زرافه خوش لباس

میان ماه من تا ماه گردون ...

طرفهای یوسف آباد کار داشتم. یک مغازه لوازم خانگی شبیه IKEA (ایکیا) بود و اجناسش چه بسا زیباتر.... دکوراسیون مدرن آشپزخانه مرا برای خرید شکرپاش/شکردان به داخل کشاند .  شکردان نازنینم که دو جداره بود و داخلش شکل لوله آزمایش بود  را مامان شکانده بود و من با کمی اخم گفته بودم: فدای سرت...

آقای فروشنده با تسلط خوبی مشغول ارائه کالا بود. قابلمه گرانیتی ایتالیایی را برای یک خانم توضیح داد و خانم دیگری دَم‌کنی های پارچه ای و دستمال های آشپزخانه را زیر و رو می کرد. از یک دَم کنی خوشش آمده بود. یک دَم کنی صورتی دایره‌ای...آقاهه گفت اینها تُرک است. دور دوزی را ببینید. بهترین دَم کنی را در ایران "لایکو" و "رزین تاژ" می‌زنند اما آنها کیس می خورند و ما هنوز این تکنولوژی دوخت را نداریم. خانم مشتری که عاقل زنی بود با تاسف سری تکان می داد و می گفت : بعله ...متاسفانه نداریم.

خنده ام گرفته بود. توی دلم گفتم کجای کارید؟ ما اورانیوم غنی سازی می‌کنیم. آمریکا مانده با سانترفیوژهای ما چه کند. حالا با صنعت فولاد و نفت و غیره کاری ندارم اما اسراییل از صنایع دفاعی ما بر خود می لرزد ....تکبیر!!!

.

.

اونوقت شما میگی فناوری دوردوزی دَم کنی نداریم؟ حالا یه اپسیلون کیس بخورد. به کجای دنیا بر می خورد؟

گاهی بدجوری از آنور بام می افتیم.

 

 

توضیح : نظرات پاسخ داده خواهد شد (تعداد نظراتمان افسردگی آورده است). ناسزا هم اگر رکیک نباشد تایید خواهد شد. به استثنای اونهایی که میگن بیا تولد عزیزم رو تبریک بگو!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

قدیما یکی از شوخی های بابا این بود: که آ.خوندها وقتی در یک شب، دو مهمانی دعوت می شوند، می گویند:

"مصیبت عظما وارد شده"

حالا من باید 4 روز هفته آینده در غرفه مرکز در نمایشگاه تلکام حاضر باشم. همان تاریخ عروسی پسرعمو در یزد هم هست که می توانست سفر چهار روزه خوبی باشد به خصوص که این عمو کوچیکه، خیلی عزیز است و یه جورایی گردن ما حق دارد. یک مراسم نیمچه عروسی دیگر هم هست که به آن هم نمی رسم ...

یه وقتها هیچ خبری نیست یک وقت هم از در و دیوار مناسبت می ریزد.

همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

شهر قشنگی بود . سبزی یک دست خیابان ها و آسمان آبی و دریای آرام - شهر هزار مسجد- هزار مسجد مانندِ هم ، کوچک و بزرگ. باد ملایمی که کم کم وزیدن گرفت و تند شد و با سرمای دلچسبش خستگی تابستان داغم را برد و زیر درخت های بلوط قدم زنان روی سنگفرش پارکها پاییز دوست داشتنی ام را آغاز کردم. خیلی راه رفتیم . دخترخاله، پیاده روی می خواست و دیدن کوچه پس کوچه های قشنگ و سربالایی-سرپایینی با آدمهای رنگارنگ و گربه های چاق و تمیز و کافه رستورانهای خوشگل را با هیچ چی عوض نمی کرد. به قول خودش "دیسکاوری"...

مسجد سلطان احمد (مسجد آبی) را دیدیم داخل رفتیم و بعد در محوطه مفرح آن استراحت کردیم. این طرف کلیسای نارنجی- صورتی  رنگ ایاصوفیه بود.بسیار باشکوه و زیبا. و آب انبار "یرباتان" یک بنای عمیق خیس با نور زرد و موسیقی غمی که تاریخچه مخوفی را در ذهنم تداعی می کرد و یک حس معنوی داشت. ماهی های بزرگ و کوچک سیاه و خاکستری که ما برایشان داستانی از زندانیان سیاسی و فتنه و لایه های حکومتی زیرزمینی ساختیم. خبری از جنبش و نور نبود. ستون های سنگی مرتفع و سقف بلند و پله های سنگی نمناک و حوض وسیعی که سطح زیر ستون ها را را با آبی در جریان  پوشانده بود که ماهی های دهان گشاد در آنجا برای خودشان زندگی می کردند.

و پارک گلخانه یک باغ پر از گل و درختان جورواجور و نمادهای رنگارنگ و گل های شاه پسند و زنبق و خیلی خیلی زیبا . یک عروس و داماد خیلی نایس هم آمده بودند عکس بگیرند.

و گشت جزیره: کلاه ملوانی خریدم و با کاپشن چرم  که دیروزش از بازار بزرگ خریده بودم به صورت "کاپیتان زرافه " وارد کشتی شدم.خط جدایی دریای مرمره از دریای سیاه خیلی قشنگ بود و جزیره های آرام و کوچولو با دانش‌آموزانی که در جزیره مدرسه میرفتند و با اونیفورمهای قشنگ به خانه هایشان در استامبول برمی گشتند. اینجا آموزش رایگان است و یاد پولی افتادم که برای مدرسه عرفان دادیم و با آن پول ، چهار تا استامبول می توانستیم برویم!

مانند "حنا دختری در مزرعه" سوار درشکه شدیم و گردن اسب های درشکه را نوازش کردیم و یادم باشد یزد که رفتم یک وقت خوب بگذارم برای سوارکاری... در یزد بین پولدارها "اسب داشتن" مد شده است.

نهار ماهی خوردیم و به مرغان دریایی گنده که صدای کلفتی داشتند بیسکویت دادیم...

در جزیره بیوک آدا نیم ساعتی نشستم کنار ساحل صخره ای و پاهایم را تا حد شرعی! لخت کردم و روی خزه های سبز و قهوه ای ماساژ دادم  یک آقایی شیرجه زد توی آب سرد که همزمان آهی از ته دل کشیدم ......

بعد روی نیمکتی دراز کشیدم و در آفتاب نیمروز خوابیدم و خیلی خوب بود...

و شب ها لات می شدیم و در خیابان استقلال قدم می زدیم بستنی می خوردیم شام می خوردیم شیرینی تست می کردیم و خرید می کردیم و رقص و آواز نگاه می کردیم و تراموا با بوق زنگی اش هی ما را به خود می‌آورد و در شیب کوچه ها یک دقیقه مانده بود که برج گالاتا را هم زیارت کنیم که پاهای مامانم دیگر کم آورد و به دیدن صابونهای رنگی خوشبو و مغازه های شاد پر از خنزر پنزر بسنده کردیم و برگشتیم.

و من به اندازه یکسال از دیدن بچه های کوچولوی ملل مختلف سیر شدم. یک نی نی بغل مادر عرب در تراموا گریه می کرد. پوست سفید با موهای فرفری مشکی ....اسمش الیاس بود و از مدینه شهر پیامبر (ص)آمده بودند.

اروپایی ها خوش اندام و خوش پوش و مغرور بودند اما نمی دانم چرا زیبایی چشمهای رنگی که در آنجا دیده بودم  را نداشتند.

عرب نقاب به رو  و مردان ریشوی شکل داعش هم فراوان بود. یک زن سیاه پوش نقاب به رو با یک دو جین بچه شلخته ، که دست هایشان مملو از ابزارهای تکنولوژی اپل مکینتاش بود ...

 هی استیو جابز: روحت شاد واقعا ....

غذا ها خوب بود ولی بعد از دو روز مرا که موجودی گوشتخوار هستم از کباب، زده کرد و مامان با بوی کباب مثل زنان باردار حالش بد می شد. مامان مثل بلبل انگلیسی حرف می زد و نطقش شکوفا شده بود آنهم با لهجه ی خوب، آخه دانش آموخته قبل از انقلاب است هرچی باشد! و با سوری ها و مصری ها بحث سیاسی می کرد.

و روز آخر "کاخ دولما باغچه"....کاخ زیبا که از سلطنت سلطان عبدالمجید تا آتاتورک در آن سلطنت برقرار بوده و محکم و پابرجا ایستاده بود ، پر از اشیاء سلطنتی درست لب دریا واقع شده بود... یک چلچراغ بزرگ که تا چند سال پیش اولین در دنیا بوده و یک شومینه کریستال با گل های برجسته  زرشکی چشمم را گرفته بود اما فرش ها بسیار ضعیف بودند یعنی در مقابل فرش ایرانی ...هیچ....

ساختمان پشتی که بنای پست تری داشت  حرم (حرمسرا) بود و این حس تکراری که در تاریخ همه جا به زنان ظلم شده است را در پس زمینه به آدم القا می‌کرد.

بعد از بازار، به دختر خاله گفتم مجموعا به اندازه یکی دو گاو ، کیف و کفش و لباس چرم خریدیم و چراغ های شیشه ای صنایع دستی و بالاخره با چانه زنی فراوان توانستم یک دست استکان نعلبکی بلور کمر باریک بنفش هم بخرم.

در بازار بزرگ چاپالی جارشی از مغازه ای که چراغ های شیشه ای را خریدیم ، فروشنده از معدود فروشندگان با ادب  بود چون بقیه خیلی راحت به ایرانی ها توهین می کردند و نمی دانم حواسشان کجا بود که حجم عظیم توریستهای ایرانی  چقدر پول به کشورشان سرازیر می کنند. آهان آقاهه چراغ فروش از دختر خاله خوشش آمده بود و از انتخابش حدس زد که هنرمند باشد وقتی فهمید نقاش است و تذهیب کار می‌کند ما را مورد لطف قرار داد و به من گفت رمانتیک هستی و از او پرسید چرا شوهر ندارد که دخترخاله یهویی گفت: "I am FREE!"  و یه دفعه خودش فهمید چه جمله ضایعی گفته و کلی خندیدیم و خلاصه دو تا جاسوییچی هم اشانتیون داد و اینکه چقدر سر ما کلاه گذاشتند..خدا داند؟

از نظر خوراکی با این دخترخاله به شما بد نمی گذرد. گاهی ، رستورانهای پولداری ما را می برد و از یک دسر که فکر کنم اسمش "کازان دیبی" بود و ما به آن "کامبیز" می گفتیم حظ وافر بردیم. چایمان را با باقلوا خوردیم که دیوانه کننده بود و میوه های خوش آب و رنگ هم به اندازه مکفی...اما همان باقلوا را که سوغاتی آوردم عرفان دوست نداشت!

حمل و نقل با مترو تراموا و فونیکولر خوب بود . زبانشان به طرز بغرنجی سخت بود و حالا فهمیدم چرا علی چهار سال تبریز درس خوانده و ترکی یاد نگرفته ....

در گشت شهری بخش WC و نماز خواندن سفر نمره اش بیست بود.

غیر از ترافیک افتضاح و برخورد عصبی بعضی کاسب هایشان و پول بی ارزش و خاک بر سرِِِ مملکت خودمان، همه چیز خوب بود .و نمی دانم این چه بدبختی است که هر جای دنیا  تا میگی ایرانی می پرسند ا.حمدی نژاد!؟؟ و تا کی این لکه ننگ به ما چسبیده است....

هوا......هوا..........................خیلی عالی بود . یک روز صبح باران شدیدی آمد و همین برای یک شهر بهترین داشتنی است.

 و بالخره: "این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست..."

اما اینروزها کم کم نسبت به مرزهای جغرافیایی بی تفاوت می شوم و بوسه بر خاک وطن با این هوای دودآلود شهرم به نظرم بی معنی است.

چه زود "جوگیر" می شوم من !!!

5 روز بیشتر نبود که دلم برای بچه ام ،همسرم ، خواهرم و کارم تنگ شده بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

خواهرم وقتی عصبانی باشد، زبان تندی دارد. اینکه عصبانیتش از من منطقی بود ، درست .....ولی با تلخی و بداخلاقی بهم گفت: زبونت نیش داره ، برو اسم خودت رو بگذار "مار بدلباس"

یادم میاد وقتی بچه بود تو حیاط با بچه ها بازی می کردیم که به دختر همسایه مان که چشمان درشتی داشت گفت: چشمات مثل گاو میمونه . اونموقع خیلی کوچیک بود...

بنظرم خیلی بی رحمانه بود. خلاصه تصویر مار بدلباس را سرچ کردم . اما این تصویر با مزه آمد. به خصوص اون حسرت فارغ التحصیلی منو کشته ....

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بچه که بودم کارت های بازی داشتیم . روی یکیش بود "خانم گلکار" و یک خانوم خوشگل با یک بیلچه کوچولو گلدان گلی می کاشت. من این کارت را خیلی دوست داشتم. آدم گاهی به آرزوهایش می رسد. در حیاط، دور آلاچیق چند تا گل کاشتیم. بعد توی آفتاب پیرهن پوشیده بودم. رفتم پایم را گذاشتم توی برکه آب. از زیر درخت هم هلو برداشتم و ماسک هلو گذاشتم روی پوستم. اندکی آسودم. بله ... گاهی به آرزوهایمان می رسیم.

کاش وقت داشتم عکس رز پیوندی که گلبرگهایش راه راه بودند را برایتان بگذارم. ترسم از زمستان است . مبادا گلهایمان را سرما بزند.

+ نوشته شده در  شنبه 29 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

دوباره اشک و فین فین ام راه افتاده . این آقای همکار روبرویی چه فکری می کنه؟

دوباره زنجه موره میزنه ...اه...

یکی از دلتنگی ها را از کمد کشیده ام بیرون و تنم کرده‌ام. والد پیر درونم می گوید: آهان ...بهت می‌آید.....

با یک اس ام اس ویران شدم . از کسی که مرا ستوده بود. و نمی دانم چه کسی توی مغز من فرو کرد که هوای همه را داشته باشم.

ای تو روح عاطفه لعنت!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

بالاخره در این ته مانده ی آخر شهریور، آسمان تپید و من دست پسر را گرفتم و یک سفر به شمال رفتیم. همیشه سفر با آدمهای جدید را دوست دارم.

 و من نمی دانم چطور اینهمه دوری دریا را تاب آورده بودم.

این سفر برای من یک سفر لاکچری* بود از این جهت که که در تفریحات شکمی خودم را ول دادم و از وفور نعمت در کنار برج های سه قلوی مُتل قو حظ وافر بردم وبعد با دویدن کنار ساحل عذاب وجدانش را هم ماستمالی کردم.

این سفر لاکچری بود از این جهت که آقا بالا سر نداشتیم و به آلارم های متفاوت موبایلمان-  به ریش بابایش - خندیدیم و تا چهار صبح بیدار نشستیم و چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و از آنطرف تا لنگ ظهر خوابیدیم.این بخش واقعا لاکچری بود.

این سفر لاکچری بود آنروز که مامورها نبودند و بی‌ریا و بی حوصله از گیر و گورهای طرح سالمسازی، با لباس تن به آب زدیم و ساحل خلوت بود و آب سبز شفاف و تمیز بود (باور کنید راست می گویم و البته روی موج مثبت شناور بودم) و آب دریا گل مژه ام را شفا داد و خاله ام را هم در آب بردم بلکه دریا با شوری و تلخی اش با موج های سفید سنگینش و با آسمان بالای سرش،" افسانه آه" را برایش سبک کند.

این سفر لاکچری بود چون یک بازی سیر والیبال ایران-لهستان تماشا کردیم و خودمان را برای میرزا جانپور و غفور و معروف و فرهاد قائمی با آن ژست سرویس و نگاه معصومش،  تکه پاره کردیم .... اگرچه این لهستان مرده شوری با دو امتیاز بالا، بازی را بُرد اما تنها بازی بود که وسط بازی ظرف نشستیم و رخت پهن نکردیم.

شب ها کنار دریا روی تخت هایی که "یارمحمد" که اصرار داشت مهاجر ازبکستان است نه افغانی و قلیون و چای می آورد روی همان تخت ها که کنارش آتش روشن کرده بودند تا دیروقت می نشستیم  و همه اش در کله مان می چرخید که: "کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟" همانجا که توله سگ های خوشگل بازی می کردند و به اندازه تمام عمرمان جوانان هرکول بدنسازی کار، دیدیم...

و  همانجا که مرد کشمیری از کیف چرمی اش دستبندها و گردن آویزهای سنگی در می آورد و خاصیت سنگها در سه چیز بود: یا رزق و روزی می آورد- یا برای آرامش اعصاب خوب بود یا صادقانه می گفت کریستال است هیچ خاصیتی ندارد و من یک سنگ سیاهش را برداشتم. و دخترخاله با ذوق هنری اش یک سبز و نارنجی پیدا کرد.

و در جاده فوق العاده زیبا و البته خطرناک  دیزین- شمشک به رانندگی یک پسر خوب که ثابت کرد تک فرزندها می توانند خیلی خوب باشند، بعله در جاده ای با حاشیه درختان تنومند تبریزی ، دوزِ سرخوشی ام بالا زده بود و ای کاش یک بار در برف برویم و آن هتل سوراخ سوراخ را در برف ببینیم که نمی توانم تصور کنم این همه سفیدی، یخ و زیبایی را....

  

*لاکچری: تجمل، خوش گذرانی به یاد ارسطو در سریال پایتخت

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

بالای صد کیلو لطفا سوارِ من نکنید.

خطرناک است. یک وقت در می رود و همه مان را ، خُلق مان را ، زندگی مان را و همه چیز را قهوه ای می‌کند.

هوای من را داشته باش. این یکی دو هفته ....لطفا

تا پاییز بیاید و نسیمی خوشتر که دل تنهاییمان تازه شود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

یک ساختمان عریض و طویل با شش تا آسانسور---- اینجا یک کنفرانس مهم در حال برگزاری است.امروز هم ارائه کننده کارگاه از دانشگاه واترلو کانادا بود با یک ارائه ی مفصل که من همش فکر می کردم اینها اینهمه انرژی را از کجا می‌آورند و این زبان بدن را چه خوب می‌دانند و چرا مثل ما نیستند که از اول صبح "نا" نداریم حرف بزنیم.

امسال، آقایان مسئولین کنفرانس لباس هایشان را از روی مورگان فریمن (مجری برنامه جهش علم) انتخاب کرده بودند. کت شلوار مشکی و پیراهن بنفش. طبقه همکف مشغول چیدمان نمایشگاه بودند. جلوی در ورودی هم یک دیش بزرگ که بنظرم تبلیغاتی بود درحال نصب بود. همه اینها را پسرم مشاهده کرده بود وقتی او را  آوردم تا منتظرم بماند کارگاه تمام شود.

اول فکر کرده بود آسانسورها، دستشویی است. پشت میز من نشسته بود و برایش سوال ایجاد شد که چرا بعضی ها دو تا مونیتور دارند و من ندارم.من که نبودم هم رفته بود لیوان و آبسرد کن و اینها را پیدا کرده بود و از خودش پذیرایی کرده بود. با چند تا از همکاران من هم سلام ملیک محجوبانه ای کرد.وقتی هم گفتم چرا به فلانی سلام نکردی جواب داد خب نمی شناختمش. ظاهرا حق داشت.

موقع رفتن هم گفت:هوووووووم ....مامان جای خوبی کار می کنین...

و به این ترتیب آبروی ما برگزار شد.

پ.ن. لینک IST 2014

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

- مانده ام با این مرغ خونگی چکار کنم. وقتی بچه کوچک داشتم مادربزرگم می گفت قدر حالا را بدانید که بچه تان را می زنید زیر بغل و هرجا می‌برید. راست می گفت. اینروزها خیلی جاها نمی خواهد بیاید به خصوص جاهایی که به نام او و به کام خودم می خواهم بروم. امروز صبح یک خط و نشان حسابی برایش کشیدم.

- آتش های پارک را که روشن کردند، دخترک مهتا ترسید. چسبید به سینه مادرش و سرش را قایم می کردو گریه می کرد. ترس کودک مثل ترس قبل از یک هنگامه بود.

دخترک بوی گل می داد. توی بغلم راه بردمش و ماه را نشانش دادم. مرد فال فروش از روی قفس  مرغ عشق ها یک فال به شیدا داد یکی هم به من داد.

شعرش مناسب احوال من بود. مناسب شبی که شیدا را دیدم .در آخر شعر، پری و مهربانی و تنهایی داشت حالا پیدا می کنم فردا می نویسم. شیدا ...همان که یک جرات واقعی به دلمان  و یک قلم مجازی دستمان داد تا از روزانه هایمان بنویسیم. تا وقتی مادر شدیم خیال نکنیم فقط من، تنها، اینهمه سختی دارم و شیرینی های کودکانمان را هم با هم قسمت کردیم. مادران یک انجمن جهانی دارند که اساسنامه اش فقط عشق است و مهر و خلاصه دستمان به این وبلاگ بند شد.

به آنهایی هم که دیگر نمی نویسند می خواستم بگویم در طرح جامع وب، کارکرد شبکه اجتماعی، ارتباطات محاوره‌ای و وبلاگ با هم فرق دارند. حاضرم یک workshop برایتان بگذارم و روشن تان کنم. این یعنی آهای مردمون وبلاگ نویس به اصل خودتان برگردید.

- فاصله علاقه مندی های عرفان با علاقه‌مندی های خودم باید یک جوری پر شود. یک جوری که نه سیخ بسوزد نه کباب.  با من که نیامد، والیبال ایران-بلژیک تماشا کرده بود و بُرد ایران هم نعمتی است اینروزها ....

- با دونفر به نامهای بیتا و نیلوفر آشنا شدم و برای ابراز ارادت ،کلاه از سر بر‌می دارم. مریم که نوشتنش را سهمیه بندی کرده هم بود به اضافه گلمریم که دیشب سرحال بود. دوستان تازه برایم رنگ زرد آفتابی دارند.

.

.

.

راستی حافظ: حافظ تو هم بلا شده ای؟ سر به سر ما می‌گذاری؟

من کجا بلند پرواز و جاه طلبم ؟ پایم را از گلیمم بیشتر دراز می کنم؟ خب لابد گلیم برای زرافه کوتاه است. من که از ترکیدن لوله همسایه بالایی احساس ناامنی میکنم... من که در حال حاضر ترجیح میدهم درجا بزنم و قدر عافیت را بدانم ؟ من و بلندپروازی؟ آنهم جایی افتاده ام که همه پروازها تاخیر دارند!

اما راست گفتی مقداری خودخواهم . خوب است وگرنه که دیگر هالویی بیش نبودم.

 مرغ عشق های زرد هم گیج بودند ، طفلکی ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

عکس های شهرموشها را دیده بودم. نمی دانم چرا فکر می کردم مرضیه برومند حقی به گردنم دارد و باید بروم دین ام را ادا کنم. اما چیزی که فکر می کردم نبود. ما سی سال بزرگ شده بودیم اما موشها بزرگ نشده بودند که هیچ...هیچ رابطه بامزه ای با هم نداشتند. انگار موشها را ببرند تو دهکده ای که پت پستچی زندگی می کرد ول کنند.شاید هم موشها دچار روابط یخ زده خودمان شده بودند.  همان اندازه غریب....

خط قصه خیلی مسخره بود و شصت بار با سوال عرفان مواجه شدم که پرسید: چرا به گربه میگن "اسمشو نبر"...

خلاصه که با امید رفتیم ولی چندان نچسبید.

فقط صدای کپلک خوب بود. خنگ و شیرین و خوشمزه. اون دختری هم که پیانو می زد و می خوند...اونهم خوب بود.

.

.

ولی به جاش پنجشنبه ،گودبای پارتی جعفر! ، همون شیوای درسخون میز دوم کلاس 4/1 ریاضی خیلی خوش گذشت. جمعی که آدم بتونه راحت از ترس قضاوت دیگران ، حرفشو بزنه و همه ، همه ی پیچ و خم های زندگی آدمو بدونند و چشمانی که دوستانه بهت نگاه می کنند یک دنیا می ارزه .شیوا، همون شیوایی که دوست به این سادگی و یکرنگی به اندازه انگشتان یک دست هم ندارم ، همون که خسته و نالان می رود دنبال آرزوهایش و الهی که مانی اش به سلامت باشد. حتما دلم برات تنگ میشه و عاششششششقتم.

 

پ.ن. "امشب گودبای پارتیه جعفره" همون کلیپی که چند روز افتاده بود تو مخ من و ایضا مخ بقیه را هم داغون کردم.

+ نوشته شده در  شنبه 15 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر