زرافه خوش لباس

روزنوشت

 و من فهمیدم که تا حالا لای زرورق بزرگ شده بودم.

حالا هم آدمهایی کنارم هستند که کمک می کنند اما از سپاسگزاری و حس شرمندگی و حس جبران خدمات بیزارم.

قطار "شهریور" دارد می دود و کارهایم در هر ایستگاه یقه ام را می گیرند...مرا که هیچوقت زخمی کار نشده بودم  و حالا چه بخواهم چه نخواهم، چه خوابم بیاید چه نیاید، مرا اسیر ترافیک و برو بیا و چَک و چونه با آدمها و غیره و ذلک می کنند آنطور که شب که می خواهم بخوابم می بینم هیچ قدرتی در تصمیم گیری نداشته ام و عین ماشین جلو رفته ام و حالا بنزینم ته کشیده و کمی خسته ام.

از وقتی آرزوی ساحل آرامش کردم اینطور شد؟

دیشب خواب می دیدم رئیس اداره مون در پایان یک مراسم رسمی "پشتک وارو" میزد و این نشان می دهد ذهن ناخودآگاهم هنوز دُم به تله نداده است.

بدوم بروم در صف پمپ بنزین که یک خروار کار مانده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۰ شهریور۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

1- بابای من وقتی سریال "تنهایی لیلا" پخش می شود هرشب می پرسد لیلا کدومه؟ و وقتی بین زنان قصه، خیالش راحت شد که لیلا کدومه به بقیه کارهایش می پردازد و سریال را بی خیال می شود!

2- وقتی داشتیم از تخت بیمارستان خدافظی می کردیم از نظافتچی که داشت اتاق را جارو می کرد پرسیدیم : می توانیم این زیرشلواری آبی را با خودمان ببریم و او صدایش را مثل حاتم طائی صاف کرد و گفت: "ببرید" و من حس کردم نصف خرج عمل را درآورده ایم. زیرشلواری...رنگ آبی تو دل برویی داشت و کمی کوتااه...

اون پیرهن صورتی که با بندینک از پشت بسته می شد و سر آستینش شطرنجی داشت و او را مثل دخترکان کلاس اولی کرده بود، گوله کرد و انداخت همانجا....

3- اتفاقی که دارد می افتد این است: بیمار چموش ما خیلی دارد لاغر می شود. پیشانی اش بلند شده و بوسه می طلبد. از اینور من عین کوکو دارم پف می کنم و همین 2 هفته 2 کیلو چاق شده ام.

عین فیل و فنجون نشویم یهویی ؟!

 

4- فکر نکنم هیچکس با این تصنیف شجریان به اندازه من به عرش الهی رسیده باشد:

نسیمی کز بن آن کاکل آیو

مرا خوشتر زبوی سنبل آیو

چو شو گیرم خیالت را در آغوش

سحر از بسترم بوی گل آیو

سحر از بسترم بوی گل آیو....

رادیوی ماشین ...خواهش می کنم تو یکی دیگر بازی در نیار لدفن...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ شهریور۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

 

 

آسانسور در طبقه دوم توقف کرد. سالن منتهی به راهروی اتاق عمل غوغایی بود. مثل برزخ میان بودن و نبودن. ورودی/خروجی دنیا را هم می شد تعبیر کرد. گاهی نوزادی در تخت شیشه ای می آمد و انرژیِ زیستن را میان فضا پخش می کرد. گاهی شیون مادری که تنها فرزندش عضوی از بدنش را بخاطر فراگیر شدن سرطان تخلیه می کردند و توی یک سطل دربسته می دادند دستش.... اصلا توی آن سالن، کلمه "تخلیه" دلم را آشوب می کرد و بی قدرت بودنِ محض و  دست به دامنِ خدا شدن را با تمام وجود می‌دیدم. عمل شوهر من مثل یک دندان کشیدن بود و بیچاره را  بخاطر عمل 2 ساعته 6 ساعت در ریکاوری نگه داشتند تا تخت خالی شود.

.

.

.

مریضِ بیش فعالِ ما، مریض پر سر و صدایی بود. از لحظه ورود به اتاق بخش، شروع کرد از خودش عکس سلفی انداختن. بعد کنترل تلویزیون را خواست و تلویزیون بی هدف اخبار چرت و پرت می گفت. صدایش را قطع کردم. همزمان با تلفن به احوالپرسی های بی وقفه بلند بلند پاسخ می داد و من لب می گزیدم و نگران پیرمرد تخت بغلی بودم که بعد از 30 -40 روز در کما ، تومور مغزی اش را تخلیه کرده بودند. البته بقول دوستی این صداها برای راه اندازی مغزش خوب بود...

برادرم بالاخره آمد و من بعد از یک روز از تنهایی درآمدم. او هم با موبایل به رتق و فتق امورش می پرداخت. دیوانه شدم. کاش شبکه مخابرات تعطیل می شد.

زندگیمان با یک بارِ حرف و انگشت بر موبایلها دارد تمام می شود.

.

.

.

دکتر آمد. دکتر شفاعتش کرد و کلی از عمل تعریف کرد و فقط گفت دیر عمل کرده و رفت.

ما فردا با حال نسبی خوبی مرخص شدیم.

آسانسور در طبقه دوم توقف کرد. سالن منتهی به اتاق عمل مملو از آدم بود. آدمهایی که لابد تسبیح به دست-دست به دامنِ خدا بودند....  

 وسط این عالم و آشوب، تولد من شده بود. زلزله هم انگار شده بود و من فکر میکردم که وقتی هم رانندگی می کنم هم مرد جراحی شده ام را به خانه میبرم هم داروخانه میروم و هم میوه میگیرم و هم فکر می کنم وقتی همکارانش برای عیادت می آیند چی بپوشم و خانه مرتب باشد، لابد قدم در چهل سالگی گذاشته ام.

 

 

 

پاسخ: ممنون از کامنت ها که اطلاعاتی در اختیار گذاشته بودند. زمان زیادی برای تصمیم گیری نداشتیم چون عصب پا بی حس شده بود. امیدوارم نتیجه تا آخر رضایتبخش باشد به خصوص برای این آدمِ بی قرار و فعال که حوصله استراحت ندارد. بزرگتری هم نداریم که گوشش را بپیچاند. آخ خخخ یادم رفت کمربند قفل دار بگیرم ببندمش به تخت...

 

دوستان با توپ و تَشر گفتند هنوز سی و نه ساله هستیم.

چه ترسی است در زنان از این واژه چهل سالگی !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ شهریور۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

 

 

 
 
 
چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو 
مشتی کاه میماند
برای بادها ...

نیما یوشیج
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱ شهریور۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

 

 

 

 

 

 

دم دمای عصر، توی خیابان بی هدف می راندم. دلم نمی خواست حتی پونصد تومن به پارکبان بدهم. دندانهایم را تیز کرده بودم با دنیا بجنگم. حالم اما خوب بود. دو روز قبلش اندازه دو تا دبه ماست، آبغوره گرفته بودم و بغضم صدای زوزه گرفته بود. رفتم پیش دکتر و مشاور دوست داشتنی. کارِ خدا بود. همان که به صندلی چرمی اش تکیه می دهد و بزرگترین صخره سیاه زندگی ات را با خنده ای می گوید اینکه چیزی نیست .........اینکه چیزی نیست همسرت بیمار است. همان که در همه زندگی به او تکیه می کردی و بهت یاد نداده بود که ممکن است روزی این تکیه گاه ترک بخورد و آن "یک روز" خیلی زود رسیده بود و روزگارت را سیاه کرده بود....خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکنی

بله دیسکِ کمر بیرون زده و پاره شده که باید عمل شود و آنقدر دردناک است که دردش آدم را دیوانه می کند ...بعله دیسک که چیزی نیست...یک مشکل کوچک است و من ناباورانه پرسیدم: کوچک؟؟؟ و انگار بچه ای را با ملایمت گول می زند گفت: واقعا کوچک است و ادامه داد  ....سرطان که نیست

.

.

دکتر شفاعتم کرد و آمدم بیرون و دلم نمی خواست به خانه ای بروم که در آن مردی از شدت کمردرد عصبانی است و می خواهد تنها باشد و ریختِ هیچکس را نبیند.

راندم و راندم.....زنگ زدم به خاله ام . خاله و دخترخاله تنها کسانی بودند که خانه امن شان دور بود...دور بود از همه عصبیت ها و باور می کنی ترافیک توی تونل را چقدر دوست داشتم. آنها سوال پیچم نمی کردند و فرصت می دادند کمی در خانه شان احساس آرامش و تنوع کنم.

نشستیم و گفتیم و چای نوشیدیم و خندیدیم. دختر خاله از خاطرات سفرش گفت و ما به توافق نظر رسیدیم که خدا همه نعمتهای خوبش را ...آسمان آبی و زمین سبزش را بین ابرقدرتهای جهان تقسیم کرده و یکبار دیگر بر جهان سومی خودمان اسف خوردیم.

و من خسته از دویدن ها و نرسیدن ها دو شب به خودم مرخصی دادم . به معنای واقعی در خونه‌ی خاله لمیدن و خوردن و گشتن و باز لمیدن . اووووم ....عالی بود.

روح ترک خورده ام با نوازشهای دخترخاله التیام پیدا کرد و راهی شدم به خانه خودمان. این دختر خاله هم نعمتی است برای من . یک آشنای فهیم که موهای فرفری  و نظم و ترتیب و سلیقه خوشگذرانی اش - عجیب-  جذاب است.

و بالاخره راهی شدم برای ادای احترام به  رسم خوشایند/ناخوشایند زندگی و زن بودن و مادر بودن که در واپسین روزهای 39 سالگی ام مرا در"آمپاس" قرار داده است.

در صف امتحان الهی انگار نوبت به من رسیده است و من مثل یک شاگرد تنبل دنبال تقلب می گردم.

کف دستم را نگاه می کنم فرمولهای اصلی را نوشته ام ...صبر...تلاش....صبر و امید....و البته مقدار قلیلی

بی خیالی که همیشه همراهم هست.

.

.

یعنی میشه "من و تو" یکبار دیگه زیر بلندای درختان جنگلی یه توپ ور داریم و والیبال بازی کنیم و عرفان را بازی دهیم. اگر هم نشد می نشینیم و عرفان را تماشا می کنیم...هی ی ی ی

ناتوان شدیم؟ به همین زودی ؟ گور بابای زندگی و رسم خوشایندش..

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک.............

تو که دیگه بدتر!!!

+ نوشته شده در  شنبه ۳۱ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

ما و دوستان دبیرستانمان بیست سالگی با هم بودن را جشن می گیریم. و در این مدت واقعا با هم بوده ایم نه الکی و افه و دَک و پُز...

تا به هم رسیده ایم، بی رودرواسی، همه چیز را روی دایره ریخته ایم و انقدر در بیان احساساتمان به هم شجاعیم که شاید به خانواده مان و به همسرانمان و فرزاندانمان نباشیم...

افراد غریبه هم گاهی در جمعمان آمده اند و اگر باهامان جوش خورده اند که به عضو خودی تبدیل شده اند و گرنه با اُردنگی پرت شده اند بیرون.

جمعی از کلاس 4/1 نرجس 73 درآمد چه اینور آب چه اونور آب با یک آلبوم از زندگی های کاری و خانوادگی که اگر همه جای آلبوم قشنگ نباشد به هم که می‌رسیم غمهایمان را رو می کنیم باشد که فراموش شود و خوشی هایمان را تقسیم می کنیم و از آن دوستی های تک که کمتر اسیر حسادت های معمول می شود............  و زنان باعرضه‌ای که روحیه جنگنده ای با زندگی دارند و پابند به این دوستی و معرفت

خیلی هایمان ازدواج های خوبی داشته اند و از شوهر و بچه شانس آورده اند.

چند تایمان اتفاقا گیرِ مردهای نخاله ای افتادند که به سختی از اسارت آنها درآمدند و دارند خودشان را و بچه شان را و زندگی شان را اداره می کنند اما نمی نالند.

چندتایمان تن به ازدواج های زوری ندادند و دختران بزرگ و شادی هستند که زندگی های اکتیو و بامزه ای دارند.

ما و دوستانمان دیروز -خانه مُبصرمان -جمع شدیم. مبصر کلاس ما، خودش و همسرش از بچه های فارغ التحصیل شریف بودند که اتفاقا در این خاک مانده اند و شهر کوچک "پرند" را برای زندگی برگزیده اند.

در یک حیاط کوچک نقلی، بساط استخر و تاب و تفریح را بنا کرده اند و

یک روز آفتابی از بیست و اندی سال امین با هم بودنمان را جشن گرفتیم. بی تکلف و ساده و ثابت.

شب شد و برگشتیم و  مهمانی را در همان گروه در تلگرام  تا پاسی از شب ادامه دادیم و و بقول یکی از بچه ها،  فک مان داغان شد از بس خندیدیم .

و من راحتی و خوشی با آنها را به هر دو دنیا ندهم.

+ نوشته شده در  شنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

soorati

یکوقتها روزهای زندگی قهوه ای می شوند. وقتی آدمهایی که عزیز زندگیت بودند هیولا می شوند، مار سیاه می شوند با زبانشان با افکارشان آزارت می دهند. وقتی طاقتها تمام شده ...وقتی می نشینی گذشته را نبش قبر می کنی و از تویش همش جنازه کرم گذاشته و رفتارهای سیاه بیرون می آوری و همان موقع می روی در آشپزخانه یک لیوان آب سرد برداری که می بینی یک سوسکِ نیمه جان دمرو شده و وول وول می خورد.

.

.

 

.

یکوقتها صبر می کنی.چند روز طول می کشد.  میروی...می‌آیی....گرما تنت را لزج کرده است. هیچ جایت درد نمی کند اما روحت مجروح است. طول می کشد....بالاخره پاهایت را از چکمه های گل آلود و قهوه ای در می آوری. چکمه های قهوه ای را در یک کیسه می اندازی و در زباله می اندازی. یک لباس راحت می پوشی. جنازه سوسک را جارو می کنی و در چاه توالت می اندازی. دور و بر را مرتب می کنی. چیزی برای نگه داشتن نمی گذاری. همه آثار قهوه ای را می شوری و می ریزی دور. فرزندت را نوازش می کنی. همان را که بیخودی بعد چند سال ، به غرورش سیلی زده بودی، می بوسی. دیگری را هم همین طور. همه جا تمیز است. نور زرد لوستر از پرده های تور بیرون می رود و به آرامی اعلام می‌کند ما خوشبختیم. یک چیز دیگر باقی می ماند. یک دوش ولرم. موهایی که آرام شانه می کنی. کمی پودر و کرم و رنگ و لعاب و آخر چند پاف ملایم از عطر صورتی که دوستش داری و آخرِ آخر: یک پیراهن صورتی با رنگ صورتی یواش

یواش یواش همه چیز درست می شود.  

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مثلا من می توانستم از شهر و همه گرفتاری هایش گریز بزنم و 25 روز بروم کنار دریا.

مثلا 25 روز خیالم از همه چیز راحت بود و تلفن هم نداشتم و میرفتم یک گوشه شمال برای خودم پخت و پز می کردم و استراحت و با یک دامن حریر بلند و یک روپوش خنک میرفتم لب دریا توی ساحل می نشستم و به آبی آب و آبی آسمان نگاه می کردم. هرکس هم که می خواست آرامشم را به هم بریزد با من نمی آمد.

و فکر می کردم یک دختر دارم به نام خورشید که زیاد هم زیبا نیست اما موهای خرمایی بلندی دارد و باهوش است و زیاد به آدم گیر نمی دهد.

این تصویر 25 روزه را در یک wallpaper جلوی رویم می گذارم و می روم به همه کارها و آدمهایی که با سنجاق قفلی بهم وصلند برسم.

25 روز.....یووووووووووووو   هوو

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

یک نفر هست که شخصیت خاکستری دارد. گاهی مرهم جان است و گاهی سوهان روح.

خیلی حق به گردن من دارد. گردن من از مو نازکتر....

من یک تابلو از گردنم می آویزم که : عاقا جان! با من درد دل نکنید.

من نه محرم اسرارم و نه راهکارهای عاقلانه بلدم و ظاهرا فقط بلدم پیاز داغ ماجرا را زیاد کنم که به جلز ولز بیفتد.

یه همچین آدم بی هنری ام من. شنونده خوبی هم نیستم. فضول هم هستم. قضاوت هم می کنم. افاضات زیادی هم می کنم.

همه اینها کافی است که اعلام کنم : محرم اسرار خوبی نیستم. متوسط هم نیستم. از نوع چینی نامرغوبم که جعبه پر زرق و برقش را که وا کنی از توی هم در می رود.

تخریب بیش از این هم می شود، عایا؟؟ می خواهید یک گل مخمل قرمز هم به آن تابلوی کذایی بیاویزم!

از دیشب این جمله "گیس طلا" توی سرم هست :

ای کاش خانواده خوبی داشتم در شهری دوووووووووور

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۲ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

تمام مدت را خندیده بودم. به قضیه ای که شاید اصلا خنده دار نبود. به سفیدی یک مرگ که اشتباهی عده ای را به یک اشتباه غم‌ا نگیز خبر داده بود. قضیه از این قرار بود. خیلی سال پیش بابای من در جایگاه "رئیس سازمان تربیت بدنی" قرار گرفته بود. درست جایگزین آقایی هم اسم خودش شد. نامهای فامیلی یکی بودند.

"رییس سازمان تربیت بدنی" آدمی معروف می شود. چون با جوانان و ورزش و فوتبال و ... سر و کار دارد. یادم هست آن سالها بابا مرا- با جو حاکم اول انقلاب و با آن که دختر بودم –گاهی، به استادیوم آزادی، مسابقه فوتبال ، سوارکاری و غیره می برد و چند بار هم با آن قد و قواره کوچک و روسری بزرگ، سوژه خبرنگاران شده بودم.

 حالا روز پنجشنبه، بی سر و صدا، همان آقای هم اسمِ بابا، که قبل از او، رییس سازمان تربیت بدنی بود فوت کرده بود. و رسانه ها خبر فوت ایشان را اعلام کرده بودندو عده زیادی از دوستان و آشنایان، از دور و نزدیک که به اسم کوچک توجهی نکرده بودند با شنیدن خبر، نگران شده بودند و ما با موج نگرانی ها و حتی تسلیت ها مواجه شدیم.

بابا، خیلی خونسرد بود و در جواب تلفن ها می گفت: من خوبم، اینجا هستم و هیچ مشکلی نیست.و جمله ای هم درباره خوبی ها و  بیماری آن آقا تعریف می کرد.

نقطه غم انگیز قضیه این بود که برادرم مسافرت بود و یک دوست قدیمی‌اش  زنگ زده بود و خیلی صریح، درگذشت پدرش را به او تسلیت گفته بود در حالیکه با اطمینان پرسیده بود مگر بابای تو آقای فلان رئیس اسبق سازمان فلان نبوده است؟ و برادر بیچاره ام در حالت شوک با ما تماس گرفت و حالا به اصرار به بابا که دارد، شیر قهوه اش را هم می‌زند، می گوید: حتما صدقه بدین و بابا بی خیال می گوید: یه نفر دیگه مُرده ...من صدقه بدم؟!!!

و بالاخره قبول کرد صدقه ای کنار بگذارد.

کاش مرگ به همین سفیدی باشد. کاش همین قدر خنده دار باشد که آدم، در جواب تلفن بگوید، من خوبم و هیچ ملالی نیست. نمی دانم ...

دورِ بابا می پلکیدم و پیشانی‌اش را می‌بوسیدم

و مامان که -خسته- کناری نشسته بود گفت: اوووه....حالا چه عزیز شدی !

+ نوشته شده در  شنبه ۱۰ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر