زرافه خوش لباس

روزنوشت مي‌نويسم تا روزهاي زندگيم در حافظه ديجيتال زنده بماند

احساسم انقدر قلمبه است که کاش می شد نیشتری بزنم و بازش کنم و بریزمش بیرون.

پشت فرمان نشسته ام . رادیو آوا یک آهنگ قدیمی شیرازی گذاشته و – لامصب-  مرا یاد آن سال که تازه عروس بودم ، عید شیراز و باغ عفیف آباد انداخته. نوستالژی را دفن هم بکنی استخوان نمی پوساند و با یک نماد ...با یک آهنگ ...بیدار می شود و چه خوب است عینک دودی بزرگ زده باشی و اشکهایت را هیچکس نبیند.

کاش یکی گوش احساسم را بگیرد و بپیچاند و بشوم یک آدم جدی پشت میزکار.

عکس مدیرم روی سایت است که حرفهای جدی در رابطه با طرح و پروژه مان زده است. ادعاهای سخت.....باید این حرفها را جدی بگیرم آیا؟

کاش بشود برای ماندن و ادامه دادن ، یک کاسه‌ی بزرگ خوش بینی سر بکشم

.

.

و دلم خوش است که روزم تمام شود و سفره شام برداشته شده باشد و جلوی همه وظایف روزانه تیک خورده باشد آنوقت ساعت 10 شب ، من و عرفان و علی ، جلوی تلویزیون، ولو شویم سریال پایتخت شروع شود  و همراه آدمها و لهجه های مازندرانی ساده ی آنها شوم ....آنها که خودشان هستند و  نقی و ارسطو و هما و فهیم با ماجراهایشان ....و بلند بلند بخندیم

دیدی ارسطو می خواست بالای تپه های زیراب "محله چینی ها" درست کند؟

مگه میشه ؟ مگه داریم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

شاید فایده طوفان این باشد که قدر یک روز سست و  آرام را بدانی. شاید آنجا وسط باد و بوران همان کلاهی که بالای سرت ،سفت چسبیده ای تمام دارایی ات شود. شاید تمام کسانی که تمام عمرت بهشان عاطفه ورزیده ای، بشوند جزئی از همین طوفان و ناخواسته دودمانت را بر باد دهند.

 

به چه حباب های سبکی تکیه کرده بودم که یکی یکی ترکیدند و مرا روی موج های بی رحم دریا تنها گذاشتند. عنوان هایی که هرچه برایشان زحمت بکشی تاریخ مصرفشان تمام می شود و من مانده ام با یک دنیا واقعیت بی رحم. در کنارش وسط لجن زارِ مرداب ، نیلوفری هم می روید و به امید دیدن نیلوفر، قایق کهنه سرنوشت را از ساحلی با دورنمای خانه های زنگ زده عبور می دهم. میرم میرم تا ته افق واقعیت .

از وسط عمرم گذاشته ام اما هنوز بچگی را از یاد نبرده ام. با کوله باری از رسیدن ها و نرسیدن هایی که هیچ وقت فکر نمی کردم اینطوری شود.  هرچه بگویی  - قدرت ریسک کردن-  روز بروز کمتر می شود.

 

عنوان برگرفته از شعر علی صالحی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۸ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

اىن مدت که سرورهاى بلاگفاترکىده بود قلم من که خشک نشده بود. من شبى در لابى تارىک بىمارستان منتظر نوزادى بودم که زودترااز موعد مى خواست بیاید و پا در دنیا بگذارد وچه بسادنیا راتکان دهد.

دانه ی دردانه ای است که امروز یک ماه و نیمه است و از شما چه پنهان،  لذت بوییدنش، هوس داشتن نوزادی کوچک را در من آتش زده که گاهی این آتش می خواهد خیمه ی زندگی ام را بسوزاند.

 

گاهی دیوار سیاه زندگی انقدر دراز و بی قواره می شود که همه چیز، کلنجار رفتن با آن است و از روزهایت خسته می شوی. گاهی آسمان یکرنگ و بد رنگ می شود و گاهی با تولد یک نوزاد ، دیوار زشت فرو می ریزد و از پیله ات بیرون می آیی و می بینی  آفتابِ امید دوباره لبخند می زند. هانا کوچولو ---امید همه روزهای من شده است. با مشت کوچکش که از یک گردو کوچکتر است و پاهای ظریفش که جان می دهد برای سریدن روی پوست کلفتِ من که هزار لایه از این زندگی بر رویش کشیده اند.

چه رازی است این مادری ... و چه حس مشترکی برای زنان که گفتن و گفتن از آن هیچ وقت بوی کهنگی نمی گیرد.

و خلاصه که

گریه بُدم ...خنده شدم ...خاله شدم ...خاله شدم

.

.

.

در این مدت گلمریم دوست مهربان وبلاگی ام که برای اولین بار دوستی مجازی را به دوستی حقیقی تبدیل کرد جلای وطن کرد و روزی که در حراج وسایل خانگی اش، مبل های عنابی رنگ را بردیم به شوخی گفتم: تو هم رفتی... پس ننگ به نیرنگ تو---

دیگر روزهای گرم آفتابی است که اگر "کار" اجازه دهد به باغ پناه می بریم و سایه درختان گیلاس و خواب در آلاچیق که چه شیرین است .....و بقیه اش همه اش کار ....کار ... کار است درست بر وزنی که کلاغ ها در پاییز "قار قار" می کنند.

و عرفان بی مهابا رشد می کند و در دنیای نوجوانی اش غرق است. خوب است و مهربان و دوست داشتنی ....

از درد زانوی چپ هم اگر نگویم، دفتر این پست بسته نمی شود. حس می کنم فرسودگی به سراغم آمده و علی می گوید همه اش بخاطر اضافه وزن است. این را نوشتم که بیشتر مواظب باشم. "پا" ی رفتن که نداشته باشم ، زنده زنده ، می میرم.

 

+ نوشته شده در  شنبه ۶ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

اىن مدت که سرورهاى بلاگفاترکىده بود قلم من که خشک نشده بود. من شبى در لابى تارىک بىمارستان منتظر نوزادى بودم که زودترااز موعد مى خواست بىاىد و پا در دنىا بگذارد وچه بسادنىا راتکان دهد.

دخترى که امروز,ىک ماه ون.ىمت است  فعلا زندگى مامان باباىش را تکان داده از بط م شىرىن وهم سختوست,  اگر خواب و خوراک و

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۴ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

بهار است و زمین معجزه زایش را در کوه و دشت به رخ می کشاند. همه جا سبز و پر از گل های صورتی و سبز و سفید است. علف های هرز تا کمر من آمده اند و گاهی انقدر قشنگ و پر از گل های ریز زرد و بنفش اند  که دلت نمی آید بگویی علف هرز.

شکوفه ها....شکوفه های سفید گیلاس مثل آستین های پُفی شاخه ها را پوشانده بودند و شکوفه های سیب ، ترد و سفید-صورتی و درشت به شاخه ها نشسته بودند. هزار سال هم از عمرم بگذرد باز می پرسم اینها همان شاخه های خشک زمستانند؟

با مامان قرار گذاشتیم من اسفناج ها را بچینم و او تره ها . با دست باغچه تره را به مامان نشان دادم و نشستم به چیدن و پاک کردن اسفناج ها . زمین بخشنده است. خیال می کردی یک ذره اسفناج است اما هرچه می چیدم تمام نمی شد. مامان هم تره ها را آورد و گفت: تره زیاد نبود. با دقت و به نسبت دوسوم و یک سوم توی کیسه ریختم و گره زدم که او هم با خودش به خانه ببرد. 

بعد فهمیدیم مامان باغچه تره را ندیده و اشتباهی علف های هرز که شکل تره بودند را چیده و توی کیسه ریخته و بنده هم با دقت بسته بندی کرده ام!

این هم از ناشی گری ما... دمِ آمدن تند و تند تره ها را چیدیم. باران ناغافلی محکم به درختها می زد و شکوفه ها می ریخت. دستم بوی تند و تیز تره گرفته بود انقدر که بوی گل محمدی را نمی فهمیدم . 

باغ را گذاشتیم تا در آغوش باد و باران و آفتاب بماند تا دوباره چه وقت بتوانیم شهر خاکستری را ول کنیم و برویم سراغ درختها..... 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

زن کولیِ فالگیر از کنار خیابان هی صدا زد: خانوم..خانوم....

رد شدم. دو سه تایی صدایشان را یکی کردند: خانوم....خانوم..............

پرنده کوچک خوشبختی در دستانم بود. من که یک روز را برای خودم ساخته بودم.

فال مال زمان حیرانی است سرگشتگی و به هر دری دخیلی بستن ...

من دیگر درمان دردم را پیدا کرده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۹ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

من فهمیده ام که هیچ وقت احساس خوشبختی مطلق نیست. هر زمان، یک چیز داری و صد تا چیز نداری. خیلی وقتها یک سقف بالای سر داری که اصلا حواست بهش نیست. اما اینروزها من تو را دارم. در کنار همیم. مشکلات را حلاجی می کنیم و همین حلاجی بهمان آرامش می دهد. به سلیقه هایمان عادت کرده ایم. گاهی کاری به کار هم نداریم. و گاهی درست وقت درست کردن لازانیا سر می رسی و به کمک می آیی و ریخت و پاش ها را زود جمع می کنی و می گویی قارچ را هم باید تفت دهی و بعد میگی دیدی من همه کارهاتو کردم و من می گویم:  "تو بیای تموم میشه هر چی غمه..."

و وسط جلسه هم سررسیِد صورتی رنگی که تو بهم دادی را باز می کنم و تو با خط خودت نوشته ای: تقدیم به همسر عزیز و گلم

یادت می آید اولها خطت را دوست نداشتم. مثل همیشه زود قضاوت کرده بودم. بعد ثابت کردی که خطِ دلت، کشیده و مهربان و بزرگوار است.

و من توی جلسه وسط همه استراتژی های بی سر وته ، خوش خوشانم می شود که تو را دارم.

اگر بخواهم رویایی داشته باشم با تو بودن است و اینکه "قو قو" دو تایی بنشینیم و مو سپید کنیم و قدکشیدن عرفان را تماشا کنیم. و چیزهای خوب دیگر...

بزن به تخته و چهار تا خال اسفند بریز تو آتیش...چش نخوری ایشالا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

طراح پل طبیعت کیست + عکس

«لیلا عراقیان» 31 ساله یکی از همین استعدادهای جوان کشور ماست که این روزها به واسطه ساخت پل طبیعت نام این مهندس معمار جوان نه‌تنها در ایران بلکه در جهان مطرح شده است.

خانم عراقیان در سال 89 و زمانی که تنها 26 سال داشت، طراحی پل 270 متری طبیعت را آغاز کرد و شاید در آن زمان نمی‌دانست که ایده و طراحی او زمانی محقق شود و پلی زیبا و مدرن در منطقه‌ای از تهران با طراحی او ساخته شود.

اما این رویا و طرح در نهایت در مهرماه سال گذشته محقق شد و با افتتاح پل طبیعت اثری هنری - معماری از یک زن جوان معمار ایرانی در اختیار شهروندان تهران و توریست‌های این شهر قرار گرفت.

پل طبیعت با سه ستون در سه طبقه و طراحی بی نظیر و چشم‌نواز، اولین پل صرفا پیاده‌رو در ایران محسوب می‌شود که بوستان آب و آتش را به پارک جنگلی طالقانی متصل می‌کند.

این پل در محل تلاقی بزرگراه‌های مدرس، حقانی، همت و رسالت قرار گرفته است و مکانی خوب برای ورزش‌های صبحگاهی، پیاده‌روی و حتی استراحت و تفریح است.

نکته دیگر در طراحی این پل این است که به گفته طراح جوان آن، از پل‌های تاریخی همچون پل خواجو اصفهان در طراحی آن الهام گرفته شده است و تلفیقی از معماری مدرن جهانی و معماری سنتی ایرانی است.

نکته دیگر اینکه این پل جزو پنج انتخاب برتر 300 معمار برجسته جهان در مسابقه معتبر معماری شهری "جوایز معماری (A+ (architizer awards" در سال 2015 که مقر آن در نیویورک است، انتخاب شد.

اما نکته دیگر درباره طراح جوان پل طبیعت این است که این معمار مبتکر ایرانی به دلیل تحریم‌ها نتوانسته است در مسابقات بین‌المللی معماری بریتانیا شرکت کند.

طراح پل طبیعت کیست + عکس

عراقیان دانش‌آموخته دانشگاه شهیدبهشتی است.

و این هزار تا لایک دارد!!!

+ نوشته شده در  شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

الان سر صبحی تو فکرم چی میگذره. اینکه بچه ها بزرگ میشن و از آدم ایراد می گیرن. اینکه عرفان گاهی از لباسهای من ایراد می گیره و دلش می خواد من یه جور دیگه لباس بپوشم حتی یه جور دیگه حرف بزنم. اینکه خواهر کوچیکه که حالا خاله رو-رو شده و کمتر میره سر کار با مامان رفته مهمونی دوستاش و اونجا دوستای مامان ازش خواستن آواز بخونه.

مامان معمولا "تو ای پری کجایی" میخونه بعد "خوشه چین" از سالار عقیلی و بعد هم با توضیحاتی که -این شعر هم عرفانی هست-گریزی میزنه به این آهنگ اِبی که میگه "قبله یعنی حلقه ی چشم مستت ---ضریح اونه که دست بزنم به دستت"

و ظاهرا خواهر کوچیکه این آهنگ رو دوس نداره و از اینکه مامان فازش رو عوض کنه و نفسش برای این آهنگ کم میاد خوشش نمیاد. 

خلاصه اینکه میاد تو ماشین و مامان رو کلا منصرف می کنه که دیگه این آهنگ رو نخونه...

.

.

آدم وقتی ازدواج می کنه یه سری از آزادی هاشو از دست میده و خدا کنه آزادی بیان  نباشه 

وقتی هم بچه دار میشه -به اجبار عشق مادری- باید سلیقه بچه ها رو تو همه چیز لحاظ کنه.

مامانِ من میگه از وقتی شماها بزرگ شدین اعتماد به نفس ندارم یه چیزی تنهایی بخرم از بس ما خودمونو "همه چی بدون"، می دونیم و از اونها که روزی برای خودشون کسی بوده اند ایراد می گیریم...

زندگی هر روز قدرتش رو به نسل های جدید میده و این بی رحمانه است. 

باید زور بزنی تا خودت رو محکم نگه داری بلکه مقبول دل دیگران واقع شوی. 

شاید یکوقت دلت خواست به تنه درخت "دلم می خواد" تکیه کنی...اجازه هست؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

نمی دانم چه صیغه ایست که جمعه صبح ها زود از خواب بیدار می شوم. لواسون بودیم و شکوفه های صورتی هلو درختها را پر کرده بود و هوای آخر فروردین... ابر و آفتاب....

زمستان در دو تا کرت از باغچه شلغم کاشته بودند و کسی نیامده بود بچیند. شلغم ها بزرگ شده بودند و باید از خاک درمی آمدند. یکی دو تا را به زور درآوردم. یکدفعه پشتکار خرکی‌ام گُل کرد و کل دو تا باغچه را با ظرافت از هرچه شلغم بود تمیز کردم. یک کوه شلغم با برگهای بلند ....در هر بار دولا شدن زانوی راستم فریاد می زد. خیس عرق شده بودم. قرار شد "سید" بیاید شلغم ها را ببرد برای گوسفندهایش. گوسفندها هم حتما در این فروردین از اینهمه علف سبز، سیر شده اند. اما دلم می خواست شلغم شیرین را که می خورند قیافه شان را ببینم!

توی اتاق سفره صبحانه آماده بود. داشتم غر می زدم و می گفتم: کسی نباید بدون هماهنگی در باغ چیزی بکارد که بابا پقی زد زیر خنده....

.

.

.

بعدازظهر پاهایم را زیر کرسی ساختگی کرده بودم.

بابا اسفناج پاک می کرد، عرفان کتاب می خواند، و دخترخاله که از رژیم کانادایی اش ضعف کرده بود به روی خود نمی آورد و کتاب می خواند.

هوای عصر جمعه که رو به غروب می رفت دلگیر بود. دوست داشتم توی خانه خودم بودم.

.

امروز -شنبه- ناخن هایم را گرفتم و برگشتم به زندگی شهری.

+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر