X
تبلیغات
زرافه خوش لباس

زرافه خوش لباس

يادداشت هاي دلبخواهي

 نيم كيلو كشمش سبز خريدم براي لاغري كه به جاي قند، چاي را با قند طبيعي بخورم.

مشت مشت كشمش ها را به دهان ريختم و الان كه كشوي ميز كارم با قژقژ باز شد خبر تمام شدن آنها را داد.

از طرفي در خوردن خرما بازهم به جاي قند طبيعي انقدر زياده روي كرده ام كه جوش هاي قرمز گستاخانه فرياد مي كشند كه بسه ديگه!!!

مي دانيد....اصلا زندگي يعني زندگي بدون رژيم

حالا كشمش خودش چيه كه زرورقش داره به من زبون درازي مي كنه...

من كي انقدر چاق شدم؟

من كي لاغر ميشم آخه؟

به نظر من رژيم اتكينز، شكنجه يا همان زنده به گور كردن است.

آدم گشنه دري وري زياد مي گه پاشم بساطم رو جمع كنم وبرم پي كارم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1392ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

آخر وقت اداری زدم بیرون. در خانه یک بچه بی تاب منتظر مادرش بود. "بچه" که می گویم دارد ده سالش می شود. همه می گویند، بچه آدم پنجاه سالش هم که بشود برای آدم، بچه است.

.

.

.

دکتر بردن و داروخانه رفتن، همه وقتم را گرفت و همه پولم را خرج کرد. همش هم این سوال مسخره در مغزم می پرسد که  پس مردم چطور زندگی می کنند؟

.

.

.

مادر پوست کلفتی شده ام. از زیر سوپ پختن در رفتم چون دیر بود. کمی برنج نرم با آب خورشت کرفس بهش دادم. آخر شب خودم را پرت کردم توی رختخواب.

زورم فقط به خدا رسیده بود. نماز نخوانده خوابیدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1392ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

ازهفته پیش تا حالا،سرم به مهمونی و عروسی و دوره زنانه و...گرم بوده است . از صبح تا عصر اداره ام و بعد، بدو بدو حاضر شدن برای رفتن.  دیدید یک وقت هیچ خبری نیست و دل آدم از تنهایی می ترکد و یک وقت، از آسمان و زمین به این ور و آن ور دعوت می  شوی. یک هفته است که درست حسابی پسرم را ندیده ام. سبد لباس چرک ها سرریز شده و آشپزخانه صدایش در آمده که باید مرتب شود.

امروز پر از انرژی هستم. امروز، روز من است و من به مادرم و لابد، فرزندم به من هدیه می دهد. به اندازه دنیا انرژی دارم تا خانه ام را بروبم و بسابم  وغذا با طعم مهربونی درست کنم و با پسرم درباره مدرسه حرف بزنم و از دهانش حرف، بیرون بکشم از بس که این بچه مالیات می خواهد تا دو کلمه برای مادرش تعریف کند.

امروز پر از شوق هستم تا چراغ خانه ام روی ریز ریزِ زندگی ام برق شادی بیاندازد

و بگوید: اینجا زنی هست که دلش برای زندگی می تپد.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1392ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

لحظات آخر مهمانی بود. همان وقتی که بچه کوچک ها خسته شده اند و جیغ می زنند. زنها کفش های پاشنه بلند را از پایشان به بیرون پرت می کنند و نفس راحتی می کشند و چادر چاغچور می کنند که به خانه هایشان بروند. خرده های کاغذ کادو روی زمین ریخته است. همان وقت که میزبان با یک خانه به هم ریخته بمب خورده می ماند و مهمان و میزبان تعارف های کلیشه ای تکه پاره می کنند و میزبان سرش را مرتب تکان می دهد که خوش آمدید... زحمت کشیدید....ممنون از شما که تشریف آورید و .....

زودتر از بقیه خودم را به اتاق رختکن می رسانم. خوبم، سرحالم و خوشحالم. خانمی همسن های خودم برای لباس عوض کردن به اتاق وارد می شود. موهای بلند خرمایی مواجی دارد که تا نزدیک کمرش رسیده است. صورت قشنگی دارد که با آرایش زیباتر به نظر می رسد. پیراهن سبز زیبایی پوشیده که با نقش های نقره ای  پر شده است. چشمهای قشنگی دارد.

می گوید: اصلا حوصله بچه ها را ندارم. چقدر جیغ می زنند....گفتم: آره ...به هم افتاده اند و همه شان خسته و کلافه شده  اند. می گوید: سرم خیلی درد می کند. و ادامه می دهد: از وقتی که تومور مغزی داشتم و عمل کردم سرم خیلی زود درد می گیرد. هجوم درد را در چشمهایش می شد دید. گفتم: آخی ...پس مُسکن بخورید ، گفت اون که آره ...هر روز برای سر دردهایم قرص می خورم.

یک لحظه به چشمانش نگاه کردم. بی حالت تر از وقتی بود که آمد توی اتاق. مردمک چشمانش انگار با یک نگاه بی حال به طرف سقف می رفت.

حس همدردی و ترحم نداشتم. یک حس غالب داشتم که می گفت: چقدر ناشکرم. ناشکر از داشته هایم و ناشکر از سلامتی که درست است بیماری آنرا تهدید کرده و ده کیلو اضافه وزن را برایم گذاشته اما آن کجا و چیزی مثل تومور مغزی کجا.... همیشه خیال می کنم این دردها مال مردم است و من باید بقیه حساب و کتابم را از خدا پس بگیرم. آدم از خودش بدش می آید این موقع ها....

ما هم خداحافظی می کنیم که برویم در حالیکه دریچه نگاهم به اندازه یک پنجره بزرگ باز شده که خواسته هایم از خدا هیچ نباشد جز شُکر، شکر و شکر ....

چه می دانیم فردا پشت ِ در، تقدیر چه خواب هولناکی برایمان دیده است.

خدایا به خاطر همه داده ها و نداده هایت شکر به جا می آورم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1392ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

روزهای بهاری خودم را به یک چُرت عصرگاهی مهمان می کنم. بیدار که می شوم سر حال هستم . این خواب بعداز ظهر مرا مثل مرده ای زنده می کند. و بین دو تکه روزم یک فاصله دلنشین می اندازد. همان قسمت یکنفره از تخت و آن پتوی نرم برایم بهشت است. بالش هم که دیگر جای خودش را دارد. بعضی عصرها آشپزی ام را می کنم و با تکنیک های متعددی قابلمه و بچه را به خدا می سپارم و می روم پیاده روی. البته که بچه حتما خیلی بهش خوش خواهد گذشت چون از آلارم های هشدار دهنده "بنویس" "بخون" و "خوش نویسی ات را بنویس" راحت می شود و مدتی  بی خیال در عالم بچگی اش سیر می کند. داشتم می گفتم ...تا پارک پیاده می روم وبه همه آدمهایی که تند و تند دارند کار و بار زندگی شان را انجام می دهند، نگاه می کنم .

پارک، غرق گل لاله است که اگر چشمت را ببندی و چند لحظه بعد بازکنی خیال می کنی وسط مملکت هلند فرود آمده ای.

جدا هوای اردیبهشت چقدر عالی است. در پارک من هستم و زن دیگری مثل من نیست. دو تا پسر و دو تا دختر والیبال بازی می کنند و دختره چنان می پرد و با اسبک می کوبد که من حالم جا میاید. در مسیر  سر پایینی افتادم. این مسیر را 10 بار باید بروم. ریز ریز صدای گروههای 4-5 نفری از پسرهای خیلی جوان را می شنوم. همان ها که هنوز بین بچگی و جوانی معلق اند و در همین دوره بلاتکلیفی بیشترین لذت را از دوستی های این دوران می برند. همان ها که هنوز در فرمت آقای کت و شلوار پوش که هر روز اداره می رود، در نیامده اند.

 پیرمردی دل زنده زیر آواز می زند و دو مرد در کنارهم در مورد انتخابات حرف می زنند. به نظر یکی از آنها ،

"آقای شهردارِ گل لاله کار "برای مملکت خیلی مناسب است در حالیکه دومی معتقد است خب که چی؟

اینهمه پول را حیف و میل می کنند. هوا تاریک می شود و من برمی گردم به خانه. به خانه ای که اجاقش روشن است و قابلمه خورش، منتظر است 3 تا لیمو عمانی در آن بریزی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1392ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

یه نی نی 5 ماهه که انگار انگشت های ریز پایش از یه خمیر صورتی نرم درست شده.....

آخه من چی بگم!!!

پ.ن. مامانش اگر اومدی اینجا بدو یه اسفند دود کن....

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1392ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

یک تکه نان جو رژیمی از کشوی میزم برداشتم. نان خوشمزه ای نیست. بابای من فکر می کند هرچی بدمزه است خاصیت دارد و خوب است. چنان با اشتها روی کدوی آب پز آویشن می پاشد و می خورد که انگار ران بوقلمون بریان است.

امروز دلخورم. یک آخر هفته شلوغ مملو از عروسی و تولد و مهمونی را پشت سر گذاشته ام و ظاهرا باید حالم خیلی خوب باشد.

بین هیچ و پوچ دست و پا می زنم  و منتظرم یکنفر بیاید حال مرا عوض کند. دور و برم شلوغ است. بین خانواده، فرزند، و دوستانم ، به غار تنهایی پناه برده ام.

خودم باید دست به کار شوم. باید این برنامه را نصب کنم و کار کنم تا جایی که یک خروجی داشته باشم. آنوقت است که حالم بهتر می شود.

باید لجبازی را کنار بگذارم و کسی که دوستش دارم را به غار تنهایی ام دعوت کنم و دستش را بگیرم که برگردیم برویم برای دیدن آفتاب....

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1392ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

بعد از نزدیک به ۱۵ سال،یکی از همسایه های قدیمی مامان بزرگ را پیدا کردیم.یکی از دختران آنها هم در کانون زبان، مسئول آموزش است. برای خرید کتاب عرفان رفته بودم و در دفتر آنجا او را شناختم.

خیلی برایش عجیب بود که من چطور بعد از این همه سال اورا با وجود تغییراتی که کرده بود، شناختم. گفتم بیشتر صداتون رو شناختم و مطمئن شدم و او مدتی طول کشید تا فرق بین من و خاله ام و دختر خاله ام را بفمهد و مرا بشناسد.

خانواده همسایه صمیمی و گرم بودند و آنوقتها مامان اینا که می خواستند عروسی بروند دختر /پسرخاله و خواهرم را پیش آنها می گذاشتند تا به قول مامان بزرگ ، بفهمند کجا رفتند ... کجا اومدند و البته توجه به عبارت روی کارت عروسی که "از اطفال در زمان مناسب تری پذیرایی خواهد شد" هم بی تاثیر نبود. و مرا که بزرگتر بودم با خودشان می بردند...

یکبار هم یکی از این بچه ها خیلی گریه کرده بود و آنها برای اینکه آرام شود او را بالای کوهی از رختخواب های روی هم تا شده می گذارند و او هم از بالای رختخواب ها تا پایین جیش می کند و ................

انگار هزار سال از آنروزها گذشته...

ارتباط همسایگی اینروزها خیلی کمرنگ شده و واقعیتی که هست این است که با یک همسایه خوب خیلی بهتر از فامیل می شود ارتباط دوطرفه برقرار کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1392ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

یک آسمان آبی،

تکه های پنبه ای ابر سفید،

کوه، استوار و پر غرور بر زمین، آرمیده بود.

من، با نفس های بریده بریده، یارای بالا رفتن نداشتم

انگار کوه با شیب تند دامنه اش

مرا به دامن خود راه نمی داد.

نشستم پایین

من بودم و خدا و کوه و یک دنیا آبی آسمان

فقط می خواستم این آرامش را در خاطرم بسپرم ....


       کوه تخت رستم روستاری تاریخی توران پشت، اطراف یزد


+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1392ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

قصه خوبیهات از کجا شروع شد؟ از وقتی که پایم به تربیت بدنی ِاینجا باز شد.

از وقتی که  اشکال هایم در شنا را دیدی و وقتی برطرف شد گفتی خیلی خوبه . بیا برای تمرین ِتیم.

از وقتی که اومدم والیبال و در کنار همه بچه های خوبِ تیم بهترین لحظه ها را برای هم ساختیم.

بندر عباس که یادته. کمک های تو شامل حال همه بچه ها می شد...منو بگو که در حمام مانده بودم و آب سرد شد و تو با قابلمه آب گرم به من آب می رساندی.

فکر می کنم اگر 20% آدمها مثل تو بودند دنیا گلستان می شد.

هیچوقت نبود بچه ها را سوار ماشین کنی و تا مقصد نرسانی حتی اگر راهت خیلی دور می شد.

روزهایی که باشگاه شلوغ بود و من بیرون زمین منتظر بودم با یک بهانه بیرون می آمدی تا من هم بروم بازی کنم.

مسئولیت پذیریِ تو مثل قهرمانی ات فوق العاده بود.

همه جا حواست به همه چیز هست.

همه جا ریز ریزِ اتفاقات را می بینی و اگر چیزی باشد که به بازیکنانِ تیم اختصاص یافته خودت را می گذاری آخر لیست وهوای تیم را محکم داری.

دوستت دارم و می خواهم بگویم:امروز این کارِ تو شرمنده ام کرد،

آنقدر که باز هم زورم به تعارف های تو نرسید.

گاهی وقتها باید به آسمان نگاه کرد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  |