زرافه خوش لباس

میان ماه من تا ماه گردون ...

درون ام ، آتشفشانی برپاست. خوشبختانه سوپاپ اطمینان اش را کنترل کردم.

پاییز.......................

کاش بمانی و زود نروی.

برگ سبز درختان بارانزده و لایه ای از مه و برف در کوهها، هوای ابری ام را تازه کرد.

باران ببار و...................

پاییز بمان

همینطور ترد و نازک و دوست داشتنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

نزدیک نشوید. نه سرما خورده ام و نه به چیزی آلرژی دارم.

فک کنم ویروس هاری گرفته ام.

از بس همه احوالم را می پرسند  نگرانند.

موبایل ام خاموش است. هر وقت دوست داشتم در دسترس قرار می گیرم.

شما به خودت نگیر....

از دوری خشایار شا دلتنگ نیستم هنوز

ولی "بد" گاز می‌گیرم.

فاصله جانبی را حفظ کنید لدفن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

پنج شنبه صبح

  • صبحانه ، جارو ، گردگیری، جمع‌آوری، صبحانهء بچه

و فرستادن او به مدرسه

  • بردن خاله جون و دخترخاله به آرایشگاه

و انتظار برای تحویل گرفتن ایشان و میل نمودن

1 عدد بستنی و تارت میوه

  • ناهار ؟
  • تولد آقایان

عرفان اینا تو مدرسه همدیگر رو به فامیلی صدا می‌کنند

امشب هم، "هم"  تولد" محمد مهدی آقایان" بود ، "هم" تولد "سروش

.....و دوباره مصیبت عظما

این وسط  جبرانی کلاس زبان هم بود.

ایشان را به تولد آقایان رسانده و منتظرم تابیرون بیاید که به کلاس زبان برسانم.

چند روزی است منگوله طلایی کفش کالج مشکی ام لق شده است.

در این بدو بدو ها یکیش افتاده. اون یکی را هم کندم

 کفشهایم خنده دار شده اند!

 

کودک نه ببخشید نوجوان را از کلاس تحویل گرفتم و پرسیدم چه خبر؟

 

میگه:

تو فوتبال .....آقای آقایان را رد کردم ......لایی کشیدم .......رسیدم به خود آقایان

توپ رفت  تو گل ................Goal

 

  • و کلام آخر

تولد بی تولد!

مگه تا چند سالگی برای بچه تولد می گیرند.

مردیم از تولد بازی ..................

اونهم در آستانه محرم –صفر

واه

.

.

.

آخیش راحت شم.

هوا تاریک است و درختها با موسیقی باد می‌رقصند.

پ.ن. ببخشید که پست طولانی بود. 

+ نوشته شده در  شنبه 26 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

امروز باید اسمم را بگذارید "مهندس خسته"

از اول سال تا حالا هفته به این شلوغی نداشته ام.

نمایشگاه- کار مرکز- کار خونه- صبحانه نهار شام- من با دو مرد زندگی می کنم .

می فهمی؟  دو تا مرد که غذای مانده نمی خورند (ایکبیری ها!!) - خودم هم شکمو.

ما خانواده تمساح ها هستیم.همه - همه اش- دهانشان باز است.

پسرک "کلاش آف کلنس" را ترک کرده و گیر داده به پینگ پنگ.

راکت سفارشی 200 هزار تومانی می خواهد.

مبل و فرش ها را هل می دهد و تاق تاق توی سر ما راکت می کوبد به دیوار.

می خورد و آشغال می ریزد....

مشق می نوید و دفتر و کتاب می پراکند.

درس می خواند و شارژ وایمکس می خواهد .

حمام می رویم لباس های چرک را می شوریم و لباس های خشک را جمع می کنیم و دور خودمان می چرخیم.

این وسط "عید غدیر"

خوش گذشت به مولا

ولی داغون شدم از دعوت ها و میام و نمیام های لحظه آخری و "کیک توت فرنگی" که تولد زهره بود و مرا متهم کرد به ولخرجی.

خانواده بزرگ خوب است ولی نه زیاد.

تک فرزندی چالش دارد ولی بهتر از دو فرزندی است.

صبح آقای همسر را فرستادم سفر و ایشان را مشایعت کردم.

حالا فک کن یه بچه سرما خورده هم توی مهد کودک داشتم.

نه آقاجان پشیمان شدم.

یک بچه کافی است.

من هم که زنِ تو خونه بشین نیستم.

اونوقت باید دستم را دراز کنم جلوی آقای همسر

.

.

.

دارم " دری وری " می گویم.

جاری ام می گوید سیدها "چهارشنبه ها" خُل می شوند.

خدا به خیر بگذراند.

اون شعره چی بود: "عقل سلیم در اینه ......؟

 

فعلا........

گلمریم کجایی . گوشی ام رو عوض کردم شماره هام هنوز سنکرون نشده!

دلم هواتو کرده .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مهم اینه تو کنارمی ..................................خیلی بی قرارمی   لای لای لای

 

نگران نباش

میری و برمی گردی

همه چی آرومه .

من چقدر خوشبختم.

فقط یه کم سرم شلوغه و اون هم از یک زرافه دراز برمیاد.

نگران نباش عزیزم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

 

سه شنبه صبح اسکناس ده تومنی نو و شکلات عیدی می‌دیم.

دختر عمو ها و پسرعمو های سراسر دنیا  شما چی عیدی می دید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

آخر هفته پر مشغله‌ای داشتم. پنجشنبه اختتامیه بود. بازدید کننده زیاد بود. اعم از : دانش آموز، دانشجو، آدم مهم، اساتید دانشگاه ، همکار قدیمی که حالا شرکت ارائه محصول "رایانش ابری" زده و این آقای ق. که هی غر میزد و می گفت" هر کی از اینجا رفت عاقبت به خیر شد!

خانم چادری محترمی که از پروژه "سامانه پرسش و پاسخ قرآنی " ما تقدیر کردند.

خدماتی های نمایشگاه که شکلات هایمان را مشت مشت بر می داشتند. و سرم را برگرداندن کتاب اصول رایانش ابری را دزد برد. و زنی که می رفت و می آمد هدیه می خواست و بالاخره همه نایلون ها و دفترچه یادداشت ها را بهش دادم و راحت شدم .

دخترخاله عزیز هم آمد. بردمش پشت بام غرفه و نمی دانم توانستم به اندازه خوبی ازش پذیرایی کنم یا نه.

عصری با دختر خاله رفتیم میلاد نور و برایش یک کیف مشکی خوب خریدیم و تعدادی شلوار راحتی و جوراب که پولملن ته کشید.

یک لباس نوزاد هم خریدیم برای نقطه....

؟

نقطه سرخط

بعد رفتیم خونه لاکی. لاک سبز زدم .... و  شام لذیذی خوردیم و دخترخاله را به اصرار آوردم خونه خودمان. دلش برای بابایش تنگ شده بود. صبح بعد از صبحانه رفت.

و اما مشکلات تک فرزندی ...

من و عرفان تا شب تنها بودیم و بچه همبازی می خواست. زنگ زدیم به بابای سروش که شمال بودند. امیرحسین در دسترس نبود. یاسمین لطف کرد و با نگین و مامانش آمدند. نهار آبگوشت داشتیم دلمان برای "چینی زرنگی " یه ذره شده بود. برایش کفش All star قرمز خریده بودند و این بچه کم شیطون بود که داییش اسمش رو گذاشته "چینی زرنگی"....

یه ماه دیگه دو سالش می شود و عروسک کادو تولدش را پیشاپیش بهش دادم.

عصر بچه ها را بردیم پارک پینگ پنگ و تاب و سرسره ....

و باز دلم بچه خواست ......آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه

شام حاضری خوردیم و یاسمین اینا رفتند و ما هم فرآیند مسواک ج.یش بوس لالا را تنجتم دادیم  و کَپیدیم.

این هفته را با شعار  "فکر خودت باش" آغاز می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 19 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

همیشه یکی از شغل هایی که دوست داشتم در آن کار کنم ، کار در بخش "روابط عمومی" یک سازمان بود. یکی دیگر هم، خبرنگاری و روزنامه نگاری بود. دلم می خواست یک ستون در روزنامه همشهری داشتم و هر روز چیزی در آن می نوشتم . اسم ستون را هم می گذاشتم "رهگذر زندگی"...

اما سفت و سخت خواستم مهندسی کامپیوتر- نرم افزار بخوانم و جای درستی هم قرار گرفتم و بالاخره شدم کارشناس پژوهشگر فناوری اطلاعات در مرکز تحقیقات مخابرات ...

اما آدم بعد از چند سال از پشت میز نشستن و فکر کردن و پژوهیدن (این فعل من درآوردی است،عایا؟) و زیر نظر اساتید و نخبگان- که گاهی خیلی خسته کننده می شوند -کار کردن و گزارش نوشتن کسل می شود. دلش تغییر می خواهد. تا حالا در سه گروه مختلف کار کرده ام و با هر تغییر تازه شدم. سه چهار سالی است در گروه "سکوهای نرم افزاری"  کار کرده ام و اینجا را خیلی دوست دارم . به خصوص که وارد پردازش زبان فارسی شدم. رییس ام دختری همسن و سال خودم است. بسیار منضبط، باهوش و لایق. رییسِ رییس ام آقایی است که دکترای مخابرات از ژاپن است. باسواد، سخت گیر و آدم حسابی. گاهی هم ادا و اصول های ژاپنی در می آورد. رییسِ رییسِ رییس ام یک مدیر دولتی است. مثل بقیه....  اما محترم و مهربان است و به خانمها زیادی بها می دهد.رییس رییس رییس رییس ام "وزیر" است . هر چهار سال یکبار عوض می شود و شکر خدا وزیر چالش برانگیزی نیست. آسته می آید و آسته می رود.

امروز در نمایشگاه تلکام 2014 در غرفه مرکز که اسم جدیدش فعلا شده "پژوهشگاه ارتباطات و فناوری اطلاعات"  مسوءل غرفه بودم. باید می دیدید در اونیفورم مربوطه چه "خوش لباس" شده بودم و کفش 5 سانت لقب "زرافه" را کاملا محقق کرده بود بطوریکه در عکس دسته جمعی ، جلوی آقای رییس روابط عمومی را گرفته بودم و برایم صندلی آوردند تا بنشینم.

آقای وزیر هم در روز افتتاحیه، نشست خبری را در غرفه ما تشکیل داد و بدون هیچ هیجانی به خبرنگاران پاسخ های تدبیر و امید داد و رویکرد وزارت را خصوصی سازی به جز در حوزه امنیت اعلام کرد.

بیست سال است دارند می گویند خصوصی سازی ولی "پول نفت" را دلشان نمی آید به بخش خصوصی بدهند. دلم یک حرف تازه می خواهد...

قابل توجه وایبر بازان: یکی از سوال ها این بود که آیا این خبر درست است که سرعت وایبر را کم می کنید ؟ و ایشان پاسخ دادند ما با اینکه وایبر به ضررمان است چنین کاری نمی کنیم.و این لطف آقای وزیر است:)

در مورد تلفن همراه هم چهار اپراتور داریم: همراه اول، ایرانسل، رایتل بنفش! و به امید خدا سال آینده همین موقع اپراتور مجازی.

آن بدبختی هایی هم که در اینترنت داریم همه با پیوست فرهنگی و شبکه ملی اطلاعات حل می شود انشا ا...

باید "درست" از اینترنت استفاده کنید. فهمیدید: "درست!!!"

در مورد کاهش پارازیت ها هم سوال شد و ایشان با توجه به دستور رییس جمهور اعلام کردند پارازیت ها به میزان قابل توجهی کاهش یافته. راست و دروغش گردن آقای وزیر...

دستگاه "پارازیت سنج" دارید ببینیم راست گفت یا نه؟؟

در این نمایشگاه همه چیز هست. بودجه های کلان که صرف "دستک و دنبک " شده و امروز که بازدید کننده متخصص خیلی کم بود و تعدادی بازدید کننده بود که خودکار و چراغ قوه! می خواستند  که به آنها دفترچه یادداشت هدیه دادیم.

تعداد زیادی هم فرم آمادگی همکاری می خواستند. جوانان جویای کار با چشمهایی نگران که دل آدم را آتش می زند.

ارتباط های کاری و سلام علیک های دوستانه بین همکاران سازمان های مختلف و نیز چند تا "خارجی" هم مشاهده گردید...

نهار، چلوکباب خوشمزه ای خوردیم و کمی گپ خودمانی با همکاران. کارگاه های آموزشی مان هم خوب است . بیایید بنشینید مخابرات یاد بگیرید و مدرک دوره بگیرید و یک بند به رزومه تان اضافه کنید (حالا برای دلخوشی)و دفترچه و خودکار هدیه بگیرید.

همزمان نمایشگاه صنعت هم هست. آنجا هم وزیر صنعت آمده بود که ارادت خاصی به ایشان دارم.

دوستان اگر وقت کردید، بیایید دیداری تازه کنیم .

زمان: 14 الی 17 مهر ماه 93

مکان : نمایشگاه بین المللی - سالن 8/9 - غرفه پژوهشگاه ارتباطات و فناوری اطلاعات -

من هم "مونا داودی" هستم .

www.telecom.ir

www.itrc.ac.ir

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

یکی از فانتزیام اینه که اول فصل بهار و پاییز یه روز صبح،وسط هفته ، مرخصی بگیرم و برم پارک ملت. ماشین هم نبرم. بروم و از درختان کهنسال و فضای سبز و سنگفرش سنگی این پارک شاهنشاهی لذت ببرم. ساعتی که پیرزن پیرمردهای سرحال ورزش می کنند. سرباز وظیفه ها پرسه می زنند و عمله ها سرِ کار هستند. زنان تنهایی که به گربه ها غذا می دهند. ساعتی که مامان جوانی کودکش را مرتب کرده و در کالسکه نشانده و آورده هواخوری و از لحظه های شیرینی اش فیلم می‌گیرد.

پارک را که تنهایی یا اگر دوستی باشد چه بهتر چرخ بزنم و بیایم فروشگاه " داستو "صنایع دستی را ببینم و خریدکی بکنم و همانجاها نهاری بخورم . پاساژ صفویه را هم بگردم. آنجا را خیلی دوست دارم و یکی از پاتوق های تنهایی خودم است.

بعد هم پیاده تا ونک بیایم و سوار تاکسی شوم و برگردم خانه.....

.

این را داشته باشید

خواهرم حوصله اش سر رفته بود و از دلتنگی غمباد گرفته بود. گفت پنجشنبه صبح که کاری نداری جایی برویم.

گفتم: کار واجب دارم. عصری میام و همین پیشنهاد فانتزی ! را بهش دادم.

انگار فحش داده بودم.

من دلتنگی او را درک نکردم و او کار مرا....

ظهر کارم که تمام شدم سراسیمه خودم را به خانه اش رساندم.

دیگر دیر شده بود. صبرش تمام شده بود.

.

.

بقیه اش دیگر راز است. سانسور می شود.

فقط یک سوال حقوقی؟ ...نه ولش کن شر می شود. بخشیدم ...

24 ساعت زمان طوووووووووووولانی بود برای آشتی.

 

امروز "روز نیایش" است و برای همه  آرامش از خدا طلب می کنم .

+ نوشته شده در  شنبه 12 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

طرفهای یوسف آباد کار داشتم. یک مغازه لوازم خانگی شبیه IKEA (ایکیا) بود و اجناسش چه بسا زیباتر.... دکوراسیون مدرن آشپزخانه مرا برای خرید شکرپاش/شکردان به داخل کشاند .  شکردان نازنینم که دو جداره بود و داخلش شکل لوله آزمایش بود  را مامان شکانده بود و من با کمی اخم گفته بودم: فدای سرت...

آقای فروشنده با تسلط خوبی مشغول ارائه کالا بود. قابلمه گرانیتی ایتالیایی را برای یک خانم توضیح داد و خانم دیگری دَم‌کنی های پارچه ای و دستمال های آشپزخانه را زیر و رو می کرد. از یک دَم کنی خوشش آمده بود. یک دَم کنی صورتی دایره‌ای...آقاهه گفت اینها تُرک است. دور دوزی را ببینید. بهترین دَم کنی را در ایران "لایکو" و "رزین تاژ" می‌زنند اما آنها کیس می خورند و ما هنوز این تکنولوژی دوخت را نداریم. خانم مشتری که عاقل زنی بود با تاسف سری تکان می داد و می گفت : بعله ...متاسفانه نداریم.

خنده ام گرفته بود. توی دلم گفتم کجای کارید؟ ما اورانیوم غنی سازی می‌کنیم. آمریکا مانده با سانترفیوژهای ما چه کند. حالا با صنعت فولاد و نفت و غیره کاری ندارم اما اسراییل از صنایع دفاعی ما بر خود می لرزد ....تکبیر!!!

.

.

اونوقت شما میگی فناوری دوردوزی دَم کنی نداریم؟ حالا یه اپسیلون کیس بخورد. به کجای دنیا بر می خورد؟

گاهی بدجوری از آنور بام می افتیم.

 

 

توضیح : نظرات پاسخ داده خواهد شد (تعداد نظراتمان افسردگی آورده است). ناسزا هم اگر رکیک نباشد تایید خواهد شد. به استثنای اونهایی که میگن بیا تولد عزیزم رو تبریک بگو!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مهر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر