چقدر نديم خوب بود. سرايدار خانه مان را مي گويم. ساكت و آروم و نسبتا كاري.  از زير كار هم كه در مي رفت يك جور زيرپوستي در مي رفت. جوريكه كه جلوي چشمان نجيبش مي بخشيدي اش. يكبار كه سوت پايان خانه تكاني ام را زد همين جا برايش نوشتم:

نديم و مطرب و ساقي همه اوست ------خيال آب و گل در ره بهانه

از بس كه خانه بوي عيد گرفته بود.

همه صدايش مي زدند: ندييييييييييم و فوري مي آمد.

من بيشتر وقتها يك "آقا" سر اسمش مي گذاشتم و لابد براي همين مرا دوست داشت. جلوي زنش آبرودار ميشد.

به عرفان سپرده بودم هربار آشغال مي برد بگويد: دست شما درد نكند.

و همين محبت هاي كوچك

ديشب اخبار داشت در مورد مهاجران غيرقانوني افغان و سوري به اروپا مي گفت.

خانوم مركل با آن كت مخمل بنفش تو دل برواش گفت: اتحاديه اروپا محكم جلوي پناهندگي مهاجران غيرقانوني را مي گيرد.

و تو يهو گفتي: نديم رفت.

نديم كجا رفت؟ پس خونه تكوني من چي؟

در اتاقش را بسته و پولهايش را سپرده و زن و دو تا بچه فسقلي را برداشته و رفته كه از مرز غير قانوني خارج شود.

نديم كه هر روز دوچرخه اش را بر مي داشت و سركار ميرفت. يعني اينجا براي نديم هم كم بود؟

دلم ترسيد. نكند توي دريا غرق شوند. نكند اذيت شوند؟

حوصله آدم جديد توي خانه و زندگي ام ندارم.

دلم مي خواد برم توي راهرو  داد بزنم: نديييييييم

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در سه شنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۴ و ساعت |
یکی از تفریح هایم این است که عکس پروفایل کانتکت هایم را هر از گاهی نگاه کنم. آنهایی,که دیگر نمی بینم شان اما دلم هم نمی آید شماره شان را پاک کنم. گذاشته ام برای روز مبادایی که شاید هرگز نرسد. بعد...توی این عکس ها, همکار پروژه چند سال پیش,زن گرفته بچه دار شده و زیر درخت عیالواری نشسته و عکس گرفته, بعد نگاه می کنم و دختر را قضاوت می کنم. همیشه آنطرف رابطه که سوی ماست, قطعا بهتر است.

آنهایی که در عکس هم بلندپروازند...دلم از دستشان خون است, در برف با پس زمینه قله دماوند... بابا فهمیدیم... تو بهترینی

یادم باشد یک عکس با دماوند بگیرم. نیسا کجایی؟ 

یکی دیگر هست که از روزی که بچه دار شده یک عکس بدون پسرش,در فیسبوک و تلگرام و... ندیدم. پسر در آغوش مادر الان 8 ساله است.  و یادم است که یکی دو ماه بعد از زایمان که هنوز کلی از مرخصی اش مانده بود سر کار برگشت و گفت از بچه داری کلافه شده است. لابد این عکس ها تاوان عذاب وجدان آن روزها است. 

یه آقایی هم هست که صد سال پیش,در لحظه ای ناب با پسرش در استادیوم فوتبال عکس انداخته و هرگز این عکس را عوض نخواهد کرد. 

اما حسرت به دلی تا کجا...دست تقدیر باعث شد در آغاز زندگی یک زوج جوان با آنها آشنا شوم. دنبال خانه فسقلی برای اجاره بودند. دستشان تنگ نبود اما قمپزشان زیاد بود. عکس خانم ، شامل دو تا دست است -زن و شوهر- انگشت در انگشت گره خورده با دو تا حلقه و دو تا ساعت طلایی زنانه و مردانه روی مچ ها تلالو دارند. ناخن های زن با لاک جیغی رنگ شده, همه ناخن ها قرمز یکی آن وسط آبی...و دستها کنار دنده اتوماتیک یک ماشین احتمالا شاسی بلند است. کادر دیگر جا نداشته اينهمه خوشبختي را نشان دهد.خدا را شكر

شاسی بلند همان شاخص رفاه متعالی است. اووووف. کاش میشد این یکی را از لیست تماس ها پاک می کردم.

قضاوتهایم پست فطرتانه بود ولی بود...

برای امشب دیگر بس است.

گفتم که تفریح خوبی است. وااای چقدر من در این عکس چاااق افتاده ام!!!

 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در یکشنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۴ و ساعت |
گره های زندگی ام زیاد شده بود. خودم نه. دور وبری هایم. هیچ وقت آدم خودم نبودم. همیشه می خواستم همه خوش باشند منم خوش. اما حالا خودم خوش بودم و هیچ کس خوش نبود. گره ها هرکدام کور تر میشدند.  هرکدام به دیگری می تنیدند و پیچ می خوردند و چنگ می زدند به خوشی من. روزهایم خراش بر می داشت. بالاخره  راه افتادم. یک جای روشنی می خواستم پر از نور و آینه. به مشهد رفتم.  قبلا ها فاصله معنوی را تفسیر میکردم. اینکه دل آدم باید نزدیک باشد و  زنان سراسیمه ای را که پریشان به سمت ضریح می رفتند را نمی فهمیدم. اینبار اما خیلی چیزها می خواستم. دل شکسته ام به زبان آمده بود. لای سیل جمعیت رفتم. خودم را به جریان زنان سراسیمه که تمام وجودشان اشک و التماس بود سپردم. جمعیت مرا جلو برد. این هیجان را دوست داشتم. خیال می کردم باید به خط پایان برسم تا دلم سبک شود. زنی از جمع دستم را گرفت. بالا برد و به ستون صیقلی رساند.

پنجره ضریح را لمس کردم و شفای کودک را خواستم. دیگر همه چیز یادم رفته بود. برگشتم. نور سبز را باور داشتم. برگشتم.

 کمی آنطرفتر  چیزی ذهنم را خط زد. بقیه گره ها ؟ بقیه را یکی یکی مرور کردم.  دو رکعت نماز خواندم. همان وسطها پیرزنی که کنارم نشسته بود بطری آب را از کیفش درآورد  که از دستش افتاد و همه پایم را خیس کرد. یخ کردم. اوقاتم تلخ شد. با لهجه غریبی عذرخواهی کرد.يك چيزي بين همه مان مشترك بود. دلهاي همه مان از جايي شكسته بود. نشد بگویم آب روشنایی,است. به هم لبخند زدیم و رفتیم.

رفتیم با دلی روشن به بقیه روزهایمان برسیم. 

 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در جمعه ۱۶ بهمن۱۳۹۴ و ساعت |
ترديدهاي امروزه ما، تنها چيزي است كه درك آينده را محدود مي كند، بياييد با قدرت و ايماني محكم به جلو حركت كنيم.

اين را از قول روزولت روي برگ تقويم نوشته بود.

 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در دوشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۴ و ساعت |
تقريبا از اول عمري كه زنِ خانه شدم، براي پنجشنبه جمعه هايم ليستِ كار مي نوشتم. پنجشنبه جمعه هايي كه مال خودم بود و مال خودم نبود. اول اين ليست هميشه با جارو- گردگيري شروع مي شد. شستن ملافه، شستن توالت، شستن لباسها، شستن ايوان*، شستن اين ...، شستن آن.... اما لابلاي اين شستن ها هزار تا كار بود. يكي باعلاقه ..يكي زوركي....يك جمعه خوب...يك جمعه افتضاح ...هركدام از شستن ها كه باقيمانده بود سوراخي بود كه وقت نشده بود، درز بگيرم. 

اين هفته اي صبح پنجشنبه كه از خواب بلند شدم، آفتاب توي اتاق افتاده بود.

فكر كنم بهانه ي جذب ويتامين دي ، بهترين بهانه براي تنبلي است. آسودن، لنگ ها را هوا كردن و به رسوب خستگي ها نگاه كردن... آفتاب گرد و خاك هاي نشسته روي ميز توالت را هوا كرده بود... بزرگنمايي مي كرد. خيال مي كرد پا ميشم و دستمالِ نم‌زده را دست ميگيرم و گردگيري ميكنم. 

نخواستم فكر كنم كه ايوان با سنگ هاي صورتي در ضيافت كبوترها، با كثافتِ فضله هايشان وصلت كرده است.

يهو يادم آمد چه هفته سختي داشتم. پر از كار و برو بيا و مسابقه. شب رسيدن ها و صبح رفتن ها. امسال مسابقه ها برام خوب نبود. سرِ شنا كه شاكي شدم و اعتراض كردم. اعتراض كه كني بايد پاي همه اعصاب خردي هايش وايستي. مسابقه فقط برام يه دلخوشي بود. دلخوشي اينكه خودم را به سرشت ورزشي ام پيوند بزنم و براي يك امتياز بالا و پايين بپرم.  كه نفس نفس بزنم تا زودتر برسم. دلخوشي كه انگار تاريخ مصرفش گذشته.

هفته سخت را گفتم. ليست كاري را پاك كردم. گفتم آخر هفته را براي خودم باشم. نهايت ، شامي و نهاري.

زير خورش كرفس را كم كردم و رفتم بيرون. مغازه ها چوب حراج زده اند. دختر فروشنده لباسي توي كيسه - توي پاچه ام كرد. روانشناسند لامصب ها. مرا با رنگ زرشكي نازنيني خَر كرد.

برگشتم. كرفس جا افتاده بود در حد بنز....

نهار را كه خورديم ديدم خانه زياد هم كثيف نيست...

بقيه اش هم خوب بود.

چقدر دير فهميده بودم كه مي شود يك روزمره‌ي آرام داشت..

*. ( من هنوز با واژه بالكن و تراس مانوس نيستم و به يك بالكن يك متري هم ايوان مي گويم)

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در شنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۴ و ساعت |
صبح در يخچال آبدارخانه ي اداره را باز كردم. بين يك مشت ظرف استيل و پلاستيكي  دردار كه قوت و غذايي تويش ريخته بودند....يك چيزي كه حتما ظرف غذا بود را لاي دستمال گل قرمزي تميزي مثل بقچه پيچيده بودند و چهار طرف را گره معمولي زده بودند و يك تكه كاغذ سفيد را با سنجاق قفلي ريزي به آن وصل كرده بودند كه  رويش با خط ملوسي نوشته بود: دستپخت مامان حوريه ...ته چين مرغ

 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در سه شنبه ۶ بهمن۱۳۹۴ و ساعت |

 

  1. هرچه برايت فلسفه مي بافم كه وقتي نخ هاي يك رابطه ، حجم خيانت را تحمل نمي كنند ...جدا شو...اشك هايت را بريز و برو دنبال بقيه زندگي ات ...هرچه مي‌گويم نمي فهمي...نمي فهمي اين آشوب ها كه به دلت چنگ مي زنند يك تكه از دلت را كنده و با خودشان مي برند و جاي زخمش هميشه در آينه دلت، سياه مي شود و جا مي ماند...
  2. امروز را با خيال همين امروز شروع مي كنم و همه دردهايش را نوازش مي كنم. امروز را بغل مي كنم. امروز، رام مي شود. امروز ، با همان موهاي آشفته ، آرام مي شود. ولابلاي صبح و ظهر و شب، تمام مي شود  وميميرد.
  3. چشمان سياه عروسك هنوز مي خندند. خيلي سال است كه مي خندند. خنده هاي هميشگي اش هيچ لطفي ندارد.

عروسك قلب ندارد. درد ندارد و هيچ نمي داد خنده هاي واقعي چشماني سياه با مژه هاي بلند، يك دنيا....دنياست.

4. سايه هاي دور و برم زياد شده اند. دنبال هم سايه مي گردند. گاهي تو را ميان سايه ها گم مي كنم.

با سايه ها بازي مي كنم. حرف...حرف....حرف...يك خورجين حرف، روي دوشم سنگيني مي كند و شب با نور آبي شان چشمم را مي زنند. اين حرفها بيشتر از دهان ماسماسكِ ارتباطي ام همان گوشي ام درآمده اند. اگر قرار نبود فردا مرا با زنگِ زنگوله اش بيدار كند، پرتش مي كردم توي كوچه...

آدمها را شيشه اي مي‌بينم. واقعيت پشت حرفشان و پشت عكس‌هاي صورتي شان برايم روشن است.

 با هوش شده ام، آيا؟

دلم مي خواست يك قالب بزرگ يخِ سكوت،  توي ليوان بريزم و بنوشم.

يك ديوار امن خوب است. مثلا بتني باشد....كه عين ماهي در آكواريوم شنا نكني....

 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در سه شنبه ۲۹ دی۱۳۹۴ و ساعت |
نشستیم و عین گلابی اجازه دادیم جمعه مان را و البته شب جمعه مان را گند بزنند.من غیر از این جمعه و صبحش چیز دیگری هم داشتم مگر...

میانگین سنی مهمان های آقای همساده را پیرزن پیرمردهای سرخوشی تشکیل میداد که به "لب گور" پوزخند زده اند,و اسباب لهو و لعب و دستك و تمبك شان را با خود آورده اند و بزن و بکوب و نعره مستی های نصفه شبی شان اسباب مردم آزاری  بود و من تا ساعت يك را تحمل مي كنم اما ديگر حوصله نداشتم و طبق برنامه خودمان ساعتم را برای شش صبح و یک جمعه خوب کوک کرده بودم. 

ساعت بیولوژیک بدن ما هم که شب زنده داری نمی فهمد. من توی رختخواب مغزدرد داشتم, تو مثل مرغ سرکنده از این اتاق به آن اتاق میرفتی و اینها همه با هم می خواندند:

سر دو راهی می شینم.... خودمو تنها می بینم....

دونه دونه اشکهای حسرت که از دیده میره میشمرم ( هزار بار )

و من که میدونستم تمرین صبح جمعه والیبال را از کف داده ام حاضر بودم آن اشکهای حسرت را دونه دونه بریزم. 

و بالاخره همه چیز با بی خواب شدن تمام شد و آن زن گنده که لابد برهنگی و مستی اش را در طبق اخلاص گذاشته بود و سه صبح در آهنی را به هم کوبید و رفت ...خیلی دلم می خواست بپرم و یک جلد کتاب بیشعوری بهش هدیه دهم. 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در جمعه ۲۵ دی۱۳۹۴ و ساعت |
انقدر دلم مي‌خواد يه پيامك ازت داشته باشم پر از خواهش و تمنا و التماس و درخواست و شور و فوران يك عالمه احساس

و اونوقت من جواب دهم

i'm in a meeting

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در سه شنبه ۱۵ دی۱۳۹۴ و ساعت |
دلخوشي هاي كوچك امروز من عبارتند از:

1- هنوز ميتونم ذهنم رو آزاد كنم و از شهرزاد لذت ببرم و تا دوشنبه آينده منتظر قسمت بعديش باقي بمانم و دلم بخواد هر قسمت را دوبار ببينم گرچه هيچوقت جور نشده.

 

2- يك لقمه آسمون آبي لواسون يعني بادي مياد و همه سردردها و سردرگمي ها و سرگيجه ها رو با خودش ميبره. يك لقمه آسمون از نزديكي ظهر تا نزديكي  شب كه ناچار بايد هول هولكي قورتش بديم و برگرديم سرِ جامون.

 

3- يك خبر خوب...هانا اولين دندانش نيش زده. هانا براي اولين بار عمه اش را ديده و من حسودي ام شده كه اول عمه دندانش را ديده و نكنه از عمه بيشتر از خاله خوشش بياد.

 

4- يك قالب فسقلي خريدم كه لبو را گل بزنم و بندازم توي سركه و رنگ سرخابيِ سيرش را سير، تماشا كنم.

 

5- عليرغم رشد نوجواني، موهاي روشن سرش هنوز مثل گربه نرم است و نوازشش دلپذير است و هنوز من خيلي وقتها برايش باحال و بامزه به نظر ميايم.

 

 

6- تو هم اگر غم توي چشمهايت را دوا كني ديگر ملالي نيست. اگر هم باشد من وارد گود نمي شوم. زمين را بوسيدم و آمدم كنار...

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در چهارشنبه ۹ دی۱۳۹۴ و ساعت |