زرافه خوش لباس

روزنوشت

تمام مدت را خندیده بودم. به قضیه ای که شاید اصلا خنده دار نبود. به سفیدی یک مرگ که اشتباهی عده ای را به یک اشتباه غم‌ا نگیز خبر داده بود. قضیه از این قرار بود. خیلی سال پیش بابای من در جایگاه "رئیس سازمان تربیت بدنی" قرار گرفته بود. درست جایگزین آقایی هم اسم خودش شد. نامهای فامیلی یکی بودند.

"رییس سازمان تربیت بدنی" آدمی معروف می شود. چون با جوانان و ورزش و فوتبال و ... سر و کار دارد. یادم هست آن سالها بابا مرا- با جو حاکم اول انقلاب و با آن که دختر بودم –گاهی، به استادیوم آزادی، مسابقه فوتبال ، سوارکاری و غیره می برد و چند بار هم با آن قد و قواره کوچک و روسری بزرگ، سوژه خبرنگاران شده بودم.

 حالا روز پنجشنبه، بی سر و صدا، همان آقای هم اسمِ بابا، که قبل از او، رییس سازمان تربیت بدنی بود فوت کرده بود. و رسانه ها خبر فوت ایشان را اعلام کرده بودندو عده زیادی از دوستان و آشنایان، از دور و نزدیک که به اسم کوچک توجهی نکرده بودند با شنیدن خبر، نگران شده بودند و ما با موج نگرانی ها و حتی تسلیت ها مواجه شدیم.

بابا، خیلی خونسرد بود و در جواب تلفن ها می گفت: من خوبم، اینجا هستم و هیچ مشکلی نیست.و جمله ای هم درباره خوبی ها و  بیماری آن آقا تعریف می کرد.

نقطه غم انگیز قضیه این بود که برادرم مسافرت بود و یک دوست قدیمی‌اش  زنگ زده بود و خیلی صریح، درگذشت پدرش را به او تسلیت گفته بود در حالیکه با اطمینان پرسیده بود مگر بابای تو آقای فلان رئیس اسبق سازمان فلان نبوده است؟ و برادر بیچاره ام در حالت شوک با ما تماس گرفت و حالا به اصرار به بابا که دارد، شیر قهوه اش را هم می‌زند، می گوید: حتما صدقه بدین و بابا بی خیال می گوید: یه نفر دیگه مُرده ...من صدقه بدم؟!!!

و بالاخره قبول کرد صدقه ای کنار بگذارد.

کاش مرگ به همین سفیدی باشد. کاش همین قدر خنده دار باشد که آدم، در جواب تلفن بگوید، من خوبم و هیچ ملالی نیست. نمی دانم ...

دورِ بابا می پلکیدم و پیشانی‌اش را می‌بوسیدم

و مامان که -خسته- کناری نشسته بود گفت: اوووه....حالا چه عزیز شدی !

+ نوشته شده در  شنبه ۱۰ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

زندگی بزرگسالی، تقریبا زندگی بدون رویا است و این محکمترین ضربه تبری است که هر روز به زندگی آدم فرود می آید.

بکوب...بکوب...همینی که هست.

 

 

یک واژه برای "از دست داده ها" چیست؟ چیزهایی که بخاطر کار و گرفتاری و ترس...مهمتر از همه ترس... نیمه‌کاره ماند یا در نطفه خفه شد ------------

اصلا ولش کن. بخوابم و فکر کنم یک رویا برای خودم نقاشی کنم.

بازیگران رویایم مرا دوست دارند و به اینکه برای این کارگردان باتجربه بازی می کنند، افتخار می کنند.

کسانی که هستند و شاید کسانی که هنوز ندیدمشان ...

یکی اش همین هانای دُم بریده که فکر نمی کردم انقدر سرو صدا داشته باشد!

حواسم باشد در تست بازیگری، بهترین هایشان را انتخاب کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۵ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

  1. یکی از گیاهانی که خود-رو  می باشد و مغضوب علیه ِ من است همین گیاه "تاج خروس " است که خیلی لَش و بی عار رشد می کند و باغچه را می گیرد. تخمِ آن از کجا آمده؟ احتمالا در بند و بساط های گل های "همیشه بهار" بوده که بابا آورده .................نمونه دیگر گل "لاله عباسی" است که مورد غضب مادربزرگ است و البته من زیاد با آن مشکلی ندارم.

و اما تاج خروس....یکشاخه را که روبروی رز چند رنگِ من ، بزرگ شده بود از ریشه درآوردم و گودالِ خالی شده را با نشای فلفل تزئینی  پر کردم  اما با اعتراض خشایار شا مواجه شد که "تاج خروس" خوب است و به باغچه طراوت می دهد و این حرفا...

نزدیکای ظهر بود. همه در خواب قیلوله ای عمیق فرو رفته بودند. مادربزرگ و اهل و عیالش زیر درختان سیب و خشایارشا روی کاناپه در اتاق..

فرز و یواشکی، خودم را به باغچه رساندم. اره را برداشتم. و تاج خروس ها را که تنه محکمی به هم زده بودند – از بیخ – اره کردم. کاج سوزنی و رزها  نفس کشیدند. چند تا اون آخرها- زیر درختان آلبالو- باقی گذاشتم، که دعوا نشود.

در این میان فکر کردم چقدر از خروس و آن تاج مسخره اش بدم می آید. موجود مذکرِ زورگویی که مرغهای بیچاره محو جمال آن تاج و پر و دُمش می شوند و در یک مرغدانی هیچ کاری نمی کند جز اینکه مرغها را اجیر می کند که تخم بگذارند و به نظرم آمد فرآیند تخم گذاشتن برای یک مرغ مثل زایمان، سخت است. حس فمیتیستی ام گل کرده بود و دو تا شاخه تاج خروس دیگر را بریدم. اصلا هم از بانگ سحری اش خوشم نمی آید و اگر خروس بی محل هم باشد که دیگر غوغاست. هر تاج خروس را که می بریدم دلم خنک می شد .....و خشایارشا  هم که بیدار شد گفت: بالاخره کارِ خودت رو کردی؟!!!

2. و اما سوغات شوم طوفان یکشنبه : بعد از طوفان هفته ی پیش، یک بسته ی فیتیله پیچ کاغذی  در بالکن ما پیدا شد. با حس چندش آوری بازش کردیم. حاوی پودر سیاهی مثل خاک زغال بود. ریختیم دور و دستهایمان را چند بار شستیم.

ای معتاد مفنگی که یک بست از موادت را طوفان – تحفه- برای ما آورده ...درد و بلای اون انسانهای بیچاره که در عصر عید - قربانی طوفان شدند تو مغز سرت...کاش آب تو را و کصافط وجودت را برده بود.

 3. و حالا یک حرف خوب

برادر شیرین است. زنِ برادر شیرین تر. تولد سورپرایز جمع و جوری برای دخترک گرفتم. دستهایم نبود. دلم کار می کرد. (از افاضات خواهر شوهری که زیاد می دانست)

4. انگار آلبالوی توی دیگ که قرار است مربا شود هم انرژی های منفی را از محیط ، جذب می‌کند. آخر جمعه یک هفته شلوغ......من خسته بودم ....تو خسته بودی ...بادمجان ها امانم را برید تا سرخ شد و رفت گوشه فریزر تمرگید برای روزهای بعد و هزار تا کار دیگر....

دیگ آلبالو و شکر را روی گاز گذاشتم...نمی دونم چی شد! ...من یک داد زدم...پشت بندش، تو یک داد زدی ....مرباها کف کرد و سیاه شد....کمی افسوس ....گفتم به جهنم و مرباهای شیرینِ بدرنگ، را در شیشه ای چپاندم و تمام

5.آنهایی که گفتند "نهنگ عنبر" فیلم قشنگی است واقعا بیایند بگویند چی اش قشنگ بود.

راوی یک آدم چُلمن بود که خاطرات نخ نما شده ی نسل خودش را با دیالوگ های پوسیده  که کمی نمک بدون سدیم و پتاسیم به آن مالیده بودند، تصویر می کرد. نمی دانم اینهمه سادگی و بی مزگی چه منظوری داشت. ......فقط گریم هانیه توسلی را دوست داشتم.

6. "ه دوچشم" در تمیز کردن باغ یک لانه واقعی پیدا کرد که پرنده ها ساخته بودند. خودشان در پرسه های زندگی گم شده بودند و شاید مرده بودند اما لانه لای شاخ و برگها باقی مانده بود.

و در آخر ........خدایا مردادِ ما را بهتر از تیرماه قرار بده ...خواهش می کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه ۳ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

وسط بی حالی گرمای تابستان مرا به "حرکت" وادار کرد. پسرم که در تنهایی اش در پارک مانده بود و چقدر نگاه کند من دور هانا می گردم و با خواهرم اختلاط می کنم.گاهی فکر می کنم دیگر دوستی ندارم و یکهو پشتم خالی می شود و فرو می ریزم. بچه های دبیرستان در تلگرام  پیشنهادهای سرخوشانه برای تولد چهل سالگی می دهند و من اصرار می کنم که من، نیمه اولی بودم و هنوز سی و نه ساله ام و می نویسم:

فک کن زن گنده ی چهل ساله شدیم! و چند تا لایک می خورم!

در این پارکی که اولین بار آمده بودم، همه خوراکی هایی که داشتیم را وسط گذاشتیم و تند تند خوردیم و شربت آلبالو را سرکشیدیم و شروع کردیم به همدیگر نگا نگا کردن! گربه ها هم دورمان را گرفته بودند و بنا کرده بودند نگا نگا کردن...

پا شدم. پسر را به پیست دوچرخه بردم و راهی اش کردم برود. یک دور زده بود و امانش بریده بود و از فواره های پارک که  خیسِ آب اش کرده بودند و از سربالایی نفس گیر پیست و لابداز تنهای اش دلخور بود.

بقیه وقت را خودم باید دوچرخه سوار می شدم. "پول" داده بودم شوخی که نبود.

ساعت نزدیک 11 شب بود. بدن خسته را روی چرخ جابجا کردم و راه افتادم. زیر آب پاش ها خیس شدم. در سربالایی ها با زور، راندم و در سرپایینی مثلا خودم را رها کردم. گرما سنگینی اش را در هر نفس بیشتر می کند.

یکبار باید دوباره اینجا* بیایم.

چراغهای برج میلاد روشن بود و یک عالمه چراغ در شهر ،شب تفتیده در خانه ها را می‌گذراندند. 

.

.

.

و امروز صبح، دردِ شیرینی کمر و رانهایم را گرفته بود. "حرکت" کرده بودم و این خودش اتفاق خوبی بود که باید می‌افتاد.

 

*. راه‌پارک فدک-شهرک غرب- خیابان ایران‌زمین- پارکینگ خوبی هم دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۳ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

نگه داشتن هانا سخت است. واقعا سخت است. از بس که شیر می خورد و از بس طول می کشد تا "بادگلو" بزند و از بس نفخ می کند و دل درد دارد و غر می زند و خوابش به اندازه چشم به هم زدنی کوتاه است و دوباره از اول...

هانا شیرین است وقتی یه کوچولو می خندد و به لامپ زل می زند و ماتش می برد و بغل بابایش آرام می گیرد آنوقت که خواهرم با خستگی نگاهش می کند و امی گوید: نگاش کن تو رو خدا....نخود زاییدم !

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۰ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

روزهای سرگشتگی را طی کرده ام. و هنوز مثل بچه ای که تازه از چرخ و فلکی که تند چرخانده باشند، پایین آمده، سرم گیج می رود.

آلبالوها را نتوانستم آنطور سر فرصت مربا کنم. نزدیک افطار که در شیفت پرستاری ام پیش هانا مانده بودم، زنگ زدم علی همینطوری قابلمه آلبالو و شکر را روی گاز بگذارد. کفِ آلبالو سررفته و گازم را سیاه کرده و مربا همینجوری برای خودش بدون اینکه هیچ حس کدبانوگری همراهش شود درست شده است.

مزه اش بد نیست.

هانا تب دار و بی تاب است . خواهرم را خسته کرده که می گوید.....اوووه حالا خوب است. 

بله..واکسن خر است و من خواهرم را که در چاقی بعد از مادرشدن  دیگر لباسهایش را دوست نداشت فرستادم که برود برای خودش لباس های جدید بخرد تا روح زنانگی اش تازه شود و در آینه انقدر خود را "زار و خسته" نبیند.

اتفاقا چقدر مانتوی سبزِ مغز پسته ای و کفش شیری بهت می آید. اگر کمی چاق شدی به جایش پوست صورتت حال آمده و خوشگل شده ای دختر!‍

اینها را روبرویش ایستادم و بهش گفتم.

و آنها که رفتند، من بودم و هانا...تنهای تنها ....و من از بدن گرمش ....از پیچ و تاب هایش و از آرامش بعد از سیر شدن و از خواب های کوتاهش غرق در لذت می شدم. دوباره بعد چند سال یک زن ِ خالص شده بودم که باید در خانه حبس شود و پشتِ پرده‌ها، بچه نگه دارد. برای من خوب است. و حالم را خوب می کند.

شب که به اتاق خودم آمدم ، امان نداشتم. کارهایم مانده بود. یخچال زیر و رو است و دیگِ مربا ، سر رفته و سوخته و اجاق گاز را به فنا داده است.

منتظر زمانی ام که کارت بزنم و بروم و پیرهن خنک گل‌دارم را روی تن داغِ تابستان زده  بیندازم و گاز بسابم و خاک بروبم و ....بشوم زنی ساده... کامل ...که خسته نیست.

تو مگر می گذاری؟

.

.

پ.ن.وبلاگ مرا ببندید . بقول گلمر دچار اسهال نوشتاری! شده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

شب های قدر، شب های زیبایی است. به خصوص اگر همان شب ملکوتی، خداوند یک هدیه ی از بالای ملکوت بفرستد توی سفره ات.

پسرم ، دوازده سال پیش در چنین شبی به دنیا آمد.

-عدد دوازده برایم عدد خاص است .  مثل هفت ...مثل چهل...جزء اعدادی است که برایم یک نشانه است.

و دیشب نشانه ی یک تصمیم خوب بود.

و عرفانم که همراه تلویزیون و با لحن عربی زیبایی نامهای صدگانه حق باری تعالی را می خواند و  در آخر زمزمه می‌کرد الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب

 و من گوش می کردم و در مادرانه هایم می سپردم آغاز نیایش هایش را.....

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

صبح را در اداره شروع می کنم. کارم حواسِ جمع می خواهد. همه هوش و حواسم را مرتب می کنم و سر جایش می گذارم.

اینکه زنی با افکاری پراکنده و حرفهای تکراری و تنی زخمی و دردمند این ور و آنور بپلکد خیلی بد است. باید زودتر -----هرچه زودتر به دادش برسم. باید آسوده اش کنم. باید حریر ابریشمی سفیدی روی روحش بکشم تا اندکی بیاساید.باید نوازشش کنم. موهایش را شانه کنم و آرام ببافم . 

باید یک کیسه آشغال دمِ دستش داشته باشد که قضاوت ها و فکرهای بیخودی را درآن بریزد و هرشب آنرا گره بزند و دور بیاندازد.

باید نوزادی "هانا" را ببویم. باید خواهرم را کمک کنم که مادری آرام باشد.

باید دستم را روی موهای قهوه ای نرم پسرم بکشم که از هر مرهمی آرام بخش تر است.

 در روزمره تابستان ، حوالی عصر به خانه می آیم.

و حالا رسالتم این است که به داد آلبالوهای تازه چیده شده برسم.

.

.

 زیر درخت - زیر شاخه های پر از آلبالو گم می شوم. برای دقایقی به هیچ چیز فکر نمی کنم جز اینکه آلبالوها را از از دُم بچینم و کیسه را پر کنم.

باید لای آلبالوهای هسته گرفته شکر بریزم و مربا درست کنم و از شهد آن شربت بگیرم و خانه ام پر از بوی شیرین مربا شود.

چه خوب بود تا در خانه داری ام، چند شیشه مربای خالی تمیز داشتم.

.

.

باید کاری کنم که "شادی"  پاورچین پاورچین به خانه ام بیاید.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

احساسم انقدر قلمبه است که کاش می شد نیشتری بزنم و بازش کنم و بریزمش بیرون.

پشت فرمان نشسته ام . رادیو آوا یک آهنگ قدیمی شیرازی گذاشته و – لامصب-  مرا یاد آن سال که تازه عروس بودم ، عید شیراز و باغ عفیف آباد انداخته. نوستالژی را دفن هم بکنی استخوان نمی پوساند و با یک نماد ...با یک آهنگ ...بیدار می شود و چه خوب است عینک دودی بزرگ زده باشی و اشکهایت را هیچکس نبیند.

کاش یکی گوش احساسم را بگیرد و بپیچاند و بشوم یک آدم جدی پشت میزکار.

عکس مدیرم روی سایت است که حرفهای جدی در رابطه با طرح و پروژه مان زده است. ادعاهای سخت.....باید این حرفها را جدی بگیرم آیا؟

کاش بشود برای ماندن و ادامه دادن ، یک کاسه‌ی بزرگ خوش بینی سر بکشم

.

.

و دلم خوش است که روزم تمام شود و سفره شام برداشته شده باشد و جلوی همه وظایف روزانه تیک خورده باشد آنوقت ساعت 10 شب ، من و عرفان و علی ، جلوی تلویزیون، ولو شویم سریال پایتخت شروع شود  و همراه آدمها و لهجه های مازندرانی ساده ی آنها شوم ....آنها که خودشان هستند و  نقی و ارسطو و هما و فهیم با ماجراهایشان ....و بلند بلند بخندیم

دیدی ارسطو می خواست بالای تپه های زیراب "محله چینی ها" درست کند؟

مگه میشه ؟ مگه داریم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

شاید فایده طوفان این باشد که قدر یک روز سست و  آرام را بدانی. شاید آنجا وسط باد و بوران همان کلاهی که بالای سرت ،سفت چسبیده ای تمام دارایی ات شود. شاید تمام کسانی که تمام عمرت بهشان عاطفه ورزیده ای، بشوند جزئی از همین طوفان و ناخواسته دودمانت را بر باد دهند.

 

به چه حباب های سبکی تکیه کرده بودم که یکی یکی ترکیدند و مرا روی موج های بی رحم دریا تنها گذاشتند. عنوان هایی که هرچه برایشان زحمت بکشی تاریخ مصرفشان تمام می شود و من مانده ام با یک دنیا واقعیت بی رحم. در کنارش وسط لجن زارِ مرداب ، نیلوفری هم می روید و به امید دیدن نیلوفر، قایق کهنه سرنوشت را از ساحلی با دورنمای خانه های زنگ زده عبور می دهم. میرم میرم تا ته افق واقعیت .

از وسط عمرم گذاشته ام اما هنوز بچگی را از یاد نبرده ام. با کوله باری از رسیدن ها و نرسیدن هایی که هیچ وقت فکر نمی کردم اینطوری شود.  هرچه بگویی  - قدرت ریسک کردن-  روز بروز کمتر می شود.

 

عنوان برگرفته از شعر علی صالحی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۸ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر