زرافه خوش لباس

میان ماه من تا ماه گردون ...

شام، سالاد مفصلی خورده بودم. سالادم قارچ و تخمه آفتابگردان و پنیر و کنجد هم داشت به اضافه ی کاهو و گوجه فرنگی و خیار با روغن زیتون و آبلیمو و  ادویه ریحان و سوسن عنبر.... وبا خودم گفتم چه خووووب شبهای دیگر هم همین کار را می‌کنم. نصفه شب عضلات معده ام از این تصمیم عصبانی بودند. قیام کردند. فتنه ای به پا شده بود. زنجیره ای ساختند و به هم پیچیدند و با لشگر گرسنگی بیدارم کردند.  

به اعتراضشان احترام گذاشتم از روی سست اراده ای....در تاریکی نیمه شب چراغ کوچک هود را روشن کردم. نون سنگک تازه با خامه و عسل خیلی خوشمزه و آرامبخش است.

تمام معترضین، سیر و خوشحال بودند و خوابشان گرفته بود.

به یاد این جمله دلنشین چراغ را خاموش کردم: "سایز بزرگ موجود است"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

می گویند طلاق مثل زخم باز است. تا آخر عمر اگر به جایی بخورد با یادی ،خاطره‌ای، حرفی چیزی ...جایش می سوزد و درد می‌گیرد. جدایی من و تو هم همین بود.چهار سال دبیرستان و چهار سال دانشگاه را با هم زندگی کرده بودیم. چسبیده بودی به زندگی ام و جاذبه عجیبی هم داشتی. آنقدر که بین سرنوشت میلیونی پشت کنکور، یک جا و یک دانشکده قبول شدیم و باز هم خودت را گره زدی به من ...خودم را گره زدم به تو..........و چه خوب که مردانی از جنس متفاوت پیدا شدند و  ما دوتا تافته ی به هم بافته را از هم جدا کردند. راستش را بخواهی راحت شدیم. مثل نجات با یک طلاق از یک زندگی آبرومند ولی زجرآور که باید لحظه های هر روز را هل دهی تا تمام شود. تا سر بر بالش بگذاری و بخوابی به امید رهایی...

گاهی وقتها مثل سیریش به افکارم چسبیده بودی. من اما تو را آزاد گذاشته بودم. حتی خیلی وقتها شیطنت هایت را مراقبت می کردم و زیاد به پر و پایت نمی پیچیدم.

چی شد که یادت افتادم؟ امروز سر ناهار حرف از "حلالیت" بود. از این رسم "کلاه گذاری" که گردن کج می کنی و می گویی: یک عمر پدرت را درآوردم حالا حلالم کن... حلالت کنم به چند؟ معادل روزهای جوانی‌ام؟

از دوستی مشترک شنیده بودم که خواسته ای ببخشم.

روزی که باید دستم را می گرفتی و دوستی ات را ثابت می کردی بریدی و رفتی. آنقدر تنها بودم که تا مدتها از دوستی با آدمها می ترسیدم. هنوز هم نمی توانم به کسی بیش از اندازه نزدیک شوم.

نبخشیده‌ام. با وجود خوبی هایی که کرده بودی. خوبی هایت گل درشت و مخملی بودند. من دوستی می خواستم به لطافت ابریشم....

خیلی وقتها خیلی راحت خیلی چیزهای بزرگ را می بخشم اما نه تو را که ادعای همه چیز داشتی...

این زخم باز بعد از سالها به گوشه ای گیر کرد و رنجید....

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

به دعوت  آقای همساده رفته بودم یکی از این حراجی ها که اسباب و اثاثیه شان را می فروشند. خانومه ده سال بود وسایلش را در زیرزمین خانه ریخته بود و رفته بود امریکا...

همه چیز به اندازه قابل قبولی با سلیقه بود اما با یک مَن خاک.

هر چیز را که بر می داشتی داستان کوتاهی می گفت.  مثلا: این رومیزی را خودم دوخته بودم. یا این چینی های دم دستی ام بوده‌اند.

یک دست ماگ سرامیکی توجهم را جلب کرد. لیوان هایی شکل بشکه بود که  در کارتون لوک خوش شانس در آن آبجو می خوردند. پرسیدم:چند؟ گفت: سی هزار تومان.

اینکاره نیستم ولی عین سمسارها گفتم: 15 تومن می دین؟ گفت:یعنی  5 دلار نه نه نه....اصلا ..اینها قدیمی اند. اگر هم نفروشم می برم می گذارم خونه مامانم.

در مورد چند تا چیز دیگر هم همین قضیه تکرار شد. فوری قیمت را به دلار تبدیل می کرد و تخفیف نمی داد.

راستش خوشم آمد. از اینکه گذشته اش را ارزان نمی فروشد. از اینکه به همه کاسه کوزه‌های زندگی قدیمی اش تعلق خاطر دارد. از اینکه زندگی خاک گرفته اش هنوز برایش زنده است و ارزش دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 بابا جایت خالی بود. طبق معمول برای یک دورهمی ساده ، چهل و چهار بار تلفنی هماهنگ کردیم و به هم زدیم و این خصلت اعصاب خردکن خانوادگی ماست. نهایتا قرار شد 31 مرداد تولدم را 4 روز زودتر جشن بگیریم. جاده لواسون ساکت و آروم بود.  سر کوچه ی باغ که رسیدیم کوچه را برای گاز کنده بودند. تپه ای از خاک و این طرف پرتگاه بود و آنطرف یک چاله مثل گوری برای یک صف مرده...

بارمان سنگین بود. 10 تا نان سنگک خریده بودم. یک خربزه خریده بودیم قد اتوبوس که خیلی هم شیرین بود. زهره* را هم برده بودیم و بردنش از تپه های خاکی سخت بود. همین طور لق لق می خورد اما بالاخره آمد.اول قرار بود برای زهره تولد بگیریم و با همین ناهماهنگی ها، برنامه عوض شد و چقدر خندیدم وقتی بین سر و صداها پیشنهاد دادی کادو برایش "ساپورت" بخریم....

بچه ها برایم کیک خریده بودند و بادکنک های بزرگ باد کردیم و کاغذ رنگی به ستون های آلاچیق آویزان کردیم. تا نزدیک غروب صبر کردیم که روز وفات تمام شود و بعد صدای بلندگوی اسپیکر را ول کردیم توی باغ. شمع و فشفشه روشن کردیم و بابا جایت خالی بود شیرینی حضورت را کم داشتم. جایت خالی بود که سر ناهار، روی جوجه کباب ، عرق کرفس بدمزه تعارفمان کنی برای سلامتی و رقص با جارویمان را ببینی و از پشت عینکت بخندی...چشمانت بخندد....عرفان را نگاه کنی و ته دلت غنج بزند...

بابا نمی دانم 38 سال پیش روزی که نوزادی ضعیف بودم و احیانا به انگشتانت چنگ زدم چه احساسی داشتی. اما الان 38 ساله ام. همیشه فکر می‌کردم یک زن 38 ساله یعنی یک زن گنده که یک عالمه تجربه دارد.آیا من همانم؟

اما بابا ...به جایی رسیده‌ام که بفهمم سر و ته زندگی ام کجاست و انقدر عرضه دارم که نگهش دارم.

بابا ...کادوها را باز کردیم .مامان و لاکی برایم یک آویز پروانه طلایی خریده بودند و بقیه هم چیزهای قشنگ دیگر. خودت میدانی که از چیزهای کوچک خوشحال می شوم. دلم می خواست یک دستخط کوچک هم از شما داشتم.

نمی دانی گاهی وقتی که نیستی به اتاق آرامت میایم. روی همان تخت نوجوانی خودم با روتختی رنگ و رو رفته دراز می کشم و کتابهایی که کنارت دسته کرده ای را بر می دارم و نگاه می کنم. کتاب های میرزا جواد ملکی تبریزی عضو ثابت این دسته های چند تایی است که کنار تختت می‌گذاری. نگاه می کنم به آینه که روی میزش یک قایق کوچک  گوندولای ونیزی خاک گرفته و آنطرف  یک شتر و کوزه  مرمری که از پاکستان آورده بودی و یک مشت شیشه عطر به چشم می خورد. انقدر خسته ام که پا نمی شوم اتاقت را گردگیری کنم. اتاقت که اتاق من بود در این خانه و میزت که هزاران هزار یادداشت کوتاه و بلند روی خرده کاغذها و تقویمها به چشم می خورد. دست خطت اسطوره ای است ...دوستش دارم.

بابا دلم برایت تنگ شده برای همه بزرگی ات همه ساده زیستی ات و یک دنیا حرفی که در دل کوچکت جای داده ای و دم بر نمی آوری...

یک روز عصر بیا با هم برویم درکه....

* زهره: خاله ناشنوای من است که مقداری هم معلولیت دارد.فرشته مهربان خانواده ماست.  

+ نوشته شده در  شنبه 1 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

حدودای 6 تا 8 عصر، روبروی مرکز خرید سپهر در شهرک غرب کنسرت خیابانی برپاست. چند تا جوان با سازهای مختلف و از همه زیباتر فلوت زنی که صدای فلوتش رویایی است. خواننده ای هم دارند و آوازهای زیبایی می‌خوانند. جمعیت جمع می شود. تعداد زنها بیشتر است به خصوص زنان میانسال. لابد آنها دلتنگ ترند. صداها انقدر زیباست که عده ای با موبایل فیلم می گیرند. توی جعبه گیتار چند تا پنج هزار تومانی دیده می شود. من از موسیقی سررشته ای ندارم اما گاهی کنسرت های حرفه ای این لذت ساده را به من نداده‌اند.  نگاههای مردم مشتاق است و به همین سادگی می توان گوشه ای از شهر شادی را دید.

چه بیخود خوشی های آسان را از شهرمان دریغ کرده ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مرداد1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

با خودم که مهربان شدم روزگار هم دست نوازشی به سرم کشید. کنارت توی ایوان خوابیده بودم که چند قطره باران به صورتم خورد و بعد باران تندی گرفت و هوا شد مااااااااااااااااااه.

خوابالو خوابالو برگه های زردآلو و آلو را که خشک کرده بودیم کشیدیم توی اتاق. خوشمزه شده اند و یک قوطی هم آوردم توی اداره که زیر دندان مزه خوبی می‌دهند.

امروز دوشنبه صبح توی آینه موهایم عین انیشتین بود. موهایم را سشوار کشیدم لاک صورتی زدم  و عطر خوبم را هم زدم سپس مقنعه کلاغی را سرم کردم. امروز پلیس بعد از مدتها آمده بود که مچ بگیرد اما خبر نداشت شانس با من است و خلاف نیامده ام. از کنارش قهرمانانه ویراژ دادم و رد شدم. می توانست روز فرد باشد و جریمه زهرمارم شود اما نشد.

دیروز لاکی از عصر تا شب خندیده بود هروقت یادش افتاده بود من بعد از دو روز تلاش مذبوحانه و شخم زدن سایت ها برای پیداکردن تور ارزان  و نهایی کردن تور و قیمت و هماهنگی تاریخ  و مرخصی با چهار همسفر که منجر به کارت به کارت کردن پول هم شده بود تازه یادم افتاده بود پاسپورتم را چک کنم که دیدم اعتبار ندارد و لذا سفر عقب می افتد. از اینکه مدت مدیدی باعث خنده اش شدم از خودم خوشم آمد.

آخر شب هم عروسمون ( از واژه زن برادر و اینا خوشم نمیاد ، عروسمون هم که خیلی قدیمیه پس من به این دختر چی بگم آخه؟) یک ماچ آبدار با لب های قرمز البته از طریق وایبر برایم فرستاد که خیلی خوب بود. خواهر شوهر خودم هم سلام رسونده بود و من در این رابطه دو طرفه فهمیدم نقض کننده همه دشمنی ها و خرده جنایت های خواهر شوهری هستم.

می روم که دوشنبه را سرخوشانه ادامه دهم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مرداد1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

وقتی میرم کانون زبان دنبال عرفان یکی از اتفاقهای خوب هفته می افتد . شاید بهترینش. یک جمع زیاد دختر و پسر در لباسهای رنگارنگ با شور و هیجان از در خارج می شوند. اینجا محدودیت کمتر است و رنگ بیشتر....و گاهی دخترکان باحجابی هم هستند که آرام و متین با دوستانشان حرف می زنند. پسرها گیج تر و بی حال ترند و دخترها پر حرف. انقدر انرژی دارند که می توانند صد تا زبان هم یاد بگیرند.

جایی که زندگی مان پر از حسرت و آهی است که خبرها ، تورم، ناامنی، بیکاری و .... مثل شلاقهای نامرئی زخمی مان می کنند و ح.کومت بختکی است که روی زندگی مان افتاده ، آنقدر داغونیم که از سقوط هواپیما صد تا جوک می فرستیم و تلخند می زنیم ....جدا از همه اینها اینجا جایی است که مادر و پدرها می دوند تا برای آینده بچه هایشان کاری کنند.

دخترها با شال های شبرنگ، دندان های ارتدونسی و  گوشواره های فانتزی مثل یک دسته گنجشک پر سرو صدا بیرون می آیند و خیابان را پر از نشاط می‌کنند. و من حریصانه به رهایی آنها نگاه می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 25 مرداد1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

پاییز که بشود یک پسر شکلاتی رنگ 11 ساله دارم. پوست بدنش در آفتاب شمال برنزه شده و خودش هی دستهایش را نگاه می کند و می پرسد: دوباره سفید می شوم آیا؟

از نزدیک به صورتش نگاه می کنم که یک جای آبله مرغان کنار بینی اش برایم یادگاری گذاشت آنروز که هنوز جوشهایش کاملا خوب نشده بود و او را به مهدکودک سپردم  یادگاری که همیشه سرزنشی برایم باقی بگذارد.

و من روزهایی که کلاس ورزش می برمش از سفتی و جوانی عضلاتش حظ می کنم و توی خانه با سینه ای که به وضوح پهن و ستبر می شود ماکت مرد کوچکی را به نمایش می گذارد.

در مغازه لباس فروشی فروشنده می پرسد: پسرتون چاقه؟ گفتم : کمی ...متاسفانه

و گفت: زنده باشه ایشالا....و این جمله ،عجیب، به من می چسبد.

کم کم نشانه های بلوغ هم دارد ظاهر می شود و اولین سرکِشی هایش .........اولین فریادی که در اتاق را به هم می کوبد....

خدا کند شامل حال این جمله نشوم: که بچه ها که بزرگ می شوند مشکلاتشان هم بزرگتر می شود. همیشه از این جمله بدبینانه فراری بودم. باید خودم هم با او بزرگ شوم و دگرگونی روحیاتش را ندیده رد نشوم.

دور و برم مادرهایی سرگردان هستند که پسر شاخ شمشادشان هر روز برایشان یک سناریو دارد. مادر گیج ...مادر خسته و مادری که نگرانی جزء وجودش شده است.

مدرسه باید زودتر کلاس روانشناسی بگذارد برای مادرها و من باید همه قربون صدقه های کودکی و شعرهای فولکلوری که خودم ساخته ام را توی یک چمدان خاطره بریزم و بگذارم بالای کمد. و گرنه ادایم را درمی آورد و سکه یه پولم می‌کند!من دیگر با یک مرد طرف هستم و اگر بخواهم مرا جدی بگیرد باید خودم را در جاده بلوغ بیندازم. هیچوقت فکر نمی کردم کنار او اینقدر احساس آرامش کنم. هیچوقت فکر نمی کردم نوجوانی اینقدر پیچ و خم های قشنگ  و البته گاهی سخت دارد و می شود...می شود برای یک پسر نوجوان هم مادر و دوست خوبی بود.

اگر تنهایت گذاشتم ببخش، نشد، نتوانستم ، گاهی برای تو یکی هم کم می آورم .

و بی خیال .........خدا بزرگ است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مرداد1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

جیغ...کف....سوت....و هوووووووووورا برای اون قهرمانی که دست خانمش را گرفت و از هواپیمای اسقاطی آتش گرفته بیرون پرید.

یعنی من هنوز تو کف این همه هوش و شجاعت موندم. میگه من دیدم موتور هواپیما خاموش شده ................همونجا تصمیم گرفته خودش رو نجات بده . 

 

.

.

مسئولان دارند علت حادثه را بررسی می کنند!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مرداد1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

به امید ماهتاب آمده بودم و تو امان ندادی تا شب بمانیم. هنوز موزاییک ها از داغی آفتاب گرم بودند که گفتی برویم. از صبح بی قرار بودی. شب مسافر بودی و یک عالمه کار و من بی خیال که به امید مهتاب آمده بودم. بچه گربه سیاهه هم بی قراری می کرد. دیوانه ام کرد از بس التماس می کرد. نمی دانم چه مرگش بود. نون و ماست ها را خورده بود و موهای سیاهِ صورتش ماستی شده بود! انقدر بالا و پایین می پرد که به خواهر کوچولوی ترسوی اش مهلت نمی دهد. یک تخم مرغ دیگر برایش در ظرف پنیر شکستم. نمی توانست لیس بزند. زردی و سفیدی تخم مرغ روی زبانش لیز می خورد و کلافه بود. با یک تکه نان خشک ، تخم مرغ را برایش هم زدم نصفش را خورد دوباره بی قراری اش را شروع کرد.

وقتی دید داریم می رویم آروم شد. نشست و دور شدن ما را تماشا کرد.

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آلبوم "نه فرشته ام نه شیطان" از همایون شجریان  یک قطعه دارد به نام "چرا رفتی" با شعری از سیمین بهبهانی.خیلی دوستش داشتم .

در این لینک ببینید:

http://20ist.com/archives/35666

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 مرداد1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر