X
تبلیغات
زرافه خوش لباس - سفر باید کرد

زرافه خوش لباس

روزنوشت مي‌نويسم تا روزهاي زندگيم در حافظه ديجيتال زنده بماند

یک آسمان آبی،

تکه های پنبه ای ابر سفید،

کوه، استوار و پر غرور بر زمین، آرمیده بود.

من، با نفس های بریده بریده، یارای بالا رفتن نداشتم

انگار کوه با شیب تند دامنه اش

مرا به دامن خود راه نمی داد.

نشستم پایین

من بودم و خدا و کوه و یک دنیا آبی آسمان

فقط می خواستم این آرامش را در خاطرم بسپرم ....


       کوه تخت رستم روستاری تاریخی توران پشت، اطراف یزد


+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1392ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

دوباره، همه در تكاپوي عيد و خانه تكاني و خريد و تدارك سفرو ....هستند.

اين سنت ماندني ايرانيان هيچوقت كهنه نمي شود.

سَري به سايت هاي تور مسافرت زدم. در ليست يكي از آژانسها سمتِ راست تورهاي خارجي بود كه چشم بر هم  گذاشتم و سمت چپ تورهاي داخلي.

من تقريبا همه ايران را ديده ام و اين شايد به لطف پدرم بوده كه دنيا ديدن را مهمتر از دنيا خوردن مي دانست. به قيمت هاي تورهاي اصفهان و شهركرد نگاهي كردم. نام بناها و ديدني ها را ديدم و خاطراتم از ديدن مكان ها جلوي چشمم رژه مي رفت. روزي كه در "كليساي وانگ" در جلفای اصفهان، گردن درد گرفتيم  از بس سقف هاي بلند را نگاه كرديم و داستان هاي نقش و رنگ نقاشي ها را شنيديم كه هنگام بازديد، روايت مي شد. يادم آمد بچه نداشتم ولي از بازاچه آنجا يك پتوي نوزاد سفيد و دستباف گرفتم كه بعدها، تقريبا همه جا مثل پيله اي دور عرفان كوچولو مي پيچيدم و دستگيره هايي به شكل توت فرنگي با رنگ جيغ قرمز...

يادم آمد بچه هاي عشاير در سرچشمه زاينده رود كه با پوست آفتاب سوخته،سينه كش كوه را در چند ثانيه بالا مي رفتند و  زيبايي و خشونت طبيعت وحشي، بستر زندگي اين بچه ها را مهيا ساخته بود.

يادم آمد هتل فاخر عباسي با همه ظرافت هاي طراحي و معماري كه آدم را به وجد مي آورد.

در نگاه به ليست قيمت ها، به خودم باليدم كه چه خاطرات ارزشمندي دارم كه بايد بيشتر به ياد آورم و در گنجينه اي نگهداري كنم و با اين گراني كه در عمرم تا اين اندازه لمس نكرده بودم، دست و پنجه نرم كنم كه هوا خيلي پَس است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

از صحن "سقاخونه" آمده ام. خالي از همه دلتنگي ها و تاريكي ها.

جرعه آبي را كه مي نوشم راحتم مي كند از همه فكر هاي رنگ و وارنگ.

يك گروه بوديم كه دقيقه اي يكبار همديگر را بین جمعیت گم مي كرديم. اين دنبال كردنمان ديگر خنده دار شده بود.

اما آسمان آبي حرم كه پيش زمينه گلدسته ها و گنبد طلايي بود آرامشی شاد داشت.

دعاهايم را يادم رفته بود.

انگار با ديدن اين فضا همه اش برآورده شده بود....

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

هنوز راه نيفتاده بوديم كه حس كردم اين مسافرت به ما خيلي خوش مي گذره. وقتي ديدم غير از خانواده دوستمون كه 2 تا دختر دارند يك خانواده ديگر هم هستند كه 2 پسر دارند، و من از آنجا كه به استقبال دوستي با غريبه ها مي گردم  از ذوق در پوست خودم نمي گنجيدم. اين براي من كه از زير سنگ هم كه شده بايد براي بچه ام دنبال دوست و همبازي بگردم  با اين محدوديت كه عرفان با بچه هاي كوچكتر دوستي چنداني نمي كند و فقط بچه هاي اندازه خودش يا بزرگتر را قبول دارد فرصت خيلي خوبي بود.

فرصت بود روي تراس بنشيني و به ابرهاي فرو رفته در جنگل از فاصله بسيار نزديك نگاه كني .

فرصت بود كه همه كارها از سفره انداختن و جمع كردن و آشپزي و ...فقط به عهده خودت نباشد و در كنار دوستان و به خصوص با همكاري آقايان، همه اين فعاليت ها با پيش زمينه لبخند و خنده و قهقهه انجام شود.

فرصت بود كه با يك دختر يكسال و نيمه كه براي من، مثل عروسك بود بازي كنم كه هنوز به حرف نيفتاده بود همه چيز را به زبان خودش مي گفت و خدا نيا ورد روزي كه چيزي مي خواست و بهش نمي دادي، تختِ گاز، جيغ مي كشيد و من عاشق اين جيغ ها و پا كوبيدن هايش بودم.

مطابق حس باطني سفر تاريخي بود به خصوص كه دوستان جديدي پيدا كرديم و دور هم بوديم و  اميدوار شديم كه نه دنيا انقدرها هم خالي از خوشي نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

كمي دلخور بودم. از قطعي شبكه و... همين كه نيامدم بگويم در راستاي تعطيلات آخر هفته و رفتن به طبيعت، "تيوپ سواري" انتخاب هيجان انگيزي بود. يك دوستي داريم كلا پيشنهادهاي نابي مي دهد.

اين ورزش بسيار خطرناك و بي كلاس و همانقدر مفرح است. تمام ابزار يك تيوپ لاستيكي گنده و سياه رنگ است و بي هيچ مهارتي قاطي توده مردم  و خانمهايي كه با چكمه پاشنه سوزني 10 سانتي آمده اند از بالاي تپه روي برف ها، رها مي شوي و با چنان سرعتي سر مي خوري كه هوش از سرت مي رود وتراشه هاي برف به صورتت مي پاشد و به همان نسبت آدرنالين در خونت ترشح مي شود و بخش هيجاني اش اين است كه معلوم نيست چطور قرار است ترمز كني و اين ترمز، معمولا در برخورد با تيوپ ديگري كه كله پا شده صورت مي گيرد. اينجاست كه خدا را صدهزار مرتبه شكر مي كني كه خام نشدي بروي دماغت را عمل كني!!بعد بايد تيوپ را خِركش كني و تا بالاي تپه بياوري و در راه ممكن است آماج ضربات تيوپ هاي خارج از مسير قرار بگيري و سرو ته شوي و پاهايت به بالاي سرت صعود كند و از اين كله معلق شدن و تا زانو توی برف فرو رفتن باز هم لذت ببري. آن وقت در چنين جايي كه توده مردم حضور چشمگير دارند حتي يك آمبولانس وجود ندارد. سيم خاردارهايي كه پيست را جدا مي كنند همينطوري لخت هستند و پيست آبعلي و هتل "شاله اوزنه" روبروي آن نسبت به بيست و شش سال پيش كه مادرم مي گويد خواهرم دوساله بود و اينجا مدتي بوديم هيچ تغييري نكرده است.

ولي به هر حال خوب بود آدرنالين در برف هاي آبعلي به همراه ترس از نبود هيچ امكاناتي ..

زندگي مي كنيم. همينطور گذرا....

خدای ما بزرگ است.
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1390ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

خيابان ها، روي پل ها چراغاني ريز ريز بود. با طرح هاي خوشگل...نقره اي- آبي ، ...زرد و نارنجي و قرمز.

پرچم سیاه اصلا نبود.- من اصلا با این پرچم سیاه بدجوری مشکل دارم-

شهر مدرن، منظم، آرام و در عين حال زنده بود. به هر غريبه اي هم نگاهت مي افتاد لبخندي مي زد ولو كوتاه. داد نشنيدم. غم نديدم. فرياد نبود.اعصابي خراب نبود.  يك زن جوانتر از من دو الي 3 بچه را آرام دنبال خود داشت. كودكان شيرخواري كه خيلي خونسرد و سالم در كالسكه ها لميده بودند و پستونك ميك مي زدند. لباس ها رنگي بود. حتي چاق ها خوشحال بودند.

زنان روبنده سياه، ته دلشان خوش بود. از چشم هایشان پیدا بود. در شهر، همه چيز جاي خودش بود.

 غذاها خوشمزه بود. ساحل آبي بود. شن های ساحل سفید بود. شب كه مي شد، كشتي هاي تفريحي با فانوس هاي زرد روشن،دريا را زينت داده بودند. شب كه مي شد نور بود... موسيقي بود. روز در پارك ها، پوشش گياهي مصنوعي و گل هاي كاغذي در هفت رنگ  در آن اقليم بياباني به طرز ماهرانه اي طبيعي جلوه كرده بود. آسمانخراش ها با نماهای شیشه ای رفلکس رویایی، هنر معماري قرن حاضر را به رخ مي كشيد. تک مناره هاي مساجد آرام به سمت خدا راست ايستاده بود. شهر، شهر مسلمانان بود.

جهانگرد مو بور غربي زياد بود  و با رضايت پول خرج مي كرد. سیاه پوست هم بود اما کمتر . در این شهر که همه چیز تجاری و برای جذب منابع اقتصادی طراحی شده است دختران چینی اولین اینترفیس با مشتری بودند.

 خوب بود. خوش گذشت. اما حسرتش براي شهر و ديارم با همه تاریخ و بناهای دیدنی واقعی اش و جغرافیای بی نظیرش و  مردمان سرشار از هوش و مهربانی اش، بعله این حسرت سر جايش باقي بود.

.

.

جاي دوري نبود ، شاید فکر کنی چیز خاصی نداشت ، چند روز در دبي بود برای استراحت.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

از دودزدگي شهر خسته بودم. با يك برنامه عجولانه ، عرفان را برداشتم و با مامانم و خواهرم و دختر خاله رفتيم شمال پيش دختر دايي ام. سبزي جاده و باد منجيل شروعِ طراوت بود. جاده خلوت بود و شمال آرام و ساكت روزهاي تابستاني اش را مي گذراند.

.

.

دختر داييم كه مي خواست مهمان نوازي را به ما تمام كند پيشنهاد داد به ييلاق هاي تالش برويم. "سوباتان" آخرين مرز در ارتفاعات گيلان است كه گيلان را به اردبيل وصل مي كند. رفتن به سوباتان خيلي سخت بود.ماشين ها را در "هشت پر" گذاشتيم و در يك اكيپ زنانه با وانت مزدا راه افتاديم. حالا بماند كه تا لحظه آخر، بخاطر خطرات احتمالي تصميممان به برگشت بود و تا لحظه آخر، اصرارهاي زن داييم باعث شد جرات پيدا كنيم و برويم.هرچه بالاتر مي رفتيم مناظر زيباتر مي شد و جاده سخت تر . و زن دايي من كه تازگي به علت تحصيل در رشته ايرانگردي و جهانگردي خودش را جهانگرد مي داند!  به غير از بالاترين به جايي رضايت نمي داد.

 آن بالاها و بالاترها جايي بود كه جنگل سبز را با اليافي از ابر سفيد، به آسمان دوخته بود. زندگي در طبيعت وحشي را كه ديديم مست شده بوديم. آْنقدر كه يادمان رفت طبيعت هم ممكن است نيشش را به تنِ دود زده ما فرو كند.و همين هم شد.

شب را در يك كلبه روستايي مانديم. "زنِ كوه نشين" برايمان نان تنوري پخت. بزغاله اش را در بغل گرفتيم و 200 تا عكس انداختيم. اتاق چوبي كه براي خواب به ما داد، پشت مرتعي بود كه گوسفندان در خواب آرامي بودند. تنها صدايي كه مي آمد صداي زنگوله بره ها بود كه در خواب تكان آرامي مي خوردند. بخاري هيزمي اتاق را گرم كرد. تقريبا همه چيز مرتب بود. شب بود و من باز هم بي خواب بودم. زن دايي در توصيه هاي طبيعت درماني اش گفت: پاهايت را در آب چشمه بشور همه مرض هايت درمان مي شود. و من هم  جوگير، پاهايم را در آب چشمه شستم و انگار در سردي آب، چاييده بودم. از شب تا صبح دستشويي داشتم و به صداي زنگوله ها گوش مي دادم. عرفان كنارم خوابِ خواب بود. يكبار كه طاقتم تمام شد چراغ قوه را برداشتيم و با زن داييم به طرف دستشويي كه با چوب و حلب ساخته شده بود رفتيم. وسط كار ديدم سگ سفيد بزرگي در 30 سانتي متري ام نفس مي كشد. از صداي  خِرخِر نفس گرمش داشتم قالب تهي مي كردم و زير آسمانِ دشت به ديوانگي خودم، لعنت مي فرستادم. بالاخره خودم را به كلبه رساندم و چند ساعت، بعد  طلوع آفتاب بود كه نور را روي دشت پاشيد. هر جا منظره اي براي ديدن بود. گله اسب هاي جوان وحشي در سينه كش كوه مي دويدند. بي نظير بود.

در هر نقطه "زايش" بنابر قانون طبيعت جاري بود.  شاهيني كه با جوجه اش در آسمان پر مي كشيد. يك مرغ حنايي ديدم كه انگار كاكلش را كُرنلي كوتاه كرده باشد از زير پرهايش چهارده جوجه رنگ و وارنگ بيرون دويد. سگي كه توله هاي يك روزه اش را درون چاله اي گذاشته بود و كنارشان نشسته بود و مي پاييدشان.

"زنِ كوه نشين" ، صبح كمي هيزم با تبر خرد كرد. بعد رفت شاخ گوساله را به شاخ مادرش با طناب گره زد كه شير نخورد و شير  دوشيد. خانواده آقاي "پاسبان" كه مهمانشان بوديم همه شان پوست هاي سفيد ولي آفتاب سوخته داشتند. همه شان از صبح تا شب، گشاده مي خنديدند. ليلا، دخترشان پانزده ساله بود كه نامزد كرده بود. در سوباتان بچه ها فقط تا كلاس پنجم درس مي خوانند و بعد دامداري مي كنند. يادم رفت بگويم در سوباتان آب و برق نيست و جاده همان خاكي سراشيبي مزخرفي است كه گفتم...

تا ظهر مانديم و در وسوسه يك شبِ ديگر براي ماندن بوديم. گفتم كه طبيعت مستمان كرده بود اما نبودِ امكانات باعث شد تا شب نشده با يكي از نيسان ها كه آقاي پاسبان برايمان گرفت به شهر برگرديم.

مسير برگشت مسحور كننده بود. ابر مي آمد و مي رفت. نم باراني هم زده بود و مسير جنگلي از درختان بلند و مزارع توتون را پشت سر گذاشتيم. من تا حالا مزرعه توتون با ساقه هاي برگ پهن با گل هايي با رنگ صورتي نديده بودم.

بالاخره با عبور از مسير با تكانهاي شديد به پايين رسيديم. و سفر پر خطر سوباتان را تمام كرديم.

.

.

دو روز آخر چهار بار به دکتر و بيمارستان گلسار رشت رفتيم. عرفان را حشره "دراكولا" نيش زده است. خواهرم هم دچار دل درد و دل پيچه شديد شد و دو بار زير سرم رفت. دستهاي پسرم تاول هاي بزرگي دارد. من از سرزنش كردن خودم خسته ام. بابایش می گوید: ممکن بود در یک پارک جنگلی هم همین حشره بچه را نیش بزند. می گوید: اشکال نداره. عرفان قویتر و به محیط سازگارتر می شود. 

 امروز پس از پايان اين سفر او را به مامانم سپردم و برگشتم سركارم.

آنچه در مورد اين گزيدگي خوانديم و پرسيديم، مي گويد: كاري نبايد بكنيم تا زمان بگذرد و حدودا ده روز طول می کشد تاول ها خوب شود. اگر چيزي مي دانيد برايم بگوييد. ممنونتان خواهم شد.

اين هم از داستان چهار روز رفتن ما به دامن طبيعت زيباي وحشي.............


پ.ن. اوضاع كه بهتر شود برايتان عكس مي گذارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

1

 

2

 

3

اونقدرها هم که فکر می کنی دلم خوش نیست فقط خوب است که خدا کار خودش را بلد است. کاری به شلم شوربای دنیای ما آدمها ندارد.کاری هم به دلتنگی هایمان ندارد...

موقعش که می شود توت ها، شیرین دانه های رسیده میان برگهای درختان می شوند و هر حالی که داشته باشی باز عطر گل می تواند تو را سرمست  کند.

می توانی پاهای لخت را رها کنی در خنکای آب رودخانه و با نوک انگشت، لیزی خزه ها را لمس کنی و با کرخی آب یخ،جریان فکرت را از همه نگرانی ها رها کنی...

آن بالادست خانه هایی زیبا می سازند با دیوارهای سنگی و پله های مارپیچ ...به انتظار آدمهایی که دور هم بنشینند و چای بنوشند و بیاسایند، اما دل رنگ رنگ آدمها را نمي دانم انقدر خوش باشد

كه بي ملال و يكرنگ بيايند و بي خيال بگويند و بشنوند و چشمهايشان به همديگر راست بگويد......

.

.

من اما همه داغی هایم را از نوک انگشتان روانه آب می کنم و  اصلا چیزی بیشتر از این نمی خواهم....

 

پ.ن. ییلاق های یزد، توران پشت، ده بالا، تزرجان

پ.ن.۲. به لذت توت های شیرین و لطافت برگ گل، پاهای دون دون پشه خورده را هم اضافه کنید!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1390ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

من و شتر و دختر مردم!

در اين سفر  "عشق زرافه اي" به "عشق شتري" سوييچ شده بود!!

شترها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

روز آخر، پارک آبی آتلانتیس یا AQuaventure Atlantis، "نقطه عطف" سفر بود.

آتلانتيس براي ما "دو خواهر" معماري فاتنزي شبيه

كارتون هاي علا الدين و والت ديزني داشت.

من،  كودكي بودم كه هنگام شنا در خليج هر بار

پسرك 6-7 ساله مي ديدم، كودكم را گُم مي كردم.

(امان از مدرسه سخت گير!)

رودخانه هاي وحشي، بركه دلفين ها، ساحل هاي مرجاني

طبيعي و مصنوعي ، تونل وحشت و شنا ميان (البته بين آكواريومي از) كوسه هاو سفره ماهي ها

انگار من، نمو ”NEMO” باشم و دنبال “Shark” بگردم...

اسم لاكي رو گذاشته بودم shark چون علاقه عجيبي به كوسه ها پيدا كرده بود!!

در ساحل نهارهايي كه در ساك جاسازي كرده بوديم را خورديم در كنارِ لاكي كه مثلِ مهتاب

از آفتاب مي ترسيد. يكبار رفتم بهش سر بزنم ساحلي كه لاكي نشسته بود را گُم كردم و راهنماهاي سياه پوست همش منو به سمت تونل وحشت هدايت مي كردند- ترسيده بودم. لباس هايم خيس و سنگين بود چند ساعت پابرهنه راه رفته بوديم - البته پابرهنه زياد بود و اين مايه دلگرمي بود- و هربار كه دولا مي شدم پاي شلوار ورزشي آديداس ام را كه ستِ مايوي اسلامي ام را كامل مي كرد محكم كنم ...چشمم به  پاي بدون دمپايي مي افتاد و "كفش هايم كو؟" را با حرص مي خواندم و از اينكه براي بابا سوغاتي نخريدم موذيانه خوشحال مي شدم. چون آخرين بار، بابا چمدانم را چك كرد و شلوار استرچ و دمپايي

لا انگشتي را برداشت در حالي كه مي گفت: چندتا شلوار ورزشي!!

به آنهايي كه سرسره آبي سقوط آزاد را با جيغ هاي ترسناك تجربه مي كردند "مرحبا" مي گفتم!...

راستي مملكت امارات خيلي حساب كتاب داشت و ما چيزي مثل بي نظمي و بي احترامي نديديم.

در سفر اروپا بي نظمي نديده بوديم ولي بي احترامي نژادپرستانه مشاهده شده بود.

كلا سفر دو نفره خواهرانه خوبي بود. همسرانمان به دليل مشغله كاري نيامدند.

و برايشان بهتر بود چون ممكن بود همان يك روزي كه ما خريد رفتيم دچار "كچلي" شوند.

"ابن بطوطه" بازاري بود با معماري پنج تمدن بزرگ چين و هند و فارس (ايران) و

مصر و تونس و يا سقفي مثل آسمان....

 "مدينه الجميرا" يا "ونيز دبي" واقعا شبيه ونيز كار شده بود.

 يك ونيز عربي نوساز بدونِ بوي كپك...

اما اين كجا و آن كجا.....

دبي يك شهر ماشيني بود با سازه هاي مرتفع كه اگر دو روز ديگر مي ماندم احساس خفگي مي كردم.

ولي چقدر توريست از سراسر دنيا مي آيند براي آفتاب يا مثل ايراني ها براي خريد جنس خوب!!!

در لابي هتل، دختركي خوش لباس و ريز نقش و زيبا روي، پيانو مي نوازد. لاكي مجله ورق مي زند...

منتظر برگشت به وطن هستيم...

موضوع: سفر  

+ نوشته شده در  جمعه 29 بهمن1389ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

2

بازی نور و رقص برگِ زرد پاییزی... 

موسیقیِ نرم برخورد ذراتِ هوا با برگ...

خاک، نرم نرمک - فارغ از قانون طبیعت - برگها را به خود می خواند 

اغوای رنگ ها، نارنجی .. زرد ...قرمز

 حتی سرخابی و بنفش، هوش از سر می برد..

سبز هنوز به قوت خود باقی است.

چقدر راست گفته "مهدی اخوان ثالث"

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی .....خنده اش خونی است اشک آمیز....

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز*....

1

3

4

5

7

8

9

 جنگل های زیرآب ـ ۲۸ آبان ۸۹

*. با تشکر از لیلی بخاطر ذکر این شعر.

موضوع: سفر

+ نوشته شده در  جمعه 28 آبان1389ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

  • قلعه رودخان

از پلکان سنگی که بالا میروی دوطرف آبشارهای پرآبی است که آب از لابلای صخره های سنگی پوشیده از خزه های مخملی،جریان دارد و دو طرف درختهای جنگلی با انبوهی از برگهای گوناگون. منظره ای زیبا به نمایش گذاشته است.

1

 در اینجا رنگ سبز، هزار طیف دارد. مسیرِ هزار پلکان, بنظر ساده است اما کوهنوردی به نسبت سنگینی است به خصوص که شب قبل باران آمده و سطح پلکان مثل آیینه، صاف و لیز است و یک خطا منجر به دست و پا شکستن خواهد شد.

2

 به قلعه رودخان رسیدیم.

3

بیشینه اش یک دژ نظامی است که در دوران سلجوقی (شاید هم قبل از اسلام) ساخته شده است. به سوراخ سمبه های قلعه سرک می کشیم و آب انباری که کمی مخوف بنظر می رسد، را می بینیم. بی باکانه، هوس می کنم پایم را روی کفِ چوبی نه چندان محکم  قلعه بگذرام وتا آخرش را ببینم.

4

 برگشتنی زانوهایم می لرزند. تنم داغ است و سرم پرشور. به همه عابران که تردید دارند بروند می گویم: بروید اون بالا بهشته ....

پای کوه لب آبشارها یک لواشک قرمز که حتما جوهر لیمو به آن زده اند جذابترین طعمی است که میتوان چشید.

  • تالاب انزلی

نقطه عطف سفر ، گشت روی "تالاب غازیان" مرداب انزلی بود. هوای ابری انزلی حالم را گرفته بود و از ماندن منصرف شدیم.

کاورها را پوشیدیم و قایق راه افتاد. گاراژهای قایق موتوری ها اتاقکهای زنگ زده ایست که ابتدای مسیر گذر زمان را یادآوری می کند. 

 قایق موتوری که از اسکله دور شد مناظر بسیار زیبایی پدیدار شد. از میان نیزارها رفتیم جایی که صدای بال های مرغان دریایی که دسته جمعی از تالاب می پریدند و سیاهی پرهایشان در هوای مه آلودِ بندر دیدنی بود. رفتیم تا بالاخره "نیلوفر صورتی" مرداب را دیدیم. با برگهایی به گردی یک نون تافتون بزرگ و شبنم های درشتی که روی آن غلتیده بود. در آن شرایط جوی عکس خوبی نگرفتم.

5

 

 

 عکس زیر شبیه نیلوفری بود که دیدیم (منبع: وب)

نیلوفر

انزلی "شهر باران های نقره ای" نام دارد. این را در بروشور هتل قدیمی نوشته بود. اما همین باران های نقره ای وقتی با سرعت روی قایق پیش می روی مثل سوزن های تیزی به صورت ، فرو می روند.

 به گفته قایقران، عمق تالاب در برخی جاها به نیم متر رسیده است. تالاب، نیاز به لایروبی دارد وگرنه خطر نابودی آنرا تهدید می کند.

6

 

  • دریا، ساحل زیباکنار

امواج بلند و پرتلاطم دریا وسوسه ام کرده بود. دیدم اگر بخواهم در کنار همسر و فرزندم به دریا بروم. باید با لباس به آب بزنم. درنگ نکردم.

-یک موتورسوار موی دماغم شده بود گاز میداد و تذکر میداد که اینجا آب پرفشاره و خطرناکه محلش ندادیم رفت پی کارش-

ساعتی را در بستر دریا و آسمان آسودیم.

باد بر شن های ساحل نقشِ پلیسه های موربی نگاشته بود. رد پایم، نظم آنها را بر هم می زد. وخورشید گرمای ملایمی را به ساحل نشینان هدیه می دهد. در آفتاب نشستم و شاهد ساخت قلعه های سه گانه شنی به دست پسرک بودم.

وقتی با لباس های نمناک لای بوته های وحشی تمشک رفتم با خودم گفتم: عمرِ سفر کوتاهه ولی برای ادامه مسیر یکنواخت زندگی لازمه....

 .

.

این عکس را در پارک فومن گرفتم. وقتی پسرک پرسید قدیمها که برق نبود و تلویزیون و کامپیوتر نبود، پس بچه ها چه جوری بازی می کردند؟ گفتم: اینجوری....

 

فومن

 

موضوع: سفر

بلاگفا دوباره حالش بده.  اِوا... خاكِ عالم....غش كرد....یه آب قندی دستمال نم داری.. بادبزنی چیزی بیارین تو رو خدا....

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 شهریور1389ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

پريشب رفته بوديم "توران پشت". "توران پشت"، روستايی با بيشينه تاريخي كهن و اقليمي كوهستاني، در حد فاصل يك ساعتي شهر يزد است.

عموي پسرك اينجا باغي دارد. شهرنشينان از گرما به اينجور جاها پناه مي آورند.

شبانگاه در مسير رفت ، در آسمان كوير، که صاف و غرق ستاره بود ،"كهكشان راه شيري" به وضوح ديده مي شود.در آسمان صاف بصورت توده اي سفيد رنگ از نقطه هاي درخشان....عمق شب در این آسمان توصیف ناشدنی است...

اول باورم نمی شد. به نظرم ديدن همين منظره براي يك سفر كافي بود...

آسمان کویر -راه شیری

تصویر آسمان یک چیزی تو این مایه ها بود.-این عکس را از وب برداشتم البته اون لکه صورتی را نداشت-

 یکی از ماشین های همراهان  راه را گم کرده بود. تا وقتی منتظر بودیم برسند زیر کهکشان راه شیری یک والیبال همینجوری بازی کردیم...فکر کن....چه خاطره انگیز!!!

اين روستاي قديمي، جمعيت منفي دارد و فقط تعدادي پيرزن و پيرمرد كه عتيقه شده اند، در آنجا سكونت دارند.

در كوچه باغ ها ماشين نمي رود. در ورودي هر خانه يك الاغ، پارك شده است، كه تنها وسيله حمل و نقل به شمار مي رود.

در گوشه كنار كوچه باغ ها، بقايايي از سنگ آسياب هاي قديمي رها شده است كه نشان از اين دارد كه اينجا آب زيادي داشته است. بهار که آمده بودیم  در همه کوچه ها چشمه ها و جوی ها روان بود.گنج ها را برده اند اینطور که می گویند یک سنگ الماس -به خاطر سختی و مقاومت بالا- زیر سنگ آسیاب قرار می گرفته است.

در آفتاب، پياده مي رويم تا آبشار را ببينيم. در راه به درختان توت و آلبالو ، زردآلو و آلوی قطره طلا و حتی بوته های زرشک نارس، ناخنک می زنیم. در لابلاي درختان به آبشار حدود سه متري -شاید هم کوتاهتر- مي رسيم كه از صخره اي به پايين مي ريزد.

من در يك حركت بيش فعالانه، پس از تعدادي از همراهان به زير آبشار مي روم...

يعني رفتم زير  خودِخودِ آبشار ايستادم . خيال مي كردي يك كيسه 100 كيلويي برنج روي شانه هايت فرود مي آيد...آب يخِ يخ.....

مثل ماساژ محكمي از آب طبيعي بود كه تا چند ساعت بعد در آن هواي گرم، خنكاي آن را زير پوستت حس مي كردي....

يعني اگر به عنوان يك جاذبه توريستي براي زير آبشار رفتن بليط مي فروختند، كلي مي ارزيد...

پسرك هم با برو بچه ها، از نزدیکی های ظهر تا عصر، الاغِ پيرمردي بنام "غولوم" را تحت اختيار داشتند و الاغ بيچاره در هر كورس، سه تا بچه سوار مي كرد و مسير در باغ تا پشت ميدان روستا که مسجدی بود، را گز مي كرد و بچه ها از "الاغ سواري" حسابي لذت بردند. مسافر ثابت هر كورس هم "نگار" دخترك3 ساله بود كه به هيچ عنوان رضايت نمي داد پياده شود. پسرک اصلا راضی نمی شد  دست و صورتش را که به گمانم تا آنروز انقدر کثیف نشده بود، بشوید و برای ناهار بیاید و برای اینکار کمی متوسل به زور شدم  [آیکون مادر پشیمان]

"چهل دخترون" يك بناي تاريخي در بالاترين نقطه "توران پشت" است.

چهل دختران

گویا، قدمت "توران پشت" به توران دخت ساسانی بر می گردد. از قول غولوم مي گويم: " 700 سال قبل از اينكه شهر يزد ساخته شود - حالا تصور كنيد يزد با نام "ايساتيس" خودش قديمي ترين شهر دنيا بعد از ونيز ايتاليا است- 40 دختر بوده اند كه دختران پيامبران و مردان خدا بوده اند،بالاي اين كوه كه مي رسند ظاهرا شيخي قصد تعرض به آنها را داشته است. همين كه چشم بد به آنها مي اندازد 40 دختر آب مي شوند و در زمين فرو مي روند. همين مي شود كه اينجا دو بناي سنگي هشت ضلعی، ساخته مي شود كه آرامگاه چهل دختران است. بنايي است با ابهت از ديوارهاي سنگي و پنجره هاي مشبك خشتي و سقف بلند گنبدي  شكل...

نزديكي هاي اذان مغرب آنجا بوديم....اين دو بنا كه قرينه هم ساخته شده با پلكاني وسيع به روستا وصل شده است.

در بلندای بقعه که ايستاده ای، كوهي به نام "تخت رستم" ديده می شود. يك كوه كه بالاي آن سطح صافِ صاف است. انگار يك كوه معمولي را با يك چاقوي تيز از عرض بريده باشند...

صبح روز بعد قبل از همه بيدار شدم و يكبار ديگر تا "چهل دخترون" پياده رفتم. خيلي مجذوب اين بنا و افسانه درونش شدم. در راه برگشت فاطي، زنِ غولوم – يك پيرزن عتيقه ديگر- سر راهم سبز شد. موبايلش را از گردنش درآورد و از من خواست شماره ام را برايش ذخيره كنم. مي خواست با من دوست شود!

 اجتماعي بودن پيرزن در يك روستاي تاريخي و نفوذ عصر ارتباطات در اين نسل از ديار كهن برايم جالب بود...

 چه طولانی شد!! اينها را نوشتم كه يادم بماند 18 تير 89 در "توران پشت" چه گذشت....

موضوع: سفر (هرچند کوتاه)

بی ربط نوشت. راستی دیدید اسپانیا قهرمان شد. فکر کنم این همکار بغل دستی یک سر و سری با اختاپوسه داشت که از روز اول می گفت اسپانیا جام رو می بره...من حاشیه های فوتبال رو بیشتر از خودش دوست دارم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 تیر1389ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

بعضی وقتها از خانواده های شلوغ پلوغ خوشم میاد. اینکه یک سفره بندازند از این سر اتاق تا اون سر. یه عالمه خاله و دایی و عمه و عمو و خواهرزاده و برادر زاده دور هم جمع شوند و گل بگن و گل بشنفن.

به خصوص اینکه عید باشد و خیلی وقت باشد همدیگر رو ندیده باشند و همه چیز خوب باشد و همه خوشحال...

بعد پسرها و مردها و دومادای فامیل بروند کنار و یک کلونی تشکیل دهند و بعضی ها بازی کنند و چند تایی حرفهای نسبتا جدی بزنند و چند تایی هم معلوم نیست چی میگن و یواش یواش می خندند.

دخترها و مامان ها و تازه عروس ها هم در آشپزخانه جمع شوند و یه دفعه مهربون شوند و همه کمک کنند و همه چیز که سر و سامون گرفت یک سینی چای در استکان های بلور بریزند و دور هم بنشینند و به همدیگر شیرینی (باقلوا و قطاب) تعارف کنند و بعضی حرفهای زنونه بزنند و چند تایی هم بحث های فرهیخته ای را شروع کنند.

 و بچه ها این وسط نقل مجلس باشند. انقدر بدو بدو می کنند که نفس کم میارند و یکی باید امان دهد و کوچولوتر ها را از زیر دست و پا جمع کند.

در گوشه هال یک بچه نوپا دیده می شود که با روروئک کورس گذاشته و یکی دیگه با موهای فرفری که سعی می کنه در اولین فرصت انگشتش رو تو چشم اون یکی فرو کنه و مامانه هراسون از راه می رسه و جان شیرین کودک را نجات میبخشه و ...

من عضو یک خانواده کم جمعیت و نسبتا ساکت و جدی و سنگین رنگین هستم و حالا که به صورت سببی عضو یکی از این خانواده های پرجمعیت و خونگرم  شده ام روابط بین آنها برایم جذابیت دارد.

.

.

وپسرک که پشتک های ناتمامی که در کلاس ژیمناستیک یاد گرفته را به نمایش می گذارد و در فوتبال با بچه های قد و نیم قد دو بار موفق شد دروازه حریف را باز کند لپ هایش گل انداخته و تازه فهمیده گل زدن به این راحتی هم نیست و مزه این دو گل خیلی بیشتر از بیست تا گلی است که در راهروی خانه به من یا بابایی می زند...

 

موضوع:  سفر - روزمرگی

راستی اگر سفری به یزد داشتید، "غربال بیز" در حومه مهریز (منطقه کوهستانی) را ببینید.

سوراخ هایی که بطور طبیعی در کوه ایجاد شده و در فصل پرآبی مثل بهار از آنها مثل چشمه آب بیرون می زند.

 چشمه غربال بیز

"چشمه غربال بیز" چشمه ای تاریخی و بسیار کهن در اطراف مهریز است. در اطراف این چشمه آثاری بدست آمده است که قدمت این منطقه را بیان می کند، از جمله گودی هاون شکل در بالای چشمه که با دست کنده شده و سه برج مثلث شکل در کوه بالای چشمه با قدمت بیش از چهار هزار سال که معبد آناهیتا است و قبرهایی که از آن ظروف سنگی و اشیاء و نشانه هایی از عصر ناهید پرستی و هزاران یادگار بزرگ زمانهای بسیار دور بیرون آمده که همه حکایت از تاریخ کهن این ناحیه دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 فروردین1389ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

انگار، لاهیجان معروف به "عروس گیلان" است. وارد شهر که می شوی دریاچه ای که گرداگرد آن پارکی غرق گلهای ماگنولیای بنفش و صورتی و گونه های زیبای گل ها و گیاهان است، زیبایی شهر را به تماشا

می گذارد. و آبنمایی از یک قوری معلق در هوا که آب را روانه فنجان می کند.

و شیطان کوه و آبشار زیبایش،

وقتی با تله کابین بر فراز کوههای اطراف شهر، سیر می کنی، زیر پایت مزارع چای است و درختان نارنج لابلای آن دیده می شود.

لاهیجان

در داخل کابین، به یکی از همراهان که ترس از ارتفاع داشت و سعی می کرد آرام باشد، به شوخی گفتم: زیر پات چاییه، مواظب باش نسوزی!

 

پ.ن. منبع عکس وب است.برای آپلود تصاویرپشت دیوار فیلترینگ به سر می برم.

 

بعدا نوشت. این سرمای هوا با تاخیر فازش قبل از موعد سفر فراریمان داد به تهران.نمی شه که آدم هی مناظر رو ببینه و هی بلرزه... هی پول خرج کنه و هی بلرزه...یعنی از سرما نتونه بره دم قوریه یه عکس بندازه آخه...

توفیقی شد تا تهران بدون ترافیک و آدم زیاد را تجربه کنیم. یعنی جردن رو بدون نیش ترمز بیاییم پایین.

و گلفروشی های رویاییش رو ببینیم...

این پارک آب و آتیش عجب جاییه.

عین خارجه...یحتمل بهترتر...

موضوع: سفر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 فروردین1389ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

اولين بار بود كه در قالب يك تيم ورزشي مسافرت مي كردم. سفر خيلي خوب و بيادماندني بود و در عين حال سخت. در اين سفر فرصت  گردشگري نداشتيم. به خصوص براي تيم ما (تيم تهران پيام الف) كه همه بازي ها را مي برد و در فاصله كوتاهي بايد براي بازي بعدي آماده مي شد. تمام سفر تقريبا در سالن ورزشي مخابرات بندر عباس و در خوابگاه كه مامورسراي مخابرات بود، گذشت. تفريح ما مختص بود به خنده هاي شبانگاهي در خوابگاه، شنيدن آهنگ هاي پر ضرب بندري در مسير بين باشگاه و رستوران، خريدهايي كه اول قرار بود در قشم انجام شود ولي چون مارا نبردند مختص به بازارهاي بندر و دستفروشي ها شد چرا كه بايد براي بچه هاي چشم به راهمان سوغاتي مي آورديم.

مراسم افتتاحيه بازي ها با حضور نماد هاي سنتي بندر عباس و نيز تشريفات كامل انجام شد.

1

روي يك ميز خوراكي ها، خرما و ميوه هاي بندر عباس را چيده بودند. يكي از ميوه هاي بندرعباس ميوه خوشبوي! "كنار" (به ضمه كاف) است .فردا در اتاقمان يكي بچه ها از بوي گندي كه در ساكش پيچيده بود، شاكي بود و در آخر، كاشف به عمل آمد كه يك "كنار" برداشته و در جيب گرمكن ورزشي اش جا گذاشته است!!!

اين هم نان سنتي بندر عباس:

2

و عكس هايي از مراسم افتتاحيه:

3

2

بله کلی تحویلمون گرفته بودند...پس چی!!

و "گروه سرووووووووووووووووووود":

خدا مي دونه تا روز آخر چقدر از دست اين "گروه سرود"خنديديم..........خود گروه سرود نه بلكه عبارت "گوروه سورروووووووت"

 وقتي آدم دوربين رو ميده دست كسي كه دستش مي لرزه، اونوقت از "سرخپوشان تهران پيام الف" عكس خوبي نداره كه بگذاره اينجا. گرمكن هامون قرمز جيغ بود و خيلي بارز بوديم. البته در زمين لباسهامون آبي بود. لباسهاي تمام پلاستيك كه بعد از هر بازي انقدر عرقی بود که باید مي شستيم و در هواي شرجي بندر به فلاكت و با كمك اتو و سشوار، خشك مي كرديم. تعادل بين آبي و قرمز كاملا رعايت شده بود. با زانو بندهاي سبز...من که اون زانوبندهای سبز که عین بستنی نونی رو زانوی آدم سیخ وای میستاد رو گذاشتم تو ساک و زانوبندهای کهنه خودم را پوشیدم.روز آخر هم از دستفروش ها كش هاي يك جور خوشگل و رنگ و وارنگ خريديم و بستيم به موهامون. با میک آپ کامل...خلاصه در زمين مي درخشيديم.

البته در هواپيما بهمون مي گفتند پرسپوليس. راستي تيم ليگ پرسپوليس واليبال بانوان هم از تهران آمده بود و ديدن دختران واليباليست ليگ با دومتر قد ويك بازيكن سياه برزيلي و بازي هاي در حد تيم ملي به خصوص اسپك هاي تيز آنها براي ما حيرت آور بود.

تيم ما در بازي هايي كه داشت برنده بود. وقتي تيم تهران پيام ب كه دوستان خودمان در باشگاه پيام بودند را برديم، كمي دلخوري پيش آمد. آنها از تباني حرف ميزند و اينكه چرا بد بازي نكرديد تا ما ببريم و در فينال دو تيم تهران با هم بازي كنند. كه اين براي تيم ما اصلا منطقي و قابل قبول نبود. آنها بعد از باخت عین بچه ها با ما قهر کردند و رفتند قشم.

 تيم هرمزگان كه ميزبان مسابقات بود، تيم جوان و قوي بود با  لباسهاي زرد و يك كرور تماشاگر. تماشاگران مجهز به طبل و تمپو هم بودند و انصافا شوري در سالن برپا كرده بودند. تيم هرمزگان به دليل تقلب حذف شد. ظاهرا يكي از بازيكنان قرارداد كارمندي نداشت. حذف هرمزگان باعث بي نظمي در رده بندي شد و تقريبا يك روز وقت ما را تلف كرد.بازي فينال بين كرمان و تهران پيام الف بود. فارس سوم شد و از اينكه ما با تهران پيام ب تباني نداشتيم خوشحال بود و در فينال مشوق تيم ما بود. واقعا ايول به شيرازي ها. تماشاچيان شيراز گل كاشتند وبراي تيم ما سنگ تمام گذاشتند. "شيرازي ها متشكريم" جواب ما به آنها بود. روز آخر همه صداها گرفته بود. ما كه ذخيره بوديم براي تشويق، دوتا شيشه آب معدني خالي را روي سطل آشغال مي كوبيديم و دامبال ديمبول راه مي انداختيم.

براي بازي فينال آماده بوديم. سكوي اول و مدال طلا از آن تيم ما بود. به خودمان غره شده بودیم.بازي 5 گيم بود. بعضي وقتها اتفاقاتي در بازي رخ مي دهد كه پيش بيني نشده است. مربي كرمان بي اخلاق ترين آدمي بود كه من در اين چند روز ديدم. يك آدم عصبي مزاج و تندخو. در بازي يكي از بازيكنان كرمان كه هيكل گنده اي داشت با حرفهاي نامربوط و عدم رعايت اخلاق ورزشي  سعي در پرت كردن حواس پاسور داشت تا تمركز او را به هم بزند. پاسور مابه نظر من "تك ستاره" اين بازي بود و سعي مي كرد با وجود تشويش ها تمركز خود را حفظ كند و بهترين بازي را ارائه داد . بازي به گيم پنج كشيده شد. من بازيكن ذخيره بودم. تعويض شدم. يكبار خراب كردم. گيم آخر كه يك گيم كوتاه 15 امتيازي بود و  فرصت خيلي كم بود. خلاصه در گيم آخر با اختلاف كم بازي به كرمان واگذار شد.

در اختتاميه، كاپيتان ما با مربي كرمان با منطق و خوشرويي اعتراضش را مطرح كرد و او گفت: سياست است و كاپيتان در جواب گفت: ورزش، سياست نيست. ورزش، ورزش است.

راستي داوري ها خوب بود.

به هر حال كسب مدال نقره براي ما كه شايسته طلا بوديم خيلي خوشايند نبود.عکس هایی که از اختتامیه دارم بعضی چشمها گریه ای است.از جمله خودم.

در اختتاميه، مربي براي دريافت كاپ به سكوي نايب قهرماني رفت.

راستي خانم ق مربي خوبمون ، ايندفعه ديگه واقعا "عاشقتم".

 مربي دلسوز ما با احساس مسئوليت و تلاشي كه داشت سهم بسزايي در اين پيروزي داشت. همه بچه ها خوب بودند و تلاش خود را كردند. برگزار كنندگان بعد از اختتاميه مي گفتند ما مي خواستيم كاپ اخلاق را هم به تيم شما بدهيم ولي تصميم بر اين بود كه كاپ اخلاق به شهرستاني ها تعلق بگيرد لذا به تيم خراسان رضوي داده شد. اينكار خيلي بي مزه بود.

خلاصه مدال را آورديم براي خودمون، اداره مون، باشگاه پيام و خانواده و بچه هاي فسقلي مون كه به خاطر داشتن مامان ورزشكار چهار روز تنهايي را تحمل كرده بودند و زياد هم بهشان بد نگذشته بود. بعضي هاشون كه اصلا تحويلمون نمي گرفتند و وقتي زنگ ميزديم باهامون حرف نمي زدند. اما در فرودگاه قيافه همشون نشون مي داد كه دلتنگ شده اند. پسرك دوساله كاپيتان كه چسبيده بود به مامانش و انگار او را بو مي كرد. همينطور دخترك پاسور تيم. از احوال پسرك من هم در اين مدت خاله لاكي اينجا نوشته.همونجا تو فرودگاه می خواست چمدون را باز کنه و سوغاتیش رو برداره...

من كه همان شب مدال خود را به گردن پسرك انداختم.تا اينكه بلكه خوشش بياد و به ورزش علاقه مند بشه.

 اما جداي از مسابقه و مدال و مقام و غيره و ذلك، خيلي بهمون خوش گذشت و واژه هاي كليدي كه باعث خنده هامون بود كه اينجا فرصت تعريفش رو ندارم و براي همسفري ها مي نويسم بترتيب عبارت بودند از: كمربند هواپيما، دچار تكان شديد، لندينگ، گروه سرود، سوسن خانوم(هم راننده ای که آهنگ سوسن خانوم در ضبطش می گذاشت و هم اون خانوم گندهه که حواس پاسور رو پرت می کرد سوسن خانوم نام داشتند)، پانتوميم هاي نمايشي فشن ، پنج سال،تاخير در پرواز،ببخشيد، تشويق تيم اصفهان (سوماخ)، آرايش براي بازي در مقابل خراسان، دم ماهي و ووو... به اميد حضور در بازي هاي بعدي...هواي بندر عباس عالي...

تا ديدار ديگر شما را به خداي مهربان مي سپارم.

 موضوع: سفر - والیبال

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اسفند1388ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

خيلي سال پيش در سفري به زنجان يادم مي آيد دو اثر باستاني نظرم را خيلي جلب كرد.

اول، گنبد سلطانيه كه وصف آن در اين مقال جاي ندارد.

و دوم، رختشويخانه زنجان- وقتي ميزبان ما در آن سفر گفت كه مي خواهد ما را ببرد تا رختشويخانه را ببينيم و

فن بيان خوبي هم نداشت در همان دوران نوجواني يادم مي آيد از شنيدن لفظ رختشويخانه،حالم بد شد.

و احساس كردم در اين رودرواسي كه گير كرديم حالا بايد بريم و چه صحنه اي ببينيم. زود قضاوت كردن يعني اين...

رختشويخانه موزه اي بود در يك بناي قديمي آجري كه معماري آن در عين سادگي، باشكوه بود.

 

رختشويخانه كه تركي آن " پالتار بولاغي " يعني چشمه لباس است مانند تالار بزرگي بود كه نهري آب از كاشي هاي فيروزه اي

 در ميان آن روان بود و در جاي جاي آن تنديس هايي از زنان با لباس هاي محلي كه هركدام در گوشه اي به كاري مشغول بودند.

من از اون مجسمه اي كه زني كله كچل پسربچه اش را مي شست، خوشم امده بود.

 

يادم مي آيد اونروز هوس كردم در آن فضا موجوديت داشتم...

و جايگاه با ابهتي كه بانوي مدير رختشويخانه در آن مي نشست و به رتق و فتق امور مي پرداخت.

 آنروز درو ديوار موزه، گالري عكس بود و تلفيقي با هنر مدرن..

و اما چه شد يا د آنروز افتادم؟

اين لباس هاي ورزشي رنگ و وارنگ و بعضي لباس هاي پسرك را كه در ماشين لباسشويي نمي توان انداخت، چون دراينصورت در آن خم رنگرزي هم خود لباس و هم بقيه لباسها به باد فنا خواهد رفت، برايم كار درست كرده.

مجبورم با يك ماشين لباسشویی دستي كه در گوشه حمام گذاشته ام اين لباس ها را دانه دانه و به تناسب رنگ بشويم و در رختشويخانه اي كه براي خودم ساخته ام

آب بازي مي كنم، سوت مي زنم، تمرين آواز مي كنم، حتي سريال شمس العماره گوش مي كنم،

و وقتي ميام بيرون با زانوهاي يخ كرده در بالكن هوا مي خورم و با سليقه لباسها را پهن مي كنم، گيره هم نمي زنم تا آزاديشان محدود نشود و با خودم مي گويم:

نه اونقدرها هم كه ميگن هوا آلوده نيست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

چهار روزي نبودم. رفته بودم سفر...

كيش، نگين خليج فارس*

اين سفر، يك سفر استثنايي بود. همراهان 5 دوست دبيرستاني بوديم از ساليان دور...

الان به سوال پيش آمده در ذهنتان پاسخ مي­دهم.

نه پسرك را با خودم نبردم. او را به پدرش سپردم تا دوتايي در كنار هم لذت ببرند. ضمنا از مدرسه باز نماند.

همه چيز خيلي خوب شروع شد.

ورودمان به جزيره با آب و هوايي با گرماي ملايم و شرجي شروع شد.  

 

  اتاق اختصاص داده شده در هتل چهار ستاره، فرنيش شيكي از چوب ملج زرشكي داشت با پرده هاي طلايي كه تلخي بوي عميق سيگار

اين اتاق، تا انتهاي شامه مان نفوذ كرده بود. لذا مجبور به تغيير اتاق شديم. البته اين­كار تا شب طول كشيد و ريسپشن شب برخلاف نوع روز آن همكاري خوبي كرد و اتاقمان را به اتاق ديگري تغيير داد و اين اتاق جديد ويژگي خاصي داشت كه نگويم بهتر است. به اين نتيجه رسيديم كه بايد اتاق را تحمل كنيم و بزنيم بيرون. تقدير اين بود كه به هتل دل خوش نكنيم... ولي از حق نگذريم ناهار خوبي داشت.

و اما...

شنا در ساحل مرجاني كيش و آفتاب گرفتن بعد از آن بسيار دلپذير بود.

و همچنين به توصيه دوستمان كه مشاورارشد اوريفليم است. (Oriflame برند سوئدي محصولات مراقبت و آرايشي پوست است كه بر مبناي مواد كاملا طبيعي مي باشد.) ، پوستمان را با اسكراب شن هاي مرجاني ساحل جلا داديم.

در حاليكه روز اول دريا موج­هاي متوسطي داشت با فركانس يكنواخت كه مانند ماساژوري، خستگي­هاي پشت ميزنشيني را از عضلاتمان مي­زدود. و روز دوم كه دريا آرام بود، ميان ماهيان ريز و درشت شنا كرديم و پرش­هاي رنگين كماني و متناوب دسته­جمعي ماهي هاي نقرآبي به بيرون آب، بي­نظير بود...واقعا بي­نظير بود.

اين صحنه بود كه جاي پسرك خالي بود.

حيف كه دوربين هايمان را تحويل گرفته بودند آخه خيال كرده بودند مي خواهيم از دست و پاي جماعت نسوان عكس بگيريم!!

این عکس رو از وب برداشتم. فکر کنید آدم وسط اینها شنا کنه!!

 

در گشت جزيره­، درخت سبز (من اسم انجير معابد را دوست دارم ولي از گونه لول بود.) حاجتي به ما داد و آن برنده شدن لیدر گروهَ دوستی که نامش یادآور واژه دوستی است در قرعه­كشي اين رستوران­هاي شانديزگونه بود كه  قرار شد سکه زرین تامين اعتبار بودجه سفر بعدي باشد.

شاید حاجت دیگری هم روا شود به زودی...

توقفگاه ديگر، كلبه هور بود كه در اين خليج چشمهايمان به ديدار صخره هاي سبز و غروب آفتاب و رنگ سبزآبي آب مهمان شد.

بعد هم ادامه غروب در كشتي يوناني و عكاسي.

 

 

 

راستي آهو هم ديديم دوان دوان در ميان درختان...

از همه برنامه ها، مهيج­تر، برنامه غواصي بود كه خانم مربي حرفه اي اش كه به راحتي مهندسي الكترونيك را كنار گذاشته بود و دل­سپرده بود به غواصي و دنياي اعجاب انگيز زير آب.

لباسها را پوشيديم و شوونات اسلامي را به آن اضافه كرديم. به نقطه اي رفتيم كه تا عمق 5 متري غواصي كنيم. پس از پوشيدن فين (كفش غواصي) و نصب كپسول هوا و تجهيزات به داخل آب پرتاب شديم. دست در دست هميار (Body) به همرا مربي سرشار از آرامش 20 دقيقه زير آب غواصي كرديم. البته به اين راحتي نبود. سنگين بود. به خصوص كه به عمق كه مي­رفتي فشار بدجوري روي گوش فشار مي آورد. من كه فاتحه پرده گوشم را خواندم ولي با ترفندي كه مربي ياد داده بود بايد هوا را از گوشمان خارج مي كرديم كه در مورد گوش چپ من عملي نبودو با دست علامت not Ok دادم. بالاخره بي خيال شدم و در ادامه ماجرا مشكل حل شد.

اول فقط آب بود و آب. سبز و كمي كدر. ناگهان منظره روبرويمان اين بود:

تپه هاي مرجاني صورتي چرك كه طوطيا (خارپشت دريايي) گويا لابلاي آنها روييده بودند. خيار دريايي، گل سنگ هايي مانند جير مشكي كه به صخره هاي مرجاني چسبيده بودند. يك صحنه بامزه ماهيان لاجوردي كوچكي بودند كه از لاي سوراخ هاي مرجان ها قايم موشك بازي مي كردند.  با ديدن ماهي بازيگوش زرد راه راه ياد كارتون نمو (NEMO) افتادم.

صحنه جالب ديگر، سه تا ماهي بزرگ بودند كه انگار لباس فاخري از حرير خاكستري با خالهاي قهوه اي پوشيده بودند. ماهي هاي متوسطي هم ديدم كه حالت فلورسنت داشتند. تيم قبل از ما لاك پشت دريايي ديده بودند كه خوابيده بوده و وقتي ما رفتيم ظاهرا رفته بود.

راستي پايم را زدم كف دريا و اين احساس خيلي خوبي بود. يك جا هم مرجان ها پايم را خراش دادند (تا باشه از اين خراش­ها)

خلاصه آدم از آن آرامش بي منتها سير نمي شد و بار ديگر تاكيدي بود بر قدرت لايزال الهي...

اين مشاهدات مناجاتي بود براي من...

راستی خانم شیرین (مربي) گفت: ۲۷ آبان باران شهابي زيبايي در آسمان ميآيد. برويد كوير ببينيد.(اين هم محض اطلاع رساني)

برنامه شب آخر، قلعه جن ها بود. سناريو را چيديم. براي مواجهه با از ما بهتران، صداهايي تقليد كرديم كه حيف فايل صوتي اش را ندارم. قرار شد بليط هايي هم با مهر سم (پاي جن، سم است، مستحضريد كه....) تهيه كنيم. مهر زدن را دكتر تيم پيشنهاد داد واين همگوني حرفه پزشكي با نسخه نوشتن داشت..  كلي خنديديم در غار قلعه در خيالمان ولي چون بايد ساعت 2 نصفه شب مي رفتيم خواب را به ضيافت جنيان ترجيح داديم...

و اما نهار روز آخر... رستوران مير مهنا

و غذاي دريايي...

وپيدا شدن مرواريدي در صدف را به  فال نيك گرفتيم...

مرواريد را كنار بشقاب مي بينيد؟

و گروه موزيكي كه از خجالت بقيه گروه های سرسام آور درآمد...

دوستان نرجس 73 جاي همه تان سبز....ياد همه كرديم به خصوص با دیدن آب یاد اون ور آبی ها افتادیم و به دوستان وطنی هم این مژده را می دهم باز هم برنامه خواهیم داشت. با ما همراه شوید...

عزم رفتن کردیم با كوله باري سنگين از خريد هايمان، و آفرين گفتيم به دوستاني كه در ورزش مهيج و خانه خراب كن خريد كنترل خود را بیشتر حفظ كردند...

شاپينگ در TOMMY خوب بود...

اين هم زرافه افريقايي از چوب آبنوس، خريد نمادين من

با تشكر از كپتين ف.  پرواز ماهان كه لندينگ زيبايي داشت، بر خلاف كپتين مسير رفت كه چارچنگولي نشست...

دوباره برگشتيم به خانه و پسرك دلتنگ شده بود ولي در نبود من كمي تپل تر شده بود، انگار بابايي خوب بهش رسيده بود و

حالا سرگرم است با ماشين كنترلي قرمز كه گرچه BMW سفارشي نيست ولي پيت استاپ (تعميرگاه) زيبايي دارد...

پ.ن.1. خليج فارس، نامي كه با داغي همراه است كه اهمال كنندگان حفظ نامش بر دلمان نهاده اند.

پ.ن.2 خطاب به همسفري ها: دنگ هزينه سفرنامه را حساب كنيد.آپلود عكس ها و تنظيمات، كلي وقتم را گرفت

پ.ن.3 خطاب به group narjes 73: بقيه عكس ها را بعدا در سايت ملاحظه بفرماييد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

 

عاشق اون تيكه از پارك چيتگرم كه در شيب تند خلاص مي­راني، جايي كه زبان گنجشك ها انبوه

مي شوند و باد از زير روسري و كلاه و عينك و همه چيز راه مي يابد و تن عرق­كرده آدم را خنك مي كند.

و بعد مي­رسي به سربالايي پيست، آنوقت است كه تمام عضلات پاي آدم گريه شان در مي­آيد و بايد بايستي و پياده نشوي و غلبه كني بر فشار ركاب و در اين دست و پنجه نرم كردن ها، دوبازه مي رسي به شيب جاده و دوباره هوهوي باد مي­پيچد در گوش هايت.

چيتگر را به خاطر بسپار...

برچسب: سفر هرچند کوتاه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

آبشار آب پري 

 در استان مازندران، پس از شهرستان نور، شهر كوچكي درست متصل به نور است به نام رويان،

البته وقتي بچه بودم نامش علمده بود كه در هيچ پرانتزي آورده نشده و ما خودمان با هوش سرشارمان

فهميديم.

يك جاده فرعي از رويان منحرف مي­شود به سمت جنگل كه با آبشار آب پري شناخته مي شود.

اوايل اين جاده آبشار بسيار زيبایی است. البته عكس هايي كه من گرفته بودم به تمام صخره ها

ادم چسبيده بود به همين علت عكس را از اينترنت برداشتم.*

در ادامه اين جاده زيبا رفتيم و رفتيم تا ميانه هاي جاده يوش- بلده و در جایی ساكن شديم كه

همه فضاي دور و برمان را مه احاطه كرده بود بطوريكه لاي پنجره را كه باز مي كردي مه داخل مي شد

و هواي سردش دلچسبي عجيبي داشت.

پنج روز در چنين فضايي اقامت داشتيم. مناظر زيبا، جاده اي كه به عمق جنگل فرو مي رفت (يكي از همراهان ما عاشق جاده شده بود فقط)،

 گاوهايي كه از كوه هاي انبوه از درختان جنگلي آويزان بودند و من نمي دانم چرا هرچه علف مي خوردند سير نمي شدند،

و يك روز رفتن به سمت چشمه اي در دل جنگل كه به توصيه يكي از دوستان آشنا به منطقه يكربع راه بود

و خوش انصاف دو ساعت ما را در بيشه و تپه و مرداب و جنگل را ه برد تا به چشمه رسيديم و در كنار آن بر

 مبلماني از كنده هاي درختان كه آكنده از قارچ هاي وحشي و خزه هاي مخملي سبز بود، استراحت كرديم.

 ( مطمئن باشيد اين قضيه هيچ ربطي به انقلاب مخملين و رنگين ندارد)

در كنار چشمه آب خورديم و نفس كشيديم. نفس كشيديم و آب خورديم و ريه هايمان را پر از هوايي كرديم كه

شايد حالا حالا ها گيرمان نيايد.

تمشك و آلوچه جنگلي با نمك و ميرزاقاسمي و ماهي سفيد را هم اگر نگويم انگار نمي شود.

و خلاصه در اين پنج روز به كل محول الحول و الاحوال شديم، و رويايي بود در رويان.

 امروز هم باز برگشتيم به اين آسمان خاكستري...

 

برچسب: سفر هر چند کوتاه

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت   توسط زرافه خوش لباس  |