رخ می کشاند. همه جا سبز و پر از گل های صورتی و سبز و سفید است. علف های هرز تا کمر من آمده اند و گاهی انقدر قشنگ و پر از گل های ریز زرد و بنفش اند  که دلت نمی آید بگویی علف هرز.

شکوفه ها....شکوفه های سفید گیلاس مثل آستین های پُفی شاخه ها را پوشانده بودند و شکوفه های سیب ، ترد و سفید-صورتی و درشت به شاخه ها نشسته بودند. هزار سال هم از عمرم بگذرد باز می پرسم اینها همان شاخه های خشک زمستانند؟

با مامان قرار گذاشتیم من اسفناج ها را بچینم و او تره ها . با دست باغچه تره را به مامان نشان دادم و نشستم به چیدن و پاک کردن اسفناج ها . زمین بخشنده است. خیال می کردی یک ذره اسفناج است اما هرچه می چیدم تمام نمی شد. مامان هم تره ها را آورد و گفت: تره زیاد نبود. با دقت و به نسبت دوسوم و یک سوم توی کیسه ریختم و گره زدم که او هم با خودش به خانه ببرد. 

بعد فهمیدیم مامان باغچه تره را ندیده و اشتباهی علف های هرز که شکل تره بودند را چیده و توی کیسه ریخته و بنده هم با دقت بسته بندی کرده ام!

این هم از ناشی گری ما... دمِ آمدن تند و تند تره ها را چیدیم. باران ناغافلی محکم به درختها می زد و شکوفه ها می ریخت. دستم بوی تند و تیز تره گرفته بود انقدر که بوی گل محمدی را نمی فهمیدم . 

باغ را گذاشتیم تا در آغوش باد و باران و آفتاب بماند تا دوباره چه وقت بتوانیم شهر خاکستری را ول کنیم و برویم سراغ درختها..... 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

زن کولیِ فالگیر از کنار خیابان هی صدا زد: خانوم..خانوم....

رد شدم. دو سه تایی صدایشان را یکی کردند: خانوم....خانوم..............

پرنده کوچک خوشبختی در دستانم بود. من که یک روز را برای خودم ساخته بودم.

فال مال زمان حیرانی است سرگشتگی و به هر دری دخیلی بستن ...

من دیگر درمان دردم را پیدا کرده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۹ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

من فهمیده ام که هیچ وقت احساس خوشبختی مطلق نیست. هر زمان، یک چیز داری و صد تا چیز نداری. خیلی وقتها یک سقف بالای سر داری که اصلا حواست بهش نیست. اما اینروزها من تو را دارم. در کنار همیم. مشکلات را حلاجی می کنیم و همین حلاجی بهمان آرامش می دهد. به سلیقه هایمان عادت کرده ایم. گاهی کاری به کار هم نداریم. و گاهی درست وقت درست کردن لازانیا سر می رسی و به کمک می آیی و ریخت و پاش ها را زود جمع می کنی و می گویی قارچ را هم باید تفت دهی و بعد میگی دیدی من همه کارهاتو کردم و من می گویم:  "تو بیای تموم میشه هر چی غمه..."

و وسط جلسه هم سررسیِد صورتی رنگی که تو بهم دادی را باز می کنم و تو با خط خودت نوشته ای: تقدیم به همسر عزیز و گلم

یادت می آید اولها خطت را دوست نداشتم. مثل همیشه زود قضاوت کرده بودم. بعد ثابت کردی که خطِ دلت، کشیده و مهربان و بزرگوار است.

و من توی جلسه وسط همه استراتژی های بی سر وته ، خوش خوشانم می شود که تو را دارم.

اگر بخواهم رویایی داشته باشم با تو بودن است و اینکه "قو قو" دو تایی بنشینیم و مو سپید کنیم و قدکشیدن عرفان را تماشا کنیم. و چیزهای خوب دیگر...

بزن به تخته و چهار تا خال اسفند بریز تو آتیش...چش نخوری ایشالا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

طراح پل طبیعت کیست + عکس

«لیلا عراقیان» 31 ساله یکی از همین استعدادهای جوان کشور ماست که این روزها به واسطه ساخت پل طبیعت نام این مهندس معمار جوان نه‌تنها در ایران بلکه در جهان مطرح شده است.

خانم عراقیان در سال 89 و زمانی که تنها 26 سال داشت، طراحی پل 270 متری طبیعت را آغاز کرد و شاید در آن زمان نمی‌دانست که ایده و طراحی او زمانی محقق شود و پلی زیبا و مدرن در منطقه‌ای از تهران با طراحی او ساخته شود.

اما این رویا و طرح در نهایت در مهرماه سال گذشته محقق شد و با افتتاح پل طبیعت اثری هنری - معماری از یک زن جوان معمار ایرانی در اختیار شهروندان تهران و توریست‌های این شهر قرار گرفت.

پل طبیعت با سه ستون در سه طبقه و طراحی بی نظیر و چشم‌نواز، اولین پل صرفا پیاده‌رو در ایران محسوب می‌شود که بوستان آب و آتش را به پارک جنگلی طالقانی متصل می‌کند.

این پل در محل تلاقی بزرگراه‌های مدرس، حقانی، همت و رسالت قرار گرفته است و مکانی خوب برای ورزش‌های صبحگاهی، پیاده‌روی و حتی استراحت و تفریح است.

نکته دیگر در طراحی این پل این است که به گفته طراح جوان آن، از پل‌های تاریخی همچون پل خواجو اصفهان در طراحی آن الهام گرفته شده است و تلفیقی از معماری مدرن جهانی و معماری سنتی ایرانی است.

نکته دیگر اینکه این پل جزو پنج انتخاب برتر 300 معمار برجسته جهان در مسابقه معتبر معماری شهری "جوایز معماری (A+ (architizer awards" در سال 2015 که مقر آن در نیویورک است، انتخاب شد.

اما نکته دیگر درباره طراح جوان پل طبیعت این است که این معمار مبتکر ایرانی به دلیل تحریم‌ها نتوانسته است در مسابقات بین‌المللی معماری بریتانیا شرکت کند.

طراح پل طبیعت کیست + عکس

عراقیان دانش‌آموخته دانشگاه شهیدبهشتی است.

و این هزار تا لایک دارد!!!

+ نوشته شده در  شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

الان سر صبحی تو فکرم چی میگذره. اینکه بچه ها بزرگ میشن و از آدم ایراد می گیرن. اینکه عرفان گاهی از لباسهای من ایراد می گیره و دلش می خواد من یه جور دیگه لباس بپوشم حتی یه جور دیگه حرف بزنم. اینکه خواهر کوچیکه که حالا خاله رو-رو شده و کمتر میره سر کار با مامان رفته مهمونی دوستاش و اونجا دوستای مامان ازش خواستن آواز بخونه.

مامان معمولا "تو ای پری کجایی" میخونه بعد "خوشه چین" از سالار عقیلی و بعد هم با توضیحاتی که -این شعر هم عرفانی هست-گریزی میزنه به این آهنگ اِبی که میگه "قبله یعنی حلقه ی چشم مستت ---ضریح اونه که دست بزنم به دستت"

و ظاهرا خواهر کوچیکه این آهنگ رو دوس نداره و از اینکه مامان فازش رو عوض کنه و نفسش برای این آهنگ کم میاد خوشش نمیاد. 

خلاصه اینکه میاد تو ماشین و مامان رو کلا منصرف می کنه که دیگه این آهنگ رو نخونه...

.

.

آدم وقتی ازدواج می کنه یه سری از آزادی هاشو از دست میده و خدا کنه آزادی بیان  نباشه 

وقتی هم بچه دار میشه -به اجبار عشق مادری- باید سلیقه بچه ها رو تو همه چیز لحاظ کنه.

مامانِ من میگه از وقتی شماها بزرگ شدین اعتماد به نفس ندارم یه چیزی تنهایی بخرم از بس ما خودمونو "همه چی بدون"، می دونیم و از اونها که روزی برای خودشون کسی بوده اند ایراد می گیریم...

زندگی هر روز قدرتش رو به نسل های جدید میده و این بی رحمانه است. 

باید زور بزنی تا خودت رو محکم نگه داری بلکه مقبول دل دیگران واقع شوی. 

شاید یکوقت دلت خواست به تنه درخت "دلم می خواد" تکیه کنی...اجازه هست؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

نمی دانم چه صیغه ایست که جمعه صبح ها زود از خواب بیدار می شوم. لواسون بودیم و شکوفه های صورتی هلو درختها را پر کرده بود و هوای آخر فروردین... ابر و آفتاب....

زمستان در دو تا کرت از باغچه شلغم کاشته بودند و کسی نیامده بود بچیند. شلغم ها بزرگ شده بودند و باید از خاک درمی آمدند. یکی دو تا را به زور درآوردم. یکدفعه پشتکار خرکی‌ام گُل کرد و کل دو تا باغچه را با ظرافت از هرچه شلغم بود تمیز کردم. یک کوه شلغم با برگهای بلند ....در هر بار دولا شدن زانوی راستم فریاد می زد. خیس عرق شده بودم. قرار شد "سید" بیاید شلغم ها را ببرد برای گوسفندهایش. گوسفندها هم حتما در این فروردین از اینهمه علف سبز، سیر شده اند. اما دلم می خواست شلغم شیرین را که می خورند قیافه شان را ببینم!

توی اتاق سفره صبحانه آماده بود. داشتم غر می زدم و می گفتم: کسی نباید بدون هماهنگی در باغ چیزی بکارد که بابا پقی زد زیر خنده....

.

.

.

بعدازظهر پاهایم را زیر کرسی ساختگی کرده بودم.

بابا اسفناج پاک می کرد، عرفان کتاب می خواند، و دخترخاله که از رژیم کانادایی اش ضعف کرده بود به روی خود نمی آورد و کتاب می خواند.

هوای عصر جمعه که رو به غروب می رفت دلگیر بود. دوست داشتم توی خانه خودم بودم.

.

امروز -شنبه- ناخن هایم را گرفتم و برگشتم به زندگی شهری.

+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

بابا خیال می کند من نمی دانم. وقتهایی که خوشحال است. وقتهایی که کت و شلوار مرتب می پوشد و عطر می زند و انگشتر فیروزه اش را دستش می کند. وقتهایی که حوصله دارد یکساعت برایت حرف بزند و عصبانی نیست. وقتهایی که جای مهمی می خواهد برود و یا به دیدن آدمی که دوستش دارد.

من اینها را می فهمم و می فهمم وقتی چشمهایش می خندد. انگشتر فیروزه، انگار یک انرژی و جذبه خاصی به او می دهد و انگار من می فهمم حال بابا خوب است و خیالم راحت می شود.

بابا با کارهایش کلنجار می رود و هرچقدر سرش شلوغ باشد، روزی حداقل بیست و چهار بار اخبار گوش می کند. مامان بدجوری پیله می کند و پیگیری می کند، هر دو همدیگر را تحمل می کنند.....

 گاهی گره کوری باز می شود....شاید به خاطر آنهمه گره کور که قبلا برای این و آن باز کرده اند....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

1. توی راهرو، آقای همساده و سرایدار داشتند چراغ آسانسور را تعمیر می کردند. پیرمردی است با سن و سالی بیشتر از بابای من.

من دارم رد میشم که انگار نمی تونه جلوی خودشو بگیره و میگه: تو دیگه نه پیاده روی می کنی و نه ورزش....اینجور که پیش بری {از چاقی} باید دستتو بگیریم و از در آسانسور بیاریم بیرون. {همان حکایت از در تو نمی آی!} و من میگم ورزش می کنم اما بعدش می خورم و فوری یاد پنجشنبه می افتم و اون همبرگر کوفتی که بعد از استخر و اون همه شنا و ورجه وورجه تو حلقمون کردیم!

2. بابام به عرفان که بعد از تعطیلات عید یه آبی زیر پوستش رفته میگه: مواظب باش چاق نشی اونوقت باید غیر از مامانت غصه‌ی تو را هم بخوریم و من نمی دانستم چاقی ام بابا را غصه می دهد!

3. در دویدن ها زانوی راستم درد می کند و این ترازوی بی صاحاب عقربه اش برای من فقط بالا می رود.

در بدو بدو های روزانه ام جایی برای تحمل گرسنگی و رژیم نیست و سلامتی ام هم در خطر. هرکسی هم رد میشود و تکه ای نثار آدم می کند.

اشتهای شکمویم ، ملوس و تو دل برو است و مرا تسلیم می کند.

با وجود زیپ هایی که بالا نمی آیند باید فکری برای عنوان "خوش لباس" بکنم:( و در یک آرزوی فانتزی به ده کیلو کاهش وزن می اندیشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

توی خرت و پرت های قدیمی چمدان چند تکه بافتنی از روزهای حرفه‌و فن راهنمایی‌ا م پیدا شده و بین آنها یک جامدادی سفید و قرمز پیدا می شود که آنروزها بافته‌ام و به مدد خانه داری مادرم از اینجا سر درآورده است.  عرفان جامدادی شیک و پیک خودش را خالی کرده و همه نوشت افزار را در جامدادی بافتنی که کمی هم دراز هست و دو تا منگوله قرمز دارد، جای می دهد . و آنرا به خودش می چسباند و می گوید: این برایم از میلیارد! با ارزش تر است.

بعد هم ماچ و بوسه ...........و مرا به اندازه ی یک دنیا پر از پرتو نارنجی خورشید سرشار از مهربانی می کند.

گلوله گلوله قند ته دلم آب می شود.

منم و پسرم که نوجوانی اش یک دنیا فهم دارد و یک دنیا خوشی..........................

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

به عنوان یک خاله ی موثر، برای خرید تتمه ی سیسمونی رفته ایم. خواهرم با شکم گردالو روزهای خوبی را می گذراند. تغییرات بدنش شگفت زده اش می کند و گاهی بدخلق می شود از اینکه شکمش ترک های راه راه برداشته اما همه اینها به انتظار طفلی که در راه است می ارزد. بچه در دلش شنا می کند و لگد می زند و او را به وجد می آورد. پله های مغازه را بالا می رویم و می رسیم به انبوه خرت و پرت هایی که خانم فروشنده اصرار دارد همه آنها و بهترین هایشان برای بچه لازم است. از توی راه سر "پوآر بینی" (وسیله ای برای گرفتن فین بچه) مساله داشتیم. من می گفتم ماکه با دستمال گذران کردیم و دماغ بچه را پاک کردیم و خواهرک خیلی ناشیانه ،گیج شده بود بین مدل ها و مارک های مختلف! کدام را انتخاب کند. تا اینکه بابای بچه زیر گوشش خواند: "ببین...پوآر چیز پیچیده ای نیست ها!"...

 رسیدیم به شانه و ناخنگیر و تب سنج و ... ودخترک خیال می کرد که اینها را که خریده و توی کیسه ریخته دیگر بقیه ی مادری کاری ندارد. و نمی دانست که هنوز یک عصای جادوگری برای مادر لازم است که همه زخمهایش را مرهم گذارد و برای رسیدن به نادانسته ها و پیچ و خمهای مادری راه درازی دارد تا کودکش بزرگ شود و قد بکشد و از آب و گِل درآید.

 زنهای حامله با پاهای ورم کرده، خودشان را از پله های مغازه بالا می کشیدند و با چشمهایی نگران دنبال چیزهایی بودند که به زودی روز و شب شان را در هم خواهد پیچید. و کوچولوهایی که با صورت های سرخ و دهانهایی باز به این دنیا می آیند دنبال زندگی و زندگی همچنان ادامه دارد....

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر