زرافه خوش لباس

میان ماه من تا ماه گردون ...

سکوت و خلوتی و آرامش این روزهای تهران را دوست دارم. باران می بارد و هوا تمیز ...شهر تمیز... آدمها تمیز و همه چیز تمیز است.

حتی آقای دکتر بازنشسته ای که همیشه موهای سفید نامرتبش از لابلای کلاه بیرون ریخته بود، امروز صبح با موهای کوتاه و آراسته و مرتب و کیف به دست به اداره آمد.

چقدر نو شدن خوب است.

و در این نو شدن دارم پوست می اندازم و حس طراوت می کنم.

جماعت در حال انقراض وبلاگ خوان و وبلاگ نویس!

چشم ها را بشوئید و از تازگی طبیعت لذت ببرید.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

*  روز اول بهار را در کویر شروع کردم . تپه های ریگ را بالا رفتیم و به همراهی شیطنت عروس، چشمها را بستم و بدنم را گرد کردم و از بالای سینه کش تپه های ریگ قل خوردیم و آمدیم پایین... و یک حظ کودکانه....

پاهای لخت توی سردی شن ها فرو می رفت و گفتند یکی از بهترین تماس های پوست برای آرامش تماس پا ها با شن های روان است. کویر وحشی، مرموز و  آرام است.

* و من نمی دانستم که به بنای آب انبارها عاشقم. این پله های خیس را که پایین می روم در گذشته مدفون سرکی می کشم و برگشتنی پاهایم طاقت بالا آمدن از پله ها را ندارند.

* پسر غرق در دوستی با بچه های فامیل است و مثل  چسب به پسرعمویش چسبیده.من به این رابطه های خونی تن می دهم و دل می سپارم و به این داشته های پسرم، امید دارم....

*  آینه کهنه بر دیوار حکایت حسرت چندساله است. عشق سرکوب شده، زبان بی شرمی دارد. و معرکه ای راه خواهد افتاد. و زنی مغموم که دلش در این زندگی کهنه خواهد شکست.......ای کاش خیال خامی باشد....نمیدانم. ..

 

+ نوشته شده در  جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

اول دوست نداشتم بروم. گردهمایی و نهار آخر سال شرکت علی اینا بود. شرکت من نبود. شرکتِ من، اسمش مرکز است و سیزده سال است که معنی کار را فقط در مرکز تجربه کرده ام. الان یک کارمند قدیمی محسوب می شوم و تقریبا 70 درصد آدمها در این سازمان بزرگ را می شناسم. شرکت تو اما کوچک است. کل آدمهایش دور یک میز جا می شوند. بقول خودت خیلی کار کرده اید که امروز با شرکت های بزرگ نیروگاهی رقابت می کنید. معنی سود و ضرر را خیلی ملموس درک کرده‌اید. اما مر کز ما، اول، پول را از دولت می گیرد و بعد تصمیم می گیرد آنرا چطور خرج کند. شرکت شما تصمیم می گیرد چطور کار کند تا پول را از حلقوم دولت یا غیر آن به چنگ درآورد. نبرد نابرابری است. اما به هر حال اینطوری است....

اول حال نداشتم بروم. بعد دیدم دو هفته است که به جرم شاغل بودن ، موفق نشده ام سبزی قورمه بدست آورم. چون سبزی تازه را صبح می فروشند و خیلی چیزهای دیگر را صبح تقسیم می کنند که ما سر کاریم. به خاطر *جناب قورمه سبزی هم دیدم باید صبح بمانم و قاطی زنان خانه دار، همان زنان ساده کامل که سر ریز و درشتی سبزیِ پلو کنفرانس می دهند، بروم تو صف سبزی. به خصوص که امسال خواهرم هم مادر می شود و می خواستم برای او هم سبزی درست کنم. وقتی سبزی های لاکی را در بسته های کوچکتر می ریختم ، قربون صدقه ی طفل نیامده می رفتم. چون می دانستم که سبزی ها در فریز می ماند تا دخترک به دنیا بیآید. هی گفتم، الهی قورمه سبزیو مامانی بخوره،  شیر بشه بره تو جونت ...بزرگ بشی....خاله....

این هم از این. وقت رفتن بود. همان مهمانی شرکت و همان غریبی با آدمها. لاک زرشکی سیر زدم. شال فیروزه ای را که گفته بودند بهت می آید اتو زدم و سرم کردم و کوهِ چاقی را بی خیال شدم. آنجا که رسیدم غریبی کردم؟

همچین نطقم وا شده بود. گفتند هرکس خاطره بگوید. رفتم بالای منبر دل پُری هایم را در قالب خاطره گفتم...یکی بود..یکی نبود   و بعد هم کارمندان شرکت را به مطالباتشان آگاه!!! کردم با همان طنزی که خوب واردم. نهار مجللی خوردیم و عیدی مبسوطی گرفتیم و کیک تولد مفصلی هم برای آقای رئیس بریده شد و شمع و فشفشه و هورااااا.

برای خداحافظی به ساختمان شرکت رفتیم. دیدم دق می کنم اگر بخواهم تو این چار دیواری با چار تا آدم باشم. دیدم با همان مانتو و مقنعه و دوستان شکل خودم راحت ترم . آدم است دیگر در مقام مقایسه بر می آید. دیدم درست است که دورم را دکتر گرفته اما نفس کشیدن هنوز یادم نرفته. خلاصه فهمیدم چقدر این مرکز و این پژوهش را دوست دارم و خبر نداشتم.

جمع کنم برم سراغ کارم. میگم نطقم واشده ها!!!!

*. جناب قرمه سبزی را آقای رئیس گفت که به این خورش ارادت ویژه ای داشت.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 حوا دلش گرفته بود. آدم هر کاری کرد نتوانست دل حوا را باز کند.

آدم رفت دراز کشید روی تخته سنگ و به سقف غار نگریست. حوا دلش گرفته بود . حوا تنها بود. تنهاترین زن روی زمین که همنشین اش فقط آدم بود. آدم، عاشقی اش پیر شده بود و رنگ کهنگی گرفته بود. حوا دلش رویش جوانه می خواست. دلش بزم عاشقانه می خواست. دلش نوای ترانه می خواست. دلش گرمی آتشِ انجمن می خواست. حوا دلش خیلی چیزها می خواست. حوا هنوز احساس جوانی می کرد. شاید سیب سرخی دیگر.....و آدم تردید داشت که بتواند حوا را راضی کند.

آدم با همان تردید نشسته بود روی تخته سنگ و نوری که به درون غار می‌تابید را نگاه می کرد.

 

عنوان. از محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

سر صبحی سردماغم. حتما برای این بارون و برف ریز ریزیه که داره می باره.

سرشاخه های درختها مستعد جوانه زدن هستند.

و یک سبزی کمرنگ تازه ای تو بوته ها و گیاهان حاشیه خیابان دیده می شود.

این باران احتمالا می مُرد اگر زودتر می آمد و آذر و دی و بهمن، ما را زمین گیر نمی کرد.

دختر ...عکس آبشار نیاگارا در برف و شکوفه های گیلاس و تنه موازی درختان که از لابلای آنها اشعه خورشید می تابد را از ونکوور فرستاده و

اینکه خدا بهشت زمینی اش را چطور تقسیم کرده من نمی دانم.

قرار است پنجم عید یکنفر را ملاقات کنم و به این وعده امید دارم.

روزهای آخر اسفند یکجور خوبی، خوب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

1

 

 

برادرم وقتی عاشق شده بود، شاعر هم شده بود.

این بیت هم از غزل های دوران نامزدی است.

دیشب در تولدش، دادم شعر را روی کیک نوشتند.

سبو و می و پیمانه و خلاصه هر چه بر ما حرام بود را با طعم شکلات و خامه خوردیم و برای دوام روزگار خوش‌شان دعا کردیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

وقتی تا نصفه شب بیدار می مانم تا آخرین نمایش زور آزمایی های "صادق طباطبایی" با "عنایت فانی" را در

"بی بی سی" تماشا کنم تا الکی دل خوش/ناخوش کنم که چه آدمهای خوش فکری در این سی سال گذشته در مملکت بایکوت بوده اند و "بی بی سی" با زبلی هرچه تمام مصاحبه آنها را بعد از مرگشان پخش می کند...

وقتی هنوز به آینده کورسوی امیدی دارم و زور میزنم اعتقاد "سال به سال دریغ از پارسال..." را جدی نگیرم...

وقتی در راه صبح، با یک موسیقی هم کلام می شوم و بریدگی بزرگراه را رد می کنم و در شهر گم می شوم و سر صبحی پشت وانت تره بار توی ترافیک اوقاتم تلخ می شود...

اینها همه سرگشتگی های من است و حتی همان سمنو خریدن بی موقع که پایم را لنگ کرده است

آیا برای این سرگشتگی، درمان برگشتگی به دنیای بزرگانه ی عاقلانه وجود دارد؟

یادم باشد سر سال تحویل آرزو کنم. خدا را چه دیدی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

دیروز یهو هوس سمنو کردم یهو یادم افتاد تو کوچه بالایی سمنو داره یهو پارک کردم یهو سمنو خریدم و برگشتنی یهو خوردم زمین و مثل گلابی رسیده ، پخش زمین شدم. امروز پام شَل میزنه و دیشب از پادرد درست نخوابیدم.

منم و سر به هوایی...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

یک پدیکور خانگی راه انداختم. با پاهایم مهربان بودم. لگن آب گرم و وازلین و صابون و سوهان. و پاها را حسابی ماساژ دادم. اندکی آسودم.

دو تایی حرف می زدیم. با دخترخاله.... گفت: اااااااااااااه این همون بچه گربه هست؟ چه چاقالو شده. گفتم آره دیگه ماده گربه ای تپلو شده برای خودش...

لابد او هم الان منو میبینه و میگه: اااااااااااااااااه این  خانوم مهننس عجب چاق شده........

هی دختر...قضاوت نکن ... قضاوت می شویم.

سه هرس کردن درختهای باغ سخت بود. کارکردن در باغ یک مشقت سخت اما شیرین است. من نوک شاخه های هرس شده را، چسب ضد آفت می زدم و به مدد قد بلندم به سرشاخه ها دسترسی داشتم. البته اینکه تپه ای گِل به کف دمپایی بچسبد و با آنها بخواهی اینور آنور بروی خیلی بد بود. 

چهار آنهایی که حسادت وجودشان را برداشته  و مرد اندیشه و اخلاق، آقای خاتمی بزرگوارم را ممنوع التصویر کردند: بیایید اینجا را هم سانسور کنید...دیوانه ها

 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

در راه پله ها که سر و صدا می آید، خیال می کنم باز هم دزد آمده. همسایه ی طبقه پنجمی دختری سفیدروی و سبز چشم است که برای خداحافظی از ماشین پیاده می شود. از دست آزارهای خانه روبرویی خانه را فروختند و رفتند. عروس و داماد دیگری می آیند. و من فقط به خودم فکر می کنم که اینجا ماندنی هستیم و اینکه ای کاش همسایه ی جدید ماشین بزرگ نداشته باشد تا -پارکینگ -قوزی دیگر برایم نشود. با همین فکرها شب می شود. تن خسته را ولو می کنیم و تلویزیون می بینیم. هر شب.

در مذاکرات پنج به علاوه ی یک هی به دوربین لبخند می زنند و کاری از پیش نمی برند.

 سریال "شهریار" را می بینیم. خیلی پر احساس و پرمایه است. چرا قبلا ندیده بودم. ایرج میرزا و شهریار بحثی شنیدنی دارند. اینکه خیلی دیر فهمیدم به ادبیات علاقه دارم خیلی حسرت دارد.

سریالی هم هست که هر شب مرا بیدار نگه میدارد. "گذر از رنج ها" . و دختری کوهی که در مسیر زندگی از ییلاق های گیلان به شهر می آید و باسواد می شود و به جوان معلمی دلبسته می شود و ...... حالا در اواسط زندگی باید شوهر بیمارش را مداوا کند و ....این گذر از رنج ها برایم مثل مسیر زندگی پر چالش است. و شاید امروز هم برای من در میانه زندگی، وقت مدارا کردن و آزمون است و فرصت خطا نیست. شب خیلی زود به خواب می روم. یکی از بستگانِ تازه گذشته را در خواب می بینم که روی سنگ قبرش، چارزانو نشسته، خوشحال است و با یک سینی چای از  کسانی که به مزارش آمده اند پذیرایی می کند.

من، افتاده در خط زمان، لحظه ی بین نفس ها را درک می کنم و به باقی عمرم امید دارم.

 

شعر عنوان از سهراب

+ نوشته شده در  سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

مطالب قدیمی‌تر