زرافه خوش لباس

میان ماه من تا ماه گردون ...

خواهرم وقتی عصبانی باشد، زبان تندی دارد. اینکه عصبانیتش از من منطقی بود ، درست .....ولی با تلخی و بداخلاقی بهم گفت: زبونت نیش داره ، برو اسم خودت رو بگذار "مار بدلباس"

یادم میاد وقتی بچه بود تو حیاط با بچه ها بازی می کردیم که به دختر همسایه مان که چشمان درشتی داشت گفت: چشمات مثل گاو میمونه . اونموقع خیلی کوچیک بود...

بنظرم خیلی بی رحمانه بود. خلاصه تصویر مار بدلباس را سرچ کردم . اما این تصویر با مزه آمد. به خصوص اون حسرت فارغ التحصیلی منو کشته ....

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بچه که بودم کارت های بازی داشتیم . روی یکیش بود "خانم گلکار" و یک خانوم خوشگل با یک بیلچه کوچولو گلدان گلی می کاشت. من این کارت را خیلی دوست داشتم. آدم گاهی به آرزوهایش می رسد. در حیاط، دور آلاچیق چند تا گل کاشتیم. بعد توی آفتاب پیرهن پوشیده بودم. رفتم پایم را گذاشتم توی برکه آب. از زیر درخت هم هلو برداشتم و ماسک هلو گذاشتم روی پوستم. اندکی آسودم. بله ... گاهی به آرزوهایمان می رسیم.

کاش وقت داشتم عکس رز پیوندی که گلبرگهایش راه راه بودند را برایتان بگذارم. ترسم از زمستان است . مبادا گلهایمان را سرما بزند.

+ نوشته شده در  شنبه 29 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

دوباره اشک و فین فین ام راه افتاده . این آقای همکار روبرویی چه فکری می کنه؟

دوباره زنجه موره میزنه ...اه...

یکی از دلتنگی ها را از کمد کشیده ام بیرون و تنم کرده‌ام. والد پیر درونم می گوید: آهان ...بهت می‌آید.....

با یک اس ام اس ویران شدم . از کسی که مرا ستوده بود. و نمی دانم چه کسی توی مغز من فرو کرد که هوای همه را داشته باشم.

ای تو روح عاطفه لعنت!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

بالاخره در این ته مانده ی آخر شهریور، آسمان تپید و من دست پسر را گرفتم و یک سفر به شمال رفتیم. همیشه سفر با آدمهای جدید را دوست دارم.

 و من نمی دانم چطور اینهمه دوری دریا را تاب آورده بودم.

این سفر برای من یک سفر لاکچری* بود از این جهت که که در تفریحات شکمی خودم را ول دادم و از وفور نعمت در کنار برج های سه قلوی مُتل قو حظ وافر بردم وبعد با دویدن کنار ساحل عذاب وجدانش را هم ماستمالی کردم.

این سفر لاکچری بود از این جهت که آقا بالا سر نداشتیم و به آلارم های متفاوت موبایلمان-  به ریش بابایش - خندیدیم و تا چهار صبح بیدار نشستیم و چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و از آنطرف تا لنگ ظهر خوابیدیم.این بخش واقعا لاکچری بود.

این سفر لاکچری بود آنروز که مامورها نبودند و بی‌ریا و بی حوصله از گیر و گورهای طرح سالمسازی، با لباس تن به آب زدیم و ساحل خلوت بود و آب سبز شفاف و تمیز بود (باور کنید راست می گویم و البته روی موج مثبت شناور بودم) و آب دریا گل مژه ام را شفا داد و خاله ام را هم در آب بردم بلکه دریا با شوری و تلخی اش با موج های سفید سنگینش و با آسمان بالای سرش،" افسانه آه" را برایش سبک کند.

این سفر لاکچری بود چون یک بازی سیر والیبال ایران-لهستان تماشا کردیم و خودمان را برای میرزا جانپور و غفور و معروف و فرهاد قائمی با آن ژست سرویس و نگاه معصومش،  تکه پاره کردیم .... اگرچه این لهستان مرده شوری با دو امتیاز بالا، بازی را بُرد اما تنها بازی بود که وسط بازی ظرف نشستیم و رخت پهن نکردیم.

شب ها کنار دریا روی تخت هایی که "یارمحمد" که اصرار داشت مهاجر ازبکستان است نه افغانی و قلیون و چای می آورد روی همان تخت ها که کنارش آتش روشن کرده بودند تا دیروقت می نشستیم  و همه اش در کله مان می چرخید که: "کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟" همانجا که توله سگ های خوشگل بازی می کردند و به اندازه تمام عمرمان جوانان هرکول بدنسازی کار، دیدیم...

و  همانجا که مرد کشمیری از کیف چرمی اش دستبندها و گردن آویزهای سنگی در می آورد و خاصیت سنگها در سه چیز بود: یا رزق و روزی می آورد- یا برای آرامش اعصاب خوب بود یا صادقانه می گفت کریستال است هیچ خاصیتی ندارد و من یک سنگ سیاهش را برداشتم. و دخترخاله با ذوق هنری اش یک سبز و نارنجی پیدا کرد.

و در جاده فوق العاده زیبا و البته خطرناک  دیزین- شمشک به رانندگی یک پسر خوب که ثابت کرد تک فرزندها می توانند خیلی خوب باشند، بعله در جاده ای با حاشیه درختان تنومند تبریزی ، دوزِ سرخوشی ام بالا زده بود و ای کاش یک بار در برف برویم و آن هتل سوراخ سوراخ را در برف ببینیم که نمی توانم تصور کنم این همه سفیدی، یخ و زیبایی را....

  

*لاکچری: تجمل، خوش گذرانی به یاد ارسطو در سریال پایتخت

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

بالای صد کیلو لطفا سوارِ من نکنید.

خطرناک است. یک وقت در می رود و همه مان را ، خُلق مان را ، زندگی مان را و همه چیز را قهوه ای می‌کند.

هوای من را داشته باش. این یکی دو هفته ....لطفا

تا پاییز بیاید و نسیمی خوشتر که دل تنهاییمان تازه شود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

یک ساختمان عریض و طویل با شش تا آسانسور---- اینجا یک کنفرانس مهم در حال برگزاری است.امروز هم ارائه کننده کارگاه از دانشگاه واترلو کانادا بود با یک ارائه ی مفصل که من همش فکر می کردم اینها اینهمه انرژی را از کجا می‌آورند و این زبان بدن را چه خوب می‌دانند و چرا مثل ما نیستند که از اول صبح "نا" نداریم حرف بزنیم.

امسال، آقایان مسئولین کنفرانس لباس هایشان را از روی مورگان فریمن (مجری برنامه جهش علم) انتخاب کرده بودند. کت شلوار مشکی و پیراهن بنفش. طبقه همکف مشغول چیدمان نمایشگاه بودند. جلوی در ورودی هم یک دیش بزرگ که بنظرم تبلیغاتی بود درحال نصب بود. همه اینها را پسرم مشاهده کرده بود وقتی او را  آوردم تا منتظرم بماند کارگاه تمام شود.

اول فکر کرده بود آسانسورها، دستشویی است. پشت میز من نشسته بود و برایش سوال ایجاد شد که چرا بعضی ها دو تا مونیتور دارند و من ندارم.من که نبودم هم رفته بود لیوان و آبسرد کن و اینها را پیدا کرده بود و از خودش پذیرایی کرده بود. با چند تا از همکاران من هم سلام ملیک محجوبانه ای کرد.وقتی هم گفتم چرا به فلانی سلام نکردی جواب داد خب نمی شناختمش. ظاهرا حق داشت.

موقع رفتن هم گفت:هوووووووم ....مامان جای خوبی کار می کنین...

و به این ترتیب آبروی ما برگزار شد.

پ.ن. لینک IST 2014

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

- مانده ام با این مرغ خونگی چکار کنم. وقتی بچه کوچک داشتم مادربزرگم می گفت قدر حالا را بدانید که بچه تان را می زنید زیر بغل و هرجا می‌برید. راست می گفت. اینروزها خیلی جاها نمی خواهد بیاید به خصوص جاهایی که به نام او و به کام خودم می خواهم بروم. امروز صبح یک خط و نشان حسابی برایش کشیدم.

- آتش های پارک را که روشن کردند، دخترک مهتا ترسید. چسبید به سینه مادرش و سرش را قایم می کردو گریه می کرد. ترس کودک مثل ترس قبل از یک هنگامه بود.

دخترک بوی گل می داد. توی بغلم راه بردمش و ماه را نشانش دادم. مرد فال فروش از روی قفس  مرغ عشق ها یک فال به شیدا داد یکی هم به من داد.

شعرش مناسب احوال من بود. مناسب شبی که شیدا را دیدم .در آخر شعر، پری و مهربانی و تنهایی داشت حالا پیدا می کنم فردا می نویسم. شیدا ...همان که یک جرات واقعی به دلمان  و یک قلم مجازی دستمان داد تا از روزانه هایمان بنویسیم. تا وقتی مادر شدیم خیال نکنیم فقط من، تنها، اینهمه سختی دارم و شیرینی های کودکانمان را هم با هم قسمت کردیم. مادران یک انجمن جهانی دارند که اساسنامه اش فقط عشق است و مهر و خلاصه دستمان به این وبلاگ بند شد.

به آنهایی هم که دیگر نمی نویسند می خواستم بگویم در طرح جامع وب، کارکرد شبکه اجتماعی، ارتباطات محاوره‌ای و وبلاگ با هم فرق دارند. حاضرم یک workshop برایتان بگذارم و روشن تان کنم. این یعنی آهای مردمون وبلاگ نویس به اصل خودتان برگردید.

- فاصله علاقه مندی های عرفان با علاقه‌مندی های خودم باید یک جوری پر شود. یک جوری که نه سیخ بسوزد نه کباب.  با من که نیامد، والیبال ایران-بلژیک تماشا کرده بود و بُرد ایران هم نعمتی است اینروزها ....

- با دونفر به نامهای بیتا و نیلوفر آشنا شدم و برای ابراز ارادت ،کلاه از سر بر‌می دارم. مریم که نوشتنش را سهمیه بندی کرده هم بود به اضافه گلمریم که دیشب سرحال بود. دوستان تازه برایم رنگ زرد آفتابی دارند.

.

.

.

راستی حافظ: حافظ تو هم بلا شده ای؟ سر به سر ما می‌گذاری؟

من کجا بلند پرواز و جاه طلبم ؟ پایم را از گلیمم بیشتر دراز می کنم؟ خب لابد گلیم برای زرافه کوتاه است. من که از ترکیدن لوله همسایه بالایی احساس ناامنی میکنم... من که در حال حاضر ترجیح میدهم درجا بزنم و قدر عافیت را بدانم ؟ من و بلندپروازی؟ آنهم جایی افتاده ام که همه پروازها تاخیر دارند!

اما راست گفتی مقداری خودخواهم . خوب است وگرنه که دیگر هالویی بیش نبودم.

 مرغ عشق های زرد هم گیج بودند ، طفلکی ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

عکس های شهرموشها را دیده بودم. نمی دانم چرا فکر می کردم مرضیه برومند حقی به گردنم دارد و باید بروم دین ام را ادا کنم. اما چیزی که فکر می کردم نبود. ما سی سال بزرگ شده بودیم اما موشها بزرگ نشده بودند که هیچ...هیچ رابطه بامزه ای با هم نداشتند. انگار موشها را ببرند تو دهکده ای که پت پستچی زندگی می کرد ول کنند.شاید هم موشها دچار روابط یخ زده خودمان شده بودند.  همان اندازه غریب....

خط قصه خیلی مسخره بود و شصت بار با سوال عرفان مواجه شدم که پرسید: چرا به گربه میگن "اسمشو نبر"...

خلاصه که با امید رفتیم ولی چندان نچسبید.

فقط صدای کپلک خوب بود. خنگ و شیرین و خوشمزه. اون دختری هم که پیانو می زد و می خوند...اونهم خوب بود.

.

.

ولی به جاش پنجشنبه ،گودبای پارتی جعفر! ، همون شیوای درسخون میز دوم کلاس 4/1 ریاضی خیلی خوش گذشت. جمعی که آدم بتونه راحت از ترس قضاوت دیگران ، حرفشو بزنه و همه ، همه ی پیچ و خم های زندگی آدمو بدونند و چشمانی که دوستانه بهت نگاه می کنند یک دنیا می ارزه .شیوا، همون شیوایی که دوست به این سادگی و یکرنگی به اندازه انگشتان یک دست هم ندارم ، همون که خسته و نالان می رود دنبال آرزوهایش و الهی که مانی اش به سلامت باشد. حتما دلم برات تنگ میشه و عاششششششقتم.

 

پ.ن. "امشب گودبای پارتیه جعفره" همون کلیپی که چند روز افتاده بود تو مخ من و ایضا مخ بقیه را هم داغون کردم.

+ نوشته شده در  شنبه 15 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

این هم از اون یزدی بازی های احمقانه است که گوشی ام را عوض نمی‌کنم. چند تا نقطه از تاچ اش سوخته و با تغییر جهت جغرافیایی این وسیله کارم را راه می‌اندازم. دیشب نمی دونم کجا انگشت مبارکم به چه نقطه ای خورد که حیثیتم بر باد رفت. یک لطیفه به غایت سخیف و خخخخخخیلی بی تربیتی برای یک گروه از همکاران ارسال شد.

Ctrl+Z هم نداره بی مروت....

 

فک کنم بچه های باجنبه ای هستن ولی امروز دلم می خواست نیام سرکار ولی می دونین که بقول لاکی همکارا خصلتشون اینه که زیراب آدمو تمییییییییییییییییییییییز میزنن

به عرفان میگم می خوای با فضای مجازی خداحافظی کنم. چهارگوشه زمین و ببوسم و برم بیرون؟

میگه: نه مامان ...این راهش نیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

آقای خاتمی در نمایشگاه فرش

 

با وقار همیشگی با لبخند مهربان با اصالتی استوار و با عبای کهربایی....آمده ای کنار نقش‌ و فرشهای ایرانی ایستاده‌ای و نگاهت به دلها قوت می‌دهد.

 

یادم آید روز باران....و چه حظی داشت دیدارت در آنروز بارانی پاییز...

یادم آید آن عصر عاشورا در خانه هنرمندان که حرفهایت از آزادگی امام حسین (ع) دید جدیدی از عاشورا را پیش چشمهایم گشود.

 

...

 

آقای خاتمی من هم دارم قالیبافی یاد می گیرم، هنر کهن ایران زمین ...

و بدجوری بی سرزمین تر از باد شده ام در این سرزمین ...

 

پاینده باشی بزرگوار

 

 پ.ن. آقای خاتمی در دیدار از نمایشگاه فرش خانه هنرمندان (عکس از سایت فرارو)

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

صبح ها پس از کمی صبحانه، بخشی از جدول تناوبی را بصورت اَقراص* چندگانه می خورم.

تازگی ها آهن، روی و منیزم را هم اضافه کرده ام و خستگی و بی حالی ام برطرف شده است.

گفتم همینجا اول از خدا بابت خلق این عناصر شیمیایی بعدهم از مرحوم آقای مندلیف بابت شناسایی و دسته بندی و مستندسازی آنها بعد هم از جمعیت اطباء، علی الخصوص "عالیجناب نسخه پیچ" یک تشکر ویژه بنمایم.

یک دکتر گیاهی هم رفته ام که با خوش بینی حرفهایش به دلم نشسته البته هنوز کار دارد تا بر روحیه شیرازی ام غلبه کنم و ترنجبین و گز علفی را قاطی کنم و بخورم. از امروز انشاءا...

*. جمع مکسر قرص

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 شهریور1393ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر