ben10

برای اینکه نشانه های کودکی پسرم در لابلای روزمرگی ها گم نشود اینجا از علاقه اینروزهایش به بن تن می نویسم.

دقیق یادم نیست دوران اسپایدرمن و بتمن کی تموم شد -گرچه هنوز با نامشان لبخندی بر لبانش هویدا می شود و ردپای عکس ها و بقایایی از عروسک ها و سپرها و ماشین هایشان لابلای اسباب بازی ها مشاهده می شود-و در این مرحله، سر و کله بن تن و هیولاهایش پیدا شد.

با آن ساعت شگفت انگیز!

یکروز نشستم و یکی از کارتون های بن تن را دیدم و برایم خیلی عجیب بود که هر بار که ساعت کذایی بن تن می چرخید و با نور تابیده شده از آن هیولایی برای مقابله با وضعیت داستان بیرون می پرید چطور هیجان از درون سینه پسرم زبانه می کشید و با اصواتی که از دهانش خارج می کرد و دور اتاق می دوید هیولاها مجسم می شدند و  این شادمانی کودکانه و قدرت تخیل برایم دیدنی بود.

پسرم می خواهد مخترع شود. روش کارش را زیاد توضیح نمی دهد.

هدف معلوم است.

  از ژنتیک آدم استفاده می کنم و آدم را تبدیل به هیولا می کنم.

این عین جمله ایست که گفت و ابزار کارش را هم "برق سبز" می داند.

به هر حال در تخیلش توان این را  دارد که با استفاده از برق سبز و تغییرات ژنتیکی کاری کند، کارستان.

با خیالاتش تنهایش می گذارم و به او فرصت می دهم تا دور اتاق بدود و با هیولاهایی که هر لحظه هر جا سر راهش سبز می شوند مبارزه کند وپیروزی در نبرد نابرابر خیلی شیرین است...

 خودش بهتر می داند....

 

توضیح تصویر: نقاشی که چندماه پیش کشیده بود و در آن بن تن و بعضی از هیولاها مثل آتشی و چهار دست و دشمنانشان مشاهده می شوند.

پ.ن. پست قبل را دوباره خواندم خیلی بی نمک بود. زود آپ کردم که اثر بی نمکی اش زودتر محو شود.

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در یکشنبه 14 شهریور1389 و ساعت |