روزهای این هفته هم می گذرند یک روز کاری یک روز تعطیل ----------شاید اگر همه چیزمان به جا بود می رفتیم برف بازی

اگر زمستان برف بیاید چین و چروک از صورت روزهایمان بر می دارد و من حاضرم در یک ترافیک برفی هم گیر کنم.

انگیزه هایم بیشتر شده افکارم منطقی تر و یک نخ دارد سلسله افکار و عواطفم را دوباره به هم وصل می کند. می دانم که مدت دیگری همه چیز به روالش بر می گردد.

پسرم یک شعر طولانی از پروین اعتصامی را حفظ کرده و با آهنگ خاصی می خواند و من به قدرت حافظه اش می بالم.

پسرم دایی اش را دوست دارد قد دنیا همان که نیامد خانه مان و خماری برایمان گذاشت. خاله اش را خیلی دوست دارد و از محبت زیادی انقدر اذیتش می کند و اسمهای جور و واجور برایش می گذارد که طفلک را کلافه می کند فعلا خاله ، خیار شور است. من که در این دختر هیچ وقت شوری ندیدم. بامزگی هم خیلی کم...

بیشتر جدی و مصمم برای خواسته هایش است.

وسط هفته ای تق و لق ایستاده ام و بروم کاری که بهم داده اند انجام دهم که حتما حالم را بهتر خواهد کرد.

ناراضی نیستم. جایی در دلم نبض امید، می زند.

 

پ.ن. عنوان برگرفته از شعر پاییز فریدون مشیری. او هم پاییز دلگیری داشته...

 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در دوشنبه 1 دی1393 و ساعت |
می خواهم بنویسم اما فرصت ندارم. الان چند ثانیه دیگر همکارم صدایم می کند برای طراحی پورتال چکار کنیم؟ باید فروم درست کنیم. فعلا هیچی در ذهن ندارم. ذهنی که انقدر خسته است که صبح اول صبح مسئولیت بیرون ریختن یک کوه عاطفه با بار مثبت و منفی را بر دوش کشیده است. 

یک صبح که در آینه خوب و مرتب شروع شد و اینطرف باران اشکها همه رنگ و رویش را پاک کرد.

بله من چاق شده ام باز هم چاقتر شده ام آنقدر که در این سرما فقط دگمه پالتوی مشکی خزدار بسته می شود همان که بابانوئل برایم آورد ازبس که دوستش دارم!!!

چاقی و سنگینی مرا چماق نکن و تو سرم بکوب تو که میدانی من از زیر بار کهن یک درد بی درمان بیرون آمده ام ولی هنوز هم معتقدم یک زن چاق می تواند خوش لباس باشد. 

اصلا گوربابای همه رژیمهای دنیا ....

آنموقع که عاطفه تقسیم می کردند من اول صف بودم و یک پکیج سفارشی و زعفرانی به من دادند...خیر سرشان...

دیگر نتوانستم. دیگر ظرفیتم ته کشیده بود. ظرفیتم برای غرغر های ریز ریز و نیش و کنایه های الکی تمام شده بود. تمامش کردم و حالا آرامترم. در سی و هشت سالگی هیچ اصراری ندارم جوانتر به نظر برسم اما محکم حق ام را از زندگی می گیرم.

برو کنار.....مدیریت خشم فعلا دست من است و دست من نیست ...یک وقت دیدی آتش اش دامن تورا هم گرفت.

آرام می شوم با یاد خدا...خدایی که اگر درد را می دهد درمان را هم دیرتر و شاید دورتر می دهد به خدایی که قدرت و هنرش را در خلقت یک دختر زیبا نشان می دهد و زیبایی دختر سبز چشم و سبز پوش با خرمن موهای خیال‌انگیز برایم فقط حکایت قدرت لایزال الهی را داشت همین که چشمم به او افتاد ناخودآگاه گفتم ماشا ا...

آره بخند...حسادت یک طرفش خندیدن است به داشته های آن یکی ...

و اگر یک ماهی در بطن خواهرم دست و پا می زند دختری باشد خوشحالم که برای من هم مونسی باشد.

از زندگی با مردها خسته شده ام.

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در شنبه 29 آذر1393 و ساعت |
امسال پاییز به آخرش که رسید خودی نمایان کرد. همچین پاییزی ندیده بودم که من... دوباره کرخی و سستی پیچیده بود و انگار مرا قنداق کرده بود که دلم می خواست پرده ها را بیخ تا بیخ بکشم و رنگ نارنجی روزهای کوتاه و بی برکت را نبینم. لابلای اشکها به زمین و آسمان فحش دهم. و زمین و آسمان بسته به موقعیت هرکس می توانست باشد. بالاخره یک روز هم تو افتادی چه ناجور خوردی زمین. شاید خدا می خواست نشانم دهد که آن فرشته همیشگی می تواند یکروز آسیب ببیند و اصلا کنارت نباشد. خنده دار است، "مرد زندگی"، دستش نان سنگک و میوه و پسربچه به دنبالش یکدفعه پهنِ خیابان شود و تن آدم می لرزد که مرد زندگی نداشته باشد. خلاصه عرفان بود و این مادر قراضه و پدر پاشکسته.... و همچنان محکم.

خلاصه نارنجی پاییز امسال با قهوه ای گندابهای جوی قاطی شد و باز هم بقول شکوفه سبز بهار : الهی شکر، الهی شکر که بدتر از اینها هم می توانست باشد

لطفا این صدای "مرتضی پاشایی" را از من بگیرید. برقرارترین می شوم با این صدا.....

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در چهارشنبه 19 آذر1393 و ساعت |
فقط باید افکار صورتی را بنویسید!!!!

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در دوشنبه 10 آذر1393 و ساعت |
فردا تولد یازده سالگی پسرم است. به دلایل مختلف اعم از خستگی، دل مُردگی، سنت فسیل ایام محرم و صفر و دیگر قضایا بهش گفته بودم امسال تولد نمی گیریم. به پسری که عمق نگاهش و شفافیت درک او نشان از شانزده سالگی داد. اشک در چشمانم جمع می شود. چرا...چرا انقدر زود بزرگ شد که بابایش او را حامی من گذاشته و رفته. زیر یوغ حمایتش یک چتر رنگین کمانی می بینم. 

عزیزم می خواهم فردا برای تولدت ژله رنگین کمانی درست کنم. شاید یک کیک کوچولو هم گرفتیم. سه تایی مثلث عشق بنا کنیم و این خوشی سه گانه مان را به هیچکس ندهیم. فهمیدی.. هیچکس

امروز از آدمها بدم می آید. و خوشحالم که در مثلث جادویی عشق مان کسی وارد حریم خصوصی مان نمی شود. 

باید خانه را جمع و جور کنم.

این کار تکراری هرروزه را امشب سریع تمام کنم. برای بستن ژله هفت رنگ وقت زیادی ندارم.

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در چهارشنبه 21 آبان1393 و ساعت |
سیلاب اشکهایم و و روح زخمی ام را نمی توانم اینجا جمع و جور کنم.

آمده ام که بمانم و تسلیم نشوم.

با بدنی زخمی از بی وفایی دور و بری ها خودم فقط خودم باید اراده کنم که بمانم.

گوشه غار تنهایی خزیده ام 

تا ببینم چه می شود.

 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در چهارشنبه 21 آبان1393 و ساعت |
به حرف مردم گوش نکردم و هر کاری عقلم گفت کردم. احساسم افسار بریده است اما تا حد امکان مهارش می کنم.

خونه مامانم اینا تا اطلاع ثانوی پا نمی گذارم. از بس مادر من، اهل تجزیه تحلیل های چرند است. در همه کتابهای مقدس و غیر مقدس نوشته: به مادرو پدرت احترام بگذار. احترام می گذارم .....میتی کومون....اما سرسنگین....

عرفان -بچه مثبتی اش- انقدر زیاد بود که نخواست پنجشنبه را تعطیل کند. چهارشنبه از کرببلای یزد برگشتند و غذای بین راهی- "گلاب به روی" -شان کرد.

خودم تنهایی تا پنجشنبه ماندم و خیلی شیک به احساسم بها دادم و در راستای خوش لباسی، خیاط خوبی هم آنجا پیدا کردم.

اما خبر روز :" دوری و دوستی"

یکسال بود یزد نرفته بودم و قوم شوهر مرا بسیار تحویل گرفتندی و عزت تِپان کردندی.

با دخترهای جاری گشت و گذارهای باحالی داشتیم.

خواهر شوهرم خوب بود و میزان قابل توجهی "سرحالی" به من تزریق کرد.

خوش گذشت: عااااااااااااالی...

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در شنبه 17 آبان1393 و ساعت |
دوباره: محرم آمد و عیدم عزا شد.

صبح ها در اداره زیارت عاشورا می روم.

روضه امروز دلم را خون کرد از بس از "علی اصغر" شش ماهه گفت و هی خواند: "گلِ پژمرده .....مادر"

اگر زنی مادر هم نشده باشد همین قدر پژمرده می شود.

مقام محترم صدا و سیما:

شما را به خدا سوگند می‌دهم.

انقدر سرِ بریده از نوار غزه، جنازه رزمندگان هر جا مثلا مصر

و انقدر شهید و جانباز .....

نشان ندهید. مادران این مرز و بوم دل ندارند. پژمرده‌اند. خیلی پژمرده ....

شاید اینجا مادری نشسته باشد که بعد از سالها یک پلاک و اندکی استخوان از پسر ارشد 16 ساله اش را چندین سال قبل برایش آورده اند و با دیدن هر کدام از این تصویر ها، وووووووووووووووووووو  می کشد و داغش تازه می شود.

انقدر مردم را به رگبار مسلسل تصویرتان نبندید و از عاطفه پاکشان، سوء استفاده نکنید و بگذارید احساس مادران پژمرده هوایی بخورد.

یعنی آنجا هیچ متخصص روانشناسی تصاویر خبر و .... را فیلتر نمی کند؟

خبرگزاری های دیگر هم خبر می دهند اما نه این اندازه خونین.

یکی از رسالت های شما دیوانه کردن زن ها است، عایا؟؟؟

.

.

می خواهم در این محرم به دیدارش بروم. به دیدار یک مادر پژمرده که با سیلی صورتش را خیلی خوب، سرخ نگه داشته است. کاش از او یادبگیرم.

خواهر شوهر نازنینم...

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در شنبه 10 آبان1393 و ساعت |
دو روز هست که زبانم با چای داغ یا حین آشپزی با تست غذای داغ ،سوخته و بیچاره ام کرده است. اول بی حس بود اما الان یک زبان قرمز چاک چاک در دهان دارم و باید غذای نیمه سرد - نیمه داغ بخورم و مزه لذیذ غذاها را نمی فهمم و هر خوردنی که در دهان داشته باشم ، خیلی اذیت می شوم.

ببینید "زخم زبان" چقدر بد است. کسی که این ضرب المثل را ساخته حتما یک دورهء مداوم ، نمی دانم چند روزه را گذرانده است. من که فعلا زبانم زخم است و نباید ، درشت بگوید اما شما دوست عزیز "زخم زبان" نزن .

 

عاقا نزن لطفا

می دانم گاهی خیلی مزه دارد که دل کسی را با حرفی بشکنی تا اذب شود، یا بسوزانی تا خیال آزرده ات ، راحت شود اما طبق قانون عمل و عکس‌العمل ناراحتی اش به خودت برمی گردد یا یک عمر با کسانی که مجبوری تحمل شان کنی، طرفِ حساب می‌شوی و .....

زبان نرم و منصفانه "سخن گفتن"خیلی بهتر است. خیلی بهتر است .

حدیث بالا : قال مونا علیه الرحمه!!!!!

والد درون معمولا زخم زبان می زند. گوش به فرمان کودک درونت باش. 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در چهارشنبه 7 آبان1393 و ساعت |
در جمع آوری های شبانه ی کمد لباس اتاق عقبی یک جعبه نفیس پیدا شد.

درون آن یک "کیف پول" و یک "کمربند مردانه" چرم قهوه ای قرار داشت.

نوشته ها و جعبه گرد و خاکی ، حاکی از آن بود که این ابزار ایتالیایی است و کپی چینی نمی باشد.

وقتی یک زن با مردی کوچک و مردی بزرگ زندگی می کند، خیلی چیزها مردانه -زنانه ندارد به جز عطر ....

یعنی گاهی می شود جوراب های عرفان را پوشید و شلوار جین های همسر را نیز هم.

لذا

در راستای خوش لباسی ، کیف و کمربند را بقول امروزی ها "سِِت" کردم و حظی بردم.

خبر امروز چه بود؟

پیدا کنید پرتقال فروش را ؟

بفرمایید پرتقال نوبرانه...

این یکی دیگر مال "باغ میوه غول دار" نیست.

آهان خبر روز این بود:

مرکبات بخورید سرما نخورید.

 

 

پ.ن. عرفان اسم باغمون را گذاشته "باغ میوه غول دار"!!!!!

شاید مرکبات هم در آنجا به عمل آید.

خدا را چه دیدی؟!!!

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در دوشنبه 5 آبان1393 و ساعت |