چهار روزي نبودم. رفته بودم سفر...

كيش، نگين خليج فارس*

اين سفر، يك سفر استثنايي بود. همراهان 5 دوست دبيرستاني بوديم از ساليان دور...

الان به سوال پيش آمده در ذهنتان پاسخ مي­دهم.

نه پسرك را با خودم نبردم. او را به پدرش سپردم تا دوتايي در كنار هم لذت ببرند. ضمنا از مدرسه باز نماند.

همه چيز خيلي خوب شروع شد.

ورودمان به جزيره با آب و هوايي با گرماي ملايم و شرجي شروع شد.  

 

  اتاق اختصاص داده شده در هتل چهار ستاره، فرنيش شيكي از چوب ملج زرشكي داشت با پرده هاي طلايي كه تلخي بوي عميق سيگار

اين اتاق، تا انتهاي شامه مان نفوذ كرده بود. لذا مجبور به تغيير اتاق شديم. البته اين­كار تا شب طول كشيد و ريسپشن شب برخلاف نوع روز آن همكاري خوبي كرد و اتاقمان را به اتاق ديگري تغيير داد و اين اتاق جديد ويژگي خاصي داشت كه نگويم بهتر است. به اين نتيجه رسيديم كه بايد اتاق را تحمل كنيم و بزنيم بيرون. تقدير اين بود كه به هتل دل خوش نكنيم... ولي از حق نگذريم ناهار خوبي داشت.

و اما...

شنا در ساحل مرجاني كيش و آفتاب گرفتن بعد از آن بسيار دلپذير بود.

و همچنين به توصيه دوستمان كه مشاورارشد اوريفليم است. (Oriflame برند سوئدي محصولات مراقبت و آرايشي پوست است كه بر مبناي مواد كاملا طبيعي مي باشد.) ، پوستمان را با اسكراب شن هاي مرجاني ساحل جلا داديم.

در حاليكه روز اول دريا موج­هاي متوسطي داشت با فركانس يكنواخت كه مانند ماساژوري، خستگي­هاي پشت ميزنشيني را از عضلاتمان مي­زدود. و روز دوم كه دريا آرام بود، ميان ماهيان ريز و درشت شنا كرديم و پرش­هاي رنگين كماني و متناوب دسته­جمعي ماهي هاي نقرآبي به بيرون آب، بي­نظير بود...واقعا بي­نظير بود.

اين صحنه بود كه جاي پسرك خالي بود.

حيف كه دوربين هايمان را تحويل گرفته بودند آخه خيال كرده بودند مي خواهيم از دست و پاي جماعت نسوان عكس بگيريم!!

این عکس رو از وب برداشتم. فکر کنید آدم وسط اینها شنا کنه!!

 

در گشت جزيره­، درخت سبز (من اسم انجير معابد را دوست دارم ولي از گونه لول بود.) حاجتي به ما داد و آن برنده شدن لیدر گروهَ دوستی که نامش یادآور واژه دوستی است در قرعه­كشي اين رستوران­هاي شانديزگونه بود كه  قرار شد سکه زرین تامين اعتبار بودجه سفر بعدي باشد.

شاید حاجت دیگری هم روا شود به زودی...

توقفگاه ديگر، كلبه هور بود كه در اين خليج چشمهايمان به ديدار صخره هاي سبز و غروب آفتاب و رنگ سبزآبي آب مهمان شد.

بعد هم ادامه غروب در كشتي يوناني و عكاسي.

 

 

 

راستي آهو هم ديديم دوان دوان در ميان درختان...

از همه برنامه ها، مهيج­تر، برنامه غواصي بود كه خانم مربي حرفه اي اش كه به راحتي مهندسي الكترونيك را كنار گذاشته بود و دل­سپرده بود به غواصي و دنياي اعجاب انگيز زير آب.

لباسها را پوشيديم و شوونات اسلامي را به آن اضافه كرديم. به نقطه اي رفتيم كه تا عمق 5 متري غواصي كنيم. پس از پوشيدن فين (كفش غواصي) و نصب كپسول هوا و تجهيزات به داخل آب پرتاب شديم. دست در دست هميار (Body) به همرا مربي سرشار از آرامش 20 دقيقه زير آب غواصي كرديم. البته به اين راحتي نبود. سنگين بود. به خصوص كه به عمق كه مي­رفتي فشار بدجوري روي گوش فشار مي آورد. من كه فاتحه پرده گوشم را خواندم ولي با ترفندي كه مربي ياد داده بود بايد هوا را از گوشمان خارج مي كرديم كه در مورد گوش چپ من عملي نبودو با دست علامت not Ok دادم. بالاخره بي خيال شدم و در ادامه ماجرا مشكل حل شد.

اول فقط آب بود و آب. سبز و كمي كدر. ناگهان منظره روبرويمان اين بود:

تپه هاي مرجاني صورتي چرك كه طوطيا (خارپشت دريايي) گويا لابلاي آنها روييده بودند. خيار دريايي، گل سنگ هايي مانند جير مشكي كه به صخره هاي مرجاني چسبيده بودند. يك صحنه بامزه ماهيان لاجوردي كوچكي بودند كه از لاي سوراخ هاي مرجان ها قايم موشك بازي مي كردند.  با ديدن ماهي بازيگوش زرد راه راه ياد كارتون نمو (NEMO) افتادم.

صحنه جالب ديگر، سه تا ماهي بزرگ بودند كه انگار لباس فاخري از حرير خاكستري با خالهاي قهوه اي پوشيده بودند. ماهي هاي متوسطي هم ديدم كه حالت فلورسنت داشتند. تيم قبل از ما لاك پشت دريايي ديده بودند كه خوابيده بوده و وقتي ما رفتيم ظاهرا رفته بود.

راستي پايم را زدم كف دريا و اين احساس خيلي خوبي بود. يك جا هم مرجان ها پايم را خراش دادند (تا باشه از اين خراش­ها)

خلاصه آدم از آن آرامش بي منتها سير نمي شد و بار ديگر تاكيدي بود بر قدرت لايزال الهي...

اين مشاهدات مناجاتي بود براي من...

راستی خانم شیرین (مربي) گفت: ۲۷ آبان باران شهابي زيبايي در آسمان ميآيد. برويد كوير ببينيد.(اين هم محض اطلاع رساني)

برنامه شب آخر، قلعه جن ها بود. سناريو را چيديم. براي مواجهه با از ما بهتران، صداهايي تقليد كرديم كه حيف فايل صوتي اش را ندارم. قرار شد بليط هايي هم با مهر سم (پاي جن، سم است، مستحضريد كه....) تهيه كنيم. مهر زدن را دكتر تيم پيشنهاد داد واين همگوني حرفه پزشكي با نسخه نوشتن داشت..  كلي خنديديم در غار قلعه در خيالمان ولي چون بايد ساعت 2 نصفه شب مي رفتيم خواب را به ضيافت جنيان ترجيح داديم...

و اما نهار روز آخر... رستوران مير مهنا

و غذاي دريايي...

وپيدا شدن مرواريدي در صدف را به  فال نيك گرفتيم...

مرواريد را كنار بشقاب مي بينيد؟

و گروه موزيكي كه از خجالت بقيه گروه های سرسام آور درآمد...

دوستان نرجس 73 جاي همه تان سبز....ياد همه كرديم به خصوص با دیدن آب یاد اون ور آبی ها افتادیم و به دوستان وطنی هم این مژده را می دهم باز هم برنامه خواهیم داشت. با ما همراه شوید...

عزم رفتن کردیم با كوله باري سنگين از خريد هايمان، و آفرين گفتيم به دوستاني كه در ورزش مهيج و خانه خراب كن خريد كنترل خود را بیشتر حفظ كردند...

شاپينگ در TOMMY خوب بود...

اين هم زرافه افريقايي از چوب آبنوس، خريد نمادين من

با تشكر از كپتين ف.  پرواز ماهان كه لندينگ زيبايي داشت، بر خلاف كپتين مسير رفت كه چارچنگولي نشست...

دوباره برگشتيم به خانه و پسرك دلتنگ شده بود ولي در نبود من كمي تپل تر شده بود، انگار بابايي خوب بهش رسيده بود و

حالا سرگرم است با ماشين كنترلي قرمز كه گرچه BMW سفارشي نيست ولي پيت استاپ (تعميرگاه) زيبايي دارد...

پ.ن.1. خليج فارس، نامي كه با داغي همراه است كه اهمال كنندگان حفظ نامش بر دلمان نهاده اند.

پ.ن.2 خطاب به همسفري ها: دنگ هزينه سفرنامه را حساب كنيد.آپلود عكس ها و تنظيمات، كلي وقتم را گرفت

پ.ن.3 خطاب به group narjes 73: بقيه عكس ها را بعدا در سايت ملاحظه بفرماييد.

 

+ نوشته شده توسط زرافه خوش لباس در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت |