زرافه خوش لباس

میان ماه من تا ماه گردون ...

امسال مه و خوشید و فلک دست به دست هم دادند که من در تیم والیبال نباشم.

یعنی اتفاق های لحظه آخری انقدر بد بود که فقط پیام " هیچ چیز ارزش ندارد تو خودت را ناراحت کنی"

باعث شد بی خیال شوم و دلخوری ام را با مربی مطرح نکنم و بگم اصلا بی خیال من که از اول نمی خواستم بروم.

این را داشته باشید.

دیدید در یک سازمان وقتی می خواهند یکنفر را برکنار کنند و محترمانه اینکار را بکنند تا دلش زیاد نشکند میگن: جناب مشاور و به سمت مشاور می نشانند  که معلوم نیست مشاوره اش به چه دردی می خورد!

حالا قصه من است. بچه های تیم از بس مرا دوست دارند و از بس گوگولی مَگولی اند رفته اند رایزنی کرده اند و مرا گذاشته اند:" سرپرست تیم"

و تازه امروز خبر داده اند که باید بیایی.

یک مسابقه هم در شرایط "بی سرپرستی" داده اند و دو-هیچ بُرده اند و من باید در مسابقات بعدی‌شان باشم.

یک کسی برای صورت من شکلک بگذارد. تلخندی میزنم و می گویم باشه.

یک سرپرستی ازتون بکنم اونورش ناپیدا!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 بهمن1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

برایم شعرهای خیام خواند:

خيام اگر ز باده مستي خوش باش
با ماهرخي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستي است
انگار که نيستي چو هستي خوش باش



و این یکی


اين قافله عمر عجـب ميگذرد
درياب دمي کـه با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را که شب ميگذرد

.

پیرمردی که معمولا همیشه در پارک هست. با لباس ورزشی . تقریبا همه محلی ها و کسانیکه در ورزش صبحگاه پارک شرکت می کنند، او را می شناسند. شنیده بودم که برخی به او "دکتر" می گویند. گاهی می زند زیر آواز...

هر بار پیاده روی می رفتم به او سلام می کردم . بدم نمی آمد با او هم صحبت شوم که این بار پیش آمد. پرسیدم: پزشک هستید؟ گفت: دکترِ گیاهی است. افسر نظامی بوده و کارت ملی اش را نشان داد: متولد 1307 از طالقان. گفت دو سال دیر برایم شناسنامه گرفته اند. به قول خودش 90 ساله است.باورم نمی شد. هوش و حواسش از من بهتر بود. دندانهای ریز و سالمی داشت. و اگر نی‌نی چشمانش را نگاه نمی کردی می گفتی 60-70 ساله است.

گفت 3 تا از دوستانش که اهل الکل و زن بارگی بوده اند الان در سالمندان خیابان بالایی "پوشکی" شده اند. زیاد به دین اعتقادی نداشت و از اخلاقیات می گفت.

صافِ صاف ایستاده بود و حرف می زد تا او را دعوت به نشستن کردم.

یک کوله بار انرژی مثبت بهم داد بعلاوه تجربه هایش.

 گفت شما که از دور می آمدی گفتم چه دختر خوش تیپ و زیبایی!!

آخه من اون گرمکنِ سرخابی را پوشیده بودم!

لیسانس روانشناسی هم داشت.و در یک کلام گفت: از آنها که اذیتت می کنند کم کم فاصله بگیر می خواهد فامیل باشد یا دوست یا همکار. اگر "عامل" به کاری نبوده ای هیچوقت خودت را سرزنش نکن و این حرف برایم خیلی می لرزید.

گفت همیشه به آنچه داری راضی باش و پایین تر از خودت را نگاه کن.

گفت بار زیادی روی دوش ات سوار نکن.

و گفته هایش مثل حرفهای یک پدربزرگ مهربان دنیا دیده خوب بود.

گفت ممنون که اجازه دادی کنارت بنشینم و گفتم من پیر ها را و تجربه هایشان را دوست دارم.

یکجا در کتابی نوشته بود انسان سالم: کودک، طبیعت و سالمندان را دوست دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 بهمن1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

من یه دختر دایی در رشت دارم که دختر خیلی باحالیه. اینجا هروقت در خانواده کسی کم می آورد و داغون است یک سفر می رود پیش او. او هم مرخصی می گیرد و یک گردش گیلان گردی برایش برگزار می کند و حالِ طرف را خوب می کند و به تهران می فرستد.

دیشب با وایبر باهاش حرف میزدم. مامانم مهمانش است. انقدر چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و او هم مرتب عکسِِِ مامانم رو آنلاین می فرستاد. یعنی به درد امور رسانه ای و روابط عمومی می خورد. ایشالا که همیشه خوب باشه. منم دیدم غصه خوردن فایده ای نداره؟ داره؟

تمام آجیل و شیرینی های خانه از دست من قایم شده اند. (توسط پدر و پسر). بو می کشم و مجبورم یک لیوان شیر کم چرب بخورم.

عرفان شکلات ها را تمام کرده و دیگر شکلات بی شکلات. حتی در جلسه دیروز هم کیک و شکلات نخوردم.

من باید 8 کیلوی دیگر کم شوم تا اندازه ی لباسهایم شوم. در مقطع های 2 کیلویی.

یادم باشد امشب آب کرفس بگیرم.

یکی برای شعر تیتر یک ملودی بگذارد. عین آهنگ های انقلابیه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 دی1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

چقدر بی شعور است کارگاه کمربند سازی. چقدر بی شعور است چرم مشهد که حالیش نیست یک زن که بدبختی اش این است که طول و عرضش به طرز فجیعی زیاد شده و برای اینکه تنها شلوار جین باقیمانده را که از بخت بد فاقش هم کوتاه است بالا بکشد می رود سراغ کمربندهای مردانه. یک کمربند نوی مشکی با سگک کاملا مردانه برمی دارد و از بندینک های شلوار رد می کند اما باز هم به هم نمی رسند و این یعنی ماسیدن همه امیدها در کاسه شکسته من

کاسه شکسته را بند بزنم؟ دوباره رژیم بگیرم عایا؟ با این وزن، بالا و پایین پریدن، قلب می خواهد.

و اولین سالی است که اسمم در تیم والیبال هم رد نشد. نشد که نشد. توپ قلقلی که نمی خواستند بازیکن می خواستند.

کسی باور می کند منِِ پنجاه و هشت کیلویی گذشته را ؟کسی یادش هست که در باشگاه همه آرزوی قد و قواره‌ی من را داشتند؟

شوهرم می خندد و می گوید: عیب نداره میریم از این مغازه سایز بزرگها(از آنها که لباس اندازه ی غول دارند برایت شلوار می خریم.)

او می خندد و من گوشی را می کوبم روی میز

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 دی1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

بگذار همه چیز خوب بماند....بگذار همه خاطراتمان شیرین بماند...تو عمری به پای ما ریخته ای

مادربزرگ ، تنها مانده ی بزرگترها که از اول هم ستاره قلب هایمان بودی با یک خانه پر از بوی زندگی که در شیشه ای اش به روی ما باز بود و هست.

و مادرم بودی وقتی مادرم هنوز آمادگی مادر شدن نداشت و با یک نوزاد کوچک که شب تا صبح گریه می کرد

غافلگیر شده بود. و مرا به دستهای پرتوان تو سپرد که برایم مادری کردی از همه چیزش....

پس ای کاش بگذاری همه چیز خوب بماند. همه خاطره ها مثل عکس هایی که همه به دوربین لبخند می زنند.

.

.

همه چیز دانی ات قبول!

اما ای کاش این نصیحت ها و دلسوزی ها و قضاوت ها را بگذاری برای وقتی دیگر و باور کنی که ما ، مادران ما و پدران ما به اندازه کافی بزرگ شده ایم.

کاش دشمنی ها را بریزی دور و ندانم کاری ها را ببخشی و کاش بدانی گاهی همین حرفها ، اعتماد به نفسِ آدم را دود می کند و می فرستد هوا.

برای من مهربانی ات همیشگی می ماند. اما در این دنیای وانفسا بگذار فاصله هایمان زیاد نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 دی1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

زمستان امسال ما را مسخره کرده است.اصلا پشیمان شدم که لباسهای بافتنی را درآوردم.

در همین ماه دی، بوته گل رز حیاط، قاطی کرده یا برای ابراز وجود ، گل تازه می دهد!

شال و کلاه کردیم و رفتیم بیرون شهر. سرد بود ولی خبری از برف زمستانه نبود. یک جور سرمای گل آلود که تا پایم را از ماشین بیرون گذاشتم رفت توی گِل. لکه ابرها جلوی خورشید را می گرفتند و همان روشنی زرد هم ناپدید می شد.

نمی فهمیدم گرما می خواهم یا سرما ولی چیزی که می خواستم این زمستان رنگ پریده ی پیزوری نبود.  روی کوهها هم برف نبود. فقط چند تکه باقیمانده از اول فصل. مردم با ماشین هایشان به دیدن سد لتیان آمده بودند. آب سد خیلی پایین رفته بود و هر کسی را نگران می کرد.

تو فکر کرده بودی "کلفت زمستانه" آورده ای در حالیکه من وارفته بودم کنار بخاری و هیچ کاری ازم نمی آمد. بخاری دود می کرد و شب با یک مشت لباس های دود زده و کفش‌های گِلی برگشتیم خانه.

زمستان هیچ جا نبود.  

+ نوشته شده در  شنبه 27 دی1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

با یک عصر دلگیر زمستانی طرف شده ام. هوا به رنگ بنفش یاسی چرک است و نمی دانم این زمستان چرا برایم درک کردنی نیست. حتی قفسه لباس های زمستانی و شال های رنگ رنگ به هیچ دردم نمی خورد و به جز یک بارانی که سوز سرما از آن رد نمی شود، چیزی به تنم نمی نشیند.  و دلم یک همنشینی و رهایی می خواهد. بی فکر شده ام. زنی که زن خانه است و اداره می رود و بچه دارد اگر بی فکر شود حتما به هیچ درد نمی خورد. اما الان من به درد یک گفتگوی دو نفره زیر چتر نارنجی از دوستی می خورم. من هرشب اگر به تمام زندگی ام و دور و بری هایم، فکر کنم نقطه روشنش "عرفان" است. پسرم، عزیزم، فرزندم و همه چیزم که نمی دانم خدا چقدر مرا دوست داشت که این موجود لطیف کامل را برای من برای خودِ خودِ من قرار داد و از این بابت به تعداد بی شمارترین ها "الحمدالله رب العالمین" می گویم. پسر م هر روز و بی مناسبت و بی هوا به دستم بوسه می زند. دستهایی که شاید بیشتر باید برای او تلاش کند اما او مرا به همین شکل به مادری قبول دارد و این برایم بیشتر از هرچیز خوشحال کننده است.

 و اما عصر روز زمستانی...اگر رهایم کنند آنقدر بی جانم که می افتم روی تخت و  شب مان هم یک سیاهی مایل به بنفش چرک خواهد بود. برای یک شب روشن چه کنم؟ تو بگو... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 دی1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

گنجشگک اشی مشی ام افتاده تو حوض بنفش

تازگیها هرچه دارم و هرچه می خرم بنفشش را بیشتر دوست دارم.

لاک بنفش، انگشتر بنفش، حوله بنفش، روتختی بنفش، حتی سرهمی بچه خاله بنفش.....

بنفش گیر شده ام


ربطی به حس.ن روحانی ندارد. همینجور امید به تدبیر داریم، مثلا...

گرچه خیلی چیزها بهتر شده حداقل ادبیات حرف زدن دیپلماتیک.

شاید منتظر گل بنفشه ام.

دلی دارم خریدار محبت...(با تو بودم پا طلا)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 دی1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

من بهار آینده، به امید خدا، خاله می شوم. بچه لاکی دختر است و اسمش فعلا "ه دو چشم" است.

چه کاری شیرین تر از خرید برای "نی نی گل" آینده.

خانم فروشنده، شیشه شیر را نشان داد و گفت : سرشیشه، مثل سینه مادر و با شبیه سازی همان غده های طبیعی طراحی شده است. خیلی ذوق کردم. من ندیده بودم. خوشحال شدم برای نوزادانی که طفلی ها از شیر مادر محروم می شوند و اینطوری لذت بیشتری می برند. آخی...نازی

تکنولوژی را  - این نوعش را - خیلی دوست دارم. 

+ نوشته شده در  شنبه 20 دی1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

هیچ وقت بزرگسالی، آن چیزی نبود که در تصویرهای گذشته مان می بافتیم.

در رویاهای ما، روزها یکجور و بی رنگ نبودند و شاید دختری که در گندمزار طلایی می دوید و رها بود، دخترِ من بود.

آنوقتها به تهِ زندگی فکر نمی کردیم چون اصلا زندگی برایمان آخر نداشت.

روزی که پیرزنی در سالمندان از اینور آرزوی مرگ می کند و از آنور گشنه اش می شود و نهار می خواهد یا پیرمرد روستایی که 80 بهار را دیده روی الاغش سکته می کند. یا سرطانی که می آید و صاف ریشه می کند در سلولهای بدن جوانی که کلاه بر سر می‌گذاردو  آواز، خوب می خواند.

نمی دانم. دارم باور می کنم که مرگ هم می تواند شیرین باشد اما دکتر می گوید زندگی مثل خیار است، ته‌اش تلخ است. و می بینم تمثیل با مزه ای است. به خیار نمک می پاشیم که برایمان مزه دار شود. در زندگی هم هر جور شده جان می کَنیم تا نور زرد را به زندگیمان بتابانیم اما آخرش نور زرد یک روز خاموش می شود. لامپی که یک روز می سوزد.و تاریکی اش مثل زهرمار تلخ است.

پ. ن.1برگرفته از کتاب"ته خیار" هوشنگ مرادی کرمانی

پ.ن.2. خطاب کردن آدمها با واژه دکتر افتاده سر زبانم. کم مانده به بقال سر کوچه هم بگویم سلام آقای دکتر. از بس دکترهای تمام و نیمه تمام دورم را گرفته. امروز به یکی از معاون های اداره که دکتر هم نیست گفتم آقای دکتر و کارم زود راه افتاد نمی دانم اعجاز دکتر بود یا چیز دیگر؟

پ.ن.3. در مورد پست قبلی همه حرفهایم را برای آن "زنک" نوشتم و گذاشتم توی کیفم که فردا روی میزش بگذارم و تمام. وقتی نوشتم. آرام شدم. کمی بعد...کاغذ را پاره کردم و گذشتم. حالا شناختی مرا...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 دی1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر