زرافه خوش لباس

میان ماه من تا ماه گردون ...

دیشب نشستم سر چله کشی دار قالی. نخ هام تموم شد اما کل دار پر نشد. خانوم قالیبافی مان هم زنگ زد و قبل از اینکه بگه چرا نیومدی کلاس همه چیز رو انداختم گردن ماه رمضون و کار و گرما و .....

باید بهش بگم نمی خوام این دار بشه یک استرس جدید. نمی خوام برام سرعت و جلورفتن با زمان مهم باشه. می خوام برام یه پناهگاه باشه برای وقتی حوصله کاری ندارم. برای وقتی که تلویزیون در اختیار مردهای خانه است و من برنامه اش رو دوست ندارم. برای وقتی که حال ِ هیچ کار مثبتی ندارم. برای وقتی که حرفها و فکر ها توی مغزم چرخ می زنند و آزارم می دهند. برای با خودم تنها شدن. برای دستهایم را به کار گرفتن و برای پوست انداختن و نو شدن. من قالی‌بافی را برای تابلوی "گلهای تنهایی" نمی خواهم. اصلا هنوز نمی دانم قرار است تمام شود یا نه. نمی دانم کی قرار است به این گل های پریشان برسم.

آیا دست هایم سبز خواهند شد؟

لاکی گفت اسم این نقش، دِپرسی (depress) است نباف. گفتم نه. این دار برای فاصله های خالی تنهایی من است در خانه و در کنار گلدان که بنشینم و پایم خواب رود و آرام شوم. یک تنهایی شیرین که در آن غم نیست حوصله هست. صبر هست و امید هست.

باید با خانوم قالی بافی مان تماس بگیرم و بگویم نخ های چله تمام شد. چه کنم؟

*. اسم تابلویی که قرار است ببافم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

از لیست همه کارهایی که نوشته بودم  باید انجام دهم، فقط "آب دادن به گلدان‌ها" تیک خورده بود.

خسته بودم. خانه چند بار دور سرم گیج خورده بود.

 عکس دختر رؤیاهایم را از دیوار اتاقی با پرده‌های صورتی پایین آوردم.

چند تا اسم هم برایش گذاشته بودم و هیچکدام را دوست نداشتم. چقدر اسم گذاشتن برای دختر رؤیاها سخت است.

اصلا... اسمشو بذار "عمقزی"*....

و حالا باید باز هم  به همین زندگی روزمره در روزهای داغ تابستان ادامه دهم.

همین که در رؤیا موهای دخترکی را ببافم، خودش خوب است.

 

 

*. یاد وبلاگ مامان فراز بخیر ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

الان حس من مثل بازیکن های تیم آرژانتینه تو بازی ایران-آرژانتین. البته من الان فقط اسم لیونل مسی رو یادم میاد. بقیه رو با بیوگرافی و تاریخچه بازیها و ....، از سیر تا پیاز ، عرفان بلده ، من بلد نیستم.

آهان داشتم می گفتم همون بازی رو تصور کنید. من 20 روزی وقت داشتم که دو تا بخش از مقاله رو آماده کنم و بفرستم. از آنجایی که هیچ زوری بالا سرم نبود این مدت به بطالت  و بهت زدن به چند سطر گذشت. البته از آن بهت های فلسفی که شب امتحان یک فصل از کتاب رو یه روز میخونی و بقیه اش رو تو در دو ساعت مجبوری در مغزت فرو کنی...خاطرتون که هست...

خلاصه من باید تو این دو روز باقیمانده، یعنی در وقت اضافه Goal  بزنم.

باید بتوانم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

  1. انقدر خوشم میاد از آدمهایی که در لحظه زندگی می‌کنند. وقتی فوتبال می بینند فقط فوتبال می بینند وقتی سریال می بینند فقط سریال می بینند  و وقتی کار می کنند فقط کار می کنند حتی اگر از اون کار لذت نبرند.من این روزها این تمرکز رو فقط در حال بستنی خوردن دارم.
  2. انقدر خوشم میاد از آدمهایی که وقتی حوصله حرف دیگری را ندارند یه جوری بهش حالی می کنند که بلند شود، کاسه کوزه اش را جمع کند و برود. من این قدرت را تقریبا میشه گفت ندارم.
  3. انقدر خوشم میاد از آدمهایی که وقتی یکی باهاشون درددل می کنه به جای اینکه در نقش مشاور راه حل های کذایی بدهند مستقیم بهش بگن این تصمیمی که می خوای بگیری خیلی مهمه و بهتره با یک مشاور مشورت کنی. من متاسفانه این قدرت را اصلا ندارم و دارم چوبش را می خورم.
  4. اینروزها در معرض این موارد هستم  و به شدت باید روی آنها کار کنم .
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

برگ تقویم را به امروز می رسانم.

این جمله از امام حسن (ع) را نوشته است. به نظرم معنای عجیبی دارد.

اندیشه شخص شناخته نمی شود، مگر وقت غضب

به خاطر بسپرم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

عصر جمعه میان علفزارها که از گرمای هوا خشک شده‌اند و رنگ کاهی گرفته اند، راه می رویم. من که هوای صاف می خواستم و آسمان آبی و یک لکه ابر پس چرا انقدر بی قرارم. صدای دعای سمات از مسجد ده به گوش می رسد. کنار آب جویی می نشینیم. یک شاخه دراز محکم از علفها می کشم بیرون و توی آب فرو می برم. لاکی میخنده و می گه: داری ماهی می گیری؟

خودم را به خُلی می زنم و میگم: آره.

چقدر بودن لاکی و عرفان و ر. خوب است. ر. با صدایی که یک رگ خاصی دارد یکدفعه میان شعرهایش برایم می خواند:

اگر از خاک من گندم برآید                از آن گر نان پزی مستی فزاید

.

.

.

مَیا بی دَف به گورم، ای برادر           که در بزم خدا غمگین نشاید*

 

 

در این عصر جمعه دیوانه می شوم. تمام آموزه های دویست سال پیشم زنده می شوند. به لاکی میگم:

می دونی عصر جمعه مرده ها رو عذاب می کنن...

میگه: ولمون کن بابا... حالا انقدر میگی از لای علفها روح سرگردان بیاد بیرون ...

بعد یاد دیشبش می افتیم که از زامبی گفتن عرفان چقدر خندیدیم.

چقدر بودن با اینها خوب است. و منِِ دیوانه لولی‌وش را آرام می کند.

شب که می شود توی راه، تمام غلط های زندگی ام را می گیرم و خط می زنم و خودم را رد می کنم. علی با خونسردی که فکر می کنم بزرگترین نعمت زندگی اش است، میگه: اوووووه چه چیزهایی یادت می مونه......

.

.

دوباره یک روز به آسمان خواهم خندید . به همین زودی ها....

 

*. از غزل های دیوان شمس

+ نوشته شده در  شنبه 21 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

رفته بودم دندانپزشکی. پسربچه حدود 5 ساله ای بر روی صندلی انتظار نشسته بود و مادرش پیش دکتر بود. پسربچه تپلی که شلوارک گل منگلی پوشیده بود و با تبلت درون دستش ور می رفت و در حین بازی از دهانش صداهای عجیب غریب در می آورد. یاد بچگی های عرفان افتادم که وقتی کارتون می دید حتی تو جمع بلند بلند می‌خندید و موقع بازی هم از دهانش صدا در می آورد. هنوز هم با وجود حرفهای قلمبه سلمبه ای که می زند اینها هست،ولی خیلی کمتر.... پسرها دیر بزرگ می شوند، خوشبختانه...

آهان پسرک در دندانپزشکی را می گفتم. برایش لبخند زدم. بعد اخم کردم یکجوری که بفهمد ازش خوشم اومده و این یک نوع تعامل بین ما بود. متوجه شده بود. خیلی سریع نگاهش را از تبلتش برداشت و رو به من گفت: گیر دادی ها....به من گیر نده...

حساب کار دستم آمد. فکر کردم اگر زمان ما بود و یکی از پنجره ماشین به ما زبان درازی می کرد برایش قر و قَمیش می آمدیم. احتمالا کش و قوس می آمدیم و رویمان را می کردیم اونور و یه جوری دالی می کردیم تا چراغ قرمز تمام شود. یا می ترسیدیم که چرا یک نفر غریبه به ما توجه می‌کند و خودمان را به صندلی می چسباندیم. اما بچه های حالا...رک و راست ...آدم بزرگه خودش بیشتر می ترسد که به حریم خصوصی بچه وارد شده ...نه؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

من به مهماني دنيا رفتم،
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.

وقتی به یقین می رسم آرام می شوم. مثل صورت بی رنگ و لبهای خشک مادرم که ذکر

می گوید.

وقتی به ته کوچه شک می روم، پایم می لرزد، سیاهی است که با یک فندک پیزوری روشنش می کنم. خودم را آرام می‌کنم اما درونم چیزی می‌جوشد.

این "هوای خنک استغنا" خوب چیزی است. اصلا بی نیازی خوب چیزی است. چیزی که از  درون نَفَسم فرار می‌کند. برای "دیگران" ماندن و زندگی کردن سخت است. سخت تر از آنچه فکرش را بکنی. یک فکری بکن. دهه چهارم هم دارد می گذرد.

پ.ن. سهراب از دل من می گوید.

دسته بندی شده در: حرفهایی برای خودم

+ نوشته شده در  شنبه 14 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

با ندیدن برجستگی کوچکی روی زمین به صورت "شَتَرَق" پرت شدم زمین.

چیزیم نشده فقط پای راستم می لنگه و زانوهام کبود شده...

کارگرانی که مشغول کار بودند اول نگران شدند و بعد که دیدند خوبم گفتند: ضربه تقسیم شده. چون به حالت چارچنگولی پرت شدم.

اما نمی دانم چرا آرزویم بر باد رفت. همه چی تموم شد. ذوق و شوقم رفت هوا...

ربطی داره؟!!!

توضیح: عنوان را از وبلاگ شعری برداشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

از اول صبح خوب بودم. بدون اینکه خودم را سرزنش کنم به عرفان گفتم که نرسیدم لباس ورزشی اش رو بشورم  واشکالی نداره همان را بپوشد. گفتم: اصلا باید هر روز بعد از کلاس خودت لباسهات رو بشوری. گفت:چجوری؟ گفتم: لباس را زیر آب خیس می کنی کمی تاید می ریزی و چنگ میزنی.

 بعد رساندمش و خودم هم اومدم سرکار. ماشین رو که پارک کردم دیدم یه آفتابگیر عقب ماشینه. آرم تبلیغاتی شرکت د. پ. که مدتها شوهر خاله ام مدیر عاملش بود یه دفعه حالم رو به هم ریخت. همانجا که کارآموزی می رفتم و اولین تجربه های کار جدی را می دیدم. همانجا که سر و کله ازدواج پیدا شد و مرا سر به هوا کرد. روزی رو یادم اومد که عید بود و هرسال منتظر بودیم یک سررسید خوب از او عیدی بگیریم. اون سال چند تا آفتابگیر تبلیغاتی هم کنار سررسیدهای سال نو بود. سال نو همه کارت تبریک هایی که برایش می آمد را مثل بند رخت به دیوار پذیرایی آویزان می کرد و گل و بوته های رنگی که نوید عید را می دادند در کنار سفره هفت سینی که دخترخاله ام با سلیقه خاصی می چید قشنگی خاصی داشت. می گشتیم و کارتهای خوشگل و کارت های خارجی را برانداز می کردیم.

چرا امسال عید ندیدمش....

 خیلی بیشتر از یک "شوهر خاله" دوستش داشتم. اشک هایم همین جور سرازیر می شود. آخرین دیدارمون خوب نبود.  کاش اینجوری نبود. فکر می کنم هنوز باور نکرده ایم که رفته . از روی میزم دو تا دستمال برمی دارم و در آنی خیس می شود. جمعه چهلم است. عبارت "چهل روز گذشت" خیلی تلخ است.دلم می خواهد امروز زودتر تمام شود.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 تیر1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر